فرانی فالاچی مینویسد :

Sunday, July 20, 2003

دیگه مزخرف گفتن کافیه ، فکر کنم اینجا تعطیل باشه
از این به بعد .

Franny Fallaci  ||  <9:17:11 PM>

Saturday, July 12, 2003

وای میگن اگه تا شهریور اون تیکه کاغذه رو پیدا نکنم و ندم به ثبت احوال
به عنوان یه آدم قانونا ثبت نمیشم. وای باید پیداش کنم.. باید زودتر
پیداش کنم و از بینش ببرم!

Franny Fallaci  ||  <4:26:17 PM>

دوست داشته شدن بهتره ، یا تلاش برای دوست داشته شدن؟

Franny Fallaci  ||  <4:25:45 PM>

اگه تو نبودی ، میتونستم روی میز وایسم و با افتخار فریاد بزنم که هیچکس
منو تو این دنیا دوست نداره. ولی تو هستی و همیشه مانع استثنا بودن
من میشی.

البته فقط اگر ... فقط اگر باور کنم.

Franny Fallaci  ||  <4:23:29 PM>

Wednesday, July 09, 2003

از نوشته های زویی عزیز:
گفت :چته یانار؟ ( هزار سال پیش بود؟!)
زویی یکهو ظاهر شد- مثل این غولای چراغِ شوخ طبع- صندلیشو برعکس گذاشت
و به شیوه ی خودش نشست روش .
یه لیوان آلبالوی دم کرده هم دستش بود که برای فرانی اورده بود . داد زد :" اینم
Zooey !"
بعد گفت: میخوای معما رو راز کنم؟
فرانی گفت:نمیدونم!
اونم شروع کرد اینا رو گفت و مهلت هم نداد:
"توی زندگی هر کسی یه سوراخ هست. چی اسمشو بذاریم خوشت میاد؟
نه دره است و نه حتی چاله!آخه بزرگ نیست.اسمش هم مطمئنم سوراخه!
جدی میگم اینو!انگار خودش اونجا حضور داشته و یک بند با تکون دادن سرش
تاکید میکرده اسمش همینه! احمق هم هست و خیلی عمیق . کوچولوه و
عمیق!... هر چند وقث یه بار میفتی توش! گذشته رو که نمیتونی کاملا از خودت
بتکونی .هر چی تصویر خودتو عوض کنی هر چی دربری و انعکاس آینه رو گم
کنی که نکنه بمونی تو این آب راکد و بگندی بازم یه چنگک لجباز پیدا میشه و
از پشت دست میذاره سر شونه ات...
از کجا؟ چه میدونم! بازم آلبالو شدیا!... راه که میری زیر پاته حتی نمیتونی خیره
نشی بهش! کشوتو وا میکنی میبینیش . میای کتابخونه تو جا به جا کنی مثل
یه کتاب از اون بالا میخوره تو کله ات! یا یکهو از اینجا سر در میاری و پست 15
تیرشو میخونی!
اون سوراخه- که حالا باهاش صمیمی شدیم چون جزییات حضورشو حس کردیم!-
توی 13.75 سالگی من نشسته!
چرا این سن خاصه؟ چون وقتیه که من فهمیدم زندگی باید از عرض زیاد شه چون
طولش کوتاهه؟ یا فهمیدم که دلم میخواد آدما رو خاص کنم،خیلی خاص –همون
بیماری ویرانگر خزنده ام -؟... یا وقتی یاد گرفتم توجه کنم؟ توجه به جزییات و پیدا
کردن خصوصیات محیرالعقول درونی و بیرونی که مثالای راحت ِدومیش این لیست
مسخره رو پر میکنن :"تیک های عصبی نامحسوس –تکبه کلام های ناگفته –
شکلک هاو شکل ناخن انگشت کوچک و انحنای نیمرخ و بوهای غریب..." و
آن وقت حک کردن حک کردن حک کردن...انگار میدونی که بعدها باید مثل یه
باستان شناس پریده رنگ و پریشان و سر به هوا، خاک ها رو بزنی کنار تا این
کتیبه های عتیقه –این دست نیافتنی های آزاردهنده- به یادت بیارن که
" نه! تو هیچ وقت این زبانای باستانی رو نمی فهمی!"
...
وقتی که اون سوراخ داشت خودشو به دنیا می اورد، اون وقتی بود که یه غول
وارد زندگی من شد .از در پشتی اومد یا جلو،راستش یادم نیست ولی خوب
یادمه که زود عادت کردم فکر کنم کلاغاش همه سفیدن و همه هم به
خونشون میرسن (از بس شیک و باکلاس بودن ناقلاها!:))) به خودم ثابت
کردم که هر وقت راه میره اقلا چند اینچی از زمین ِ مادر فاصله داره و دیدم
که قفل ِهزارتوها دستشه (میگی توهم بود؟شاید بود!کیو میخوای محاکمه کنی!)
به خودم گفتم:" همه چی فرق میکنه وقتی مربوط به دوست غول منه همه
چی اونجوریه که نباید باشه! از نسل آخرین هاست! معجزه اس !اسطوره است
و معما . هزاران ساله که داره توی زنجیره تناسخ به خودِ بهترش تبدیل
میشه!فرار از مثل دیگران بودنه!چی بگم دیگه!فرار از نگاه کزدن به اعماق
سرگبچه آوره!". گفتم:" دیگه دستای روزمره این دنیای حقیر نمیتونه محکم
بکوبه به گونه ام و تکونم بده ..."تقصیر من بود چون خودم خواسته بودم،
تصویر خودمم خاص کردم (با این کلمات الکن دیگه چی بگم!) شاهزاده؟
شاید! ولی بیشتر پری دریایی پرنده! این چیزی بود که من شدم!
(نخند! چند بار تا حالا بهت گفتم نمیخوام تو رمانتیسیسم دوره نوجوانی
غرق شم!تو فقط یادت بیاد چند سالم بود! تو فقط میخندی و میخندی!
عیبی نداره !من که دلم نمیگیره که!سیمور هم اگه بود میخندید!)

حالا اینجوریه که من تقریبا به اعتبار دوست داشتن غول بزرگ
مهربون-و یه سری وقایع نامربوط ِ دیگه-تبدیل شدم به چیزی که منم!
دیگه مهم نیست که اون غول بود مهربون بود یا اصلا بزرگ بود یا نه
( حالا یقه مو نگیر که" چرا اینقدر متناقضی بچه!" . باور کن حتی اگه
ما، هم متناقض باشیم هم بچه ، دیگه تکرار این حرفا راه ِ فرارِ کسی نیست!)
بعضی وقتا باید نادیده بگیریم و اگه میریم باید با ظرافت بریم...
من میرم جلو. و سوراخ همه جا باهامه.منم بازیگوشی میکنم و گاهی
میفتم توش!خیلی چیزا اون تو هست ولی من میگردم دنبال غولی که دیگه
اون جا نیست. و یه جوری میگردم انگار اینو هر دفعه یادم میره ،انگار
هر بار مطمئنم که باز پیداش میکنم!"

زویی ساکت شد و از لیوان ِ فرانی یه قلپ شراب آلبالویی خورد و
گفت:" جیم میگه باید تو تابستون مست کنیم! ...ببینم حالا فهمیدی چمه؟!"
فرانی دیگه از خنده ولو شده بود رو زمین :"-اینا رو که خودم میدونستم زو!
به من گفتیشون یا به اون ؟!"
آن وقت زویی خندید.حسابی حالش جا اومده بود...آخه این زویی خُله!
وقتی میخنده یعنی "بیخیال مهم نیست!" وقتی میخنده یعنی
"جدی گفتما! مهم بود!" یعنی "خوشحالم ولی دلم گرفته!عجیب
سرده ها،ولی من گرممه!" انگار وقتی اینا رو بگه و بخنده یه جورایی
میخواد بهش بگه :
I remember u well in the Chelsea hotel
you were talking so brave and so sweet,
giving me head on the unmade bed,
while the limousines wait in the street…
I remember you well in the Chelsea Hotel,
you were famous, your heart was a legend…
I don't mean to suggest that I loved you the best,
I can't keep track of each fallen robin.
I remember you well in the Chelsea Hotel,
that's all, I don't even think of you that often!

حالا هم چشمک میزنه و میگه : تموم شده !خیلی وقته اومدم بیرون
از سوراخ ِ سمج !برا همیشه تموم شده! مثل تصویر شتابزده که یه لحظه باشه
و دیگه هرگز نباشه !"... بعد آروم اضافه میکنه :
"یعنی فعلا! آخه کدوم خری مطمئنه، که من باشم !:)))) "

Franny Fallaci  ||  <10:06:30 PM>

Tuesday, July 08, 2003

آدمای ساکت...آدمای ساکت... هیچی هم نباشن لااقل مرموزن

Franny Fallaci  ||  <12:45:28 AM>

Its better to burn out than to fade away

cobain

Franny Fallaci  ||  <12:42:46 AM>

Sunday, July 06, 2003


You live in my ruined mind
Make light of all my fears
And lead me from here
....

Franny Fallaci  ||  <1:07:22 PM>

همه چیز باید در اوج تموم بشه






Franny Fallaci  ||  <12:02:09 PM>

Friday, July 04, 2003

من نیمه ی خالی لیوان رو نمیبینم..
این لیوان خالی خالیه.

Franny Fallaci  ||  <12:52:34 AM>

Thursday, July 03, 2003

من همیشه از "آواز" ایرونی ( یعنی همون چه چه ) بدم میومد و
نمیفهمیدم طرفداراش چه چیز جالبی توش میبینن. ولی حالا که
یه آواز با صدای یه زن شنیدم ، فهمیدم چیزای خوبی هم تو این
ژانر پیدا میشه..







download
(hope damn sharemation.com works!)






download

Franny Fallaci  ||  <2:51:37 AM>

من انقده مهربووووووونم...

Franny Fallaci  ||  <12:53:26 AM>

Tuesday, July 01, 2003

پریدم تو آب.عقربه ی دقیقه شمار سه دقیقه مونده بود که به دوازده برسه.گفتم
خوب برای شروع سه دقیقه پادوچرخه میزنیم....
امممم... دارم خسته میشم انگار.ولی هنوز یک دقیقه هم نگذشته.اوه این حرفا
چیه میزنی.خسته شدن؟ هنوز که هیچی نگذشته.نه..اولشه ، خیال کردی
باید طبیعتا خیلی افت داشته باشی، خیال میکنی باید خسته شی.ولی خسته
نشدی که.ببین پاهات چه خوب دارن حرکت میکنن... آره یکم خسته شدی ولی
همش تلقینه... خسته شدی؟ هی فرنی ، حتی یک دقیقه هم نگذشته...
یعنی واقعا نمیتونی؟ میخوای بگی نمیتونی؟ واقعا خجالت آوره..خسته شدی؟
روت میشه اصلا به کسی بگی نمیتونی یه دقیقه هم این وسط بمونی؟
روت نمیشه به کسی بگی ، به خودت هم.روت نمیشه داد هم بزنی نه؟ رو
اون تابلوهه نوشتن هنگام غرق شدن فریاد بکشین. تو که نمیخوای واسه یک
دقیقه پادوچرخه زدن فریاد بکشی! هه!خیلی مضحکی! اینقدر ضعیف و
بدبختی که همینجا در مرکز استخر غرق میشی. بیچاره فرنی، چقدر شرم آوره.
مردن چیز بدی نیست ، ولی آدم باید خودش با زندگی خداحافظی کنه.
همیشه فکر میکردی مردن اینطوریه ، ولی حالا زندگی که این همه مسخرش
کردی قوی شده ، وحشی شده ، داره میکشدت تو دل خودش و لهت میکنه.
بیچاره فرنی ، فکرشو هم نمیکردی، که اینطوری له بشی.مرگت همونقدر
مسخرست که مرگ اون شاهزادهه که تو مراسم تاجگذاریش مثانه اش
ترکید! دلم برات میسوزه. فکر نمیکردم اینقدر ضعیف باشی. همه حرفات
چرت بود.مزخرف.تو هیچی نیستی. جدی میگم فرنی ، تو هیچی نیستی.
تو حتی یه پشه هم نیستی.پشه ها هم رو آب زنده میمونن. ولی تو ی
بیچاره.. تا پات رو رو از رو زمین سفت برداشتی ، داری فرو میری، مثل یه جسم
سنگین ابله. بیچاره فرنی، ماهیچه ها دارن از اسید لاکتوز میسوزن،
دیگه تحمل نداری. همینجا میمیری. زندگی با شکوهت این بود.
تو هیچی نیستی ، هیچوقت هیچی نبودی، ببین چطور داری تو آب له
میشی! دارم از خنده میمیرم.آدم به حال تو فقط میتونه بخنده. بیچاره فرنی ،
هیچوقت فکرشو نمیکردی.تو فقط یه .. هی ...ببینم ، تو مطمئنی که این
ساعته کار میکنه؟؟؟

Franny Fallaci  ||  <1:58:39 PM>

Thursday, June 26, 2003


To look life in the face
To see it,for what it is
To love it,for what it is
And then...To put it away


virginia wolf (?)

Franny Fallaci  ||  <11:40:48 PM>

Tuesday, June 24, 2003

ببین من چی یاد گرفتم امروز ( از میلاد)
یه سیگار داری که مال سالها پیشه و حسابی خشک شده.ناخون انگشت شستتو
تفی میکنی و با انگشتای دیگه فشارش میدی ( اونجوری که سفید میشه ناخون شستت)
بعد ناخونتو میاری نزدیک سر روشن سیگار با یه فاصله ی حدودا نیم سانتیمتری.
بعد یه پک عمیق میزنی. بعد با خیال راحت سیگارتو میکشی و برنامه های آینده ات رو
به عنوان پیامبر قرن با یه معجزه ی ترتمیز میریزی :)
(نگو این کارا چیه میرم سیگار میخرم خوب! فرض بر اینه که ساعت 12 شبه )

Franny Fallaci  ||  <10:55:44 PM>

Monday, June 23, 2003

کسی به خاطر نفهمیدن حقیقت در جهنم نخواهد سوخت.
هر چقدر هم بی رحم باشند،اینگونه بی عدالت نخواهند بود.
ایمان داشته باش دوست من! امیدوار باش.

Franny Fallaci  ||  <1:06:18 AM>

باید وصیت کنم لااقل وقتی مردم ، مثل بقیه ی این کثافتا،توی یه تیکه پارچه ی کثافت ، همراه با مراسمی کثافت ،
در خاک کثافت این سرزمین کثافت ، جسدم رو خوراک حشرات کثافت نکنند.
وصیت میکنم خاکستر من رو در سرتاسر یک جزیره ی خالی بپاشند.




خیلی عصبانی ام.

Franny Fallaci  ||  <1:06:02 AM>

به هر طرف که میری صاف میخوری به یه دیوار شیشه ای سخت. دیوار ضد ضربه ، ضد گلوله. میذاره اون
طرفشو ببینی اما اجازه ی عبور نمیده. تو فقط پای دیوار میشینی، گریه میکنی، آرزو میکنی، امیدوار میشی ،
می نویسی ، گریه میکنی ، گریه میکنی...

Franny Fallaci  ||  <1:04:08 AM>


دوشت داشتن زیبایی ها آسونه. دوست داشتن زشتی ها مقدسه.
دوست داشتن زشتی ها ابدی ه. به زشتی ها دل بستن بیمار شدن و
مردن میخواد. زیبای یه لایه ی توهم انگیزه.
زشتی حقیقته و زندگی...!

Franny Fallaci  ||  <1:02:38 AM>

Sunday, June 22, 2003

همه ی موجودات به چیزهایی تبدیل شده اند که ما مشاهده میکنیم.
اینکه ما هم توسط حیوانات و اشیا مشاهده میشویم ، تمام معنی خود
را از دست داده است.

Franny Fallaci  ||  <11:45:53 PM>

Saturday, June 21, 2003

مریم یه روز میره حموم.. داشته فکر میکرده...اینم از نتایجشه!:

من از عسل متنفرم! وقتی يه قاشقشو می خورم تا وقتی تو معدمه حال تهوع دارم!
از شير هم متنفرم! اما دختر خوبيم! اونقدرکه ممکنه برم بهشت. که در آن نهر های شير و جوی های
عسل مصفی روان است. اون وقت اگه تو بهشت به خدا بگم : "خدا! اين بهشتت خيلی خوشگله ها!
ولی من اصلا عسل و شير دوست ندارم!" خدا چی کار می کنه؟ دممو می گيره پرتم می کنه رو
کره زمين وسط حياط کارخونه بهنوش می گه : "تو برو همون دلسترتو کوفت کن بدبخت بی سليقه!"

Franny Fallaci  ||  <9:10:30 PM>

Wednesday, June 18, 2003

خیلی خوبه .. خیلی خوبه وبلاگ سولوژن رو باز کنم و نوشته باشه :وقتي کسي تو را بغل مي‌کند،
آرام مي‌شوي، همه‌ي فکرها و ناراحتي‌هاي‌ات ناگهان در عرض چند لحظه فرومي‌پاشد و ابتدا تنها به اين سير آرامش‌بخش مي‌انديشي و بعد از مدتي ديگر هيچ چيزي در فکرت وجود ندارد.
شاید هم خیلی بده.. چون تو این لحظه که نمیتونم مانیتور رو بغل کنم..
الان علی سوییت کوما در جواب یه حرف من پرسید :
?khob in vasat... what about love
بعد خودش ادامه داد ! :
alan mige "biochemically no diffrence than eating large quantities of chocolate!"
(devil's advocate!)
حالا واقعا دیفرنسی هست؟ من که فکر میکنم داریم گول میخوریم. یه سری با مذهب گول
خدا رو میخورن یه سری با پول گولشو میخورن یه سری با همین زندگی سگی ای که دارن..
یه سری هم با سکس گولشو میخورن.. همه آخرش با سکس گول میخورن
همه اولش با سکس گول میخورن
همه گول میخورن و میخوان پاشونو رو این زمین بند کنن..

Franny Fallaci  ||  <11:14:12 PM>

نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمی فهمه نمی فهمه نمی ف همه نمی ف ه مه
ن م ی ف ه م ه

Franny Fallaci  ||  <11:08:54 PM>

Tuesday, June 17, 2003


This is the end, Beautiful friend
This is the end, My only friend, the end
Of our elaborate plans, the end
Of everything that stands, the end
No safety or surprise, the end
I'll never look into your eyes...again
Can you picture what will be, So limitless and free
Desperately in need...of some...stranger's hand
In a...desperate land
Lost in a Roman...wilderness of pain
And all the children are insane, All the children are insane
Waiting for the summer rain
.
.


بعضی وقتا باید واقعا "درد" بکشی، تا چیزای جدیدی از این دنیا ببینی.
دردهایی مثل مردن کسی..
رفتن کسی..
درد هایی مثل تصمیم های خود آگاهانه یی که تا ته وجود آدمو خورد میکنن.
چیزهایی داشتم که بگم اما نگفتم ،چون گاهی بغض خفه ام میکنه و من نسبت به
وجود سنگینش احساس مسئولیت میکنم. گاهی میخوام وجود شیشه ایش رو
بدون هیچ ترکی حفظ کنم و تا ابد صدامو از صافی حباب شیشه ای ترک نخورده ی
ته گلوم عبور بدم.
من از این نوسان گیج کننده ی بین خوشبختی و بدبختی خسته شدم. و تنها چیزی که
میشه تو این دنیا با اراده ی شخصی برای همیشه پایدار نگهش داشت ، بدبختیه.
میخوام مدتی تو پایداری بسر ببرم. اینا کلمات یه بیمار افسرده ی مازوخیست نیست ،
اینها فقط کلماتی ه که وقتی روی صفحه پخش میشن به من حس اطمینان میدن.
اطمینان از اینکه بالاخره به یک جواب درست رسیدم ،
شاید تلخ ، اما حقیقتا درست، درست،درست.


من شکی در درستترین بودن این جواب ندارم. ولی چرا ، چرا ، چرا باید "این" ،
دقیقا "این" ، چیزی باشه که باید بهش میرسیدیم.. ؟
اینو من نمیدونم. باید از پدر مادرم بپرسی.
و از پدر مادرهای اونها.
من واقعا نمیدونم ، من چیزی نمیدونم..
و حدس میزنم..هیچوقت هیچ چیز رو نمیدونستم.


.
.
.
This is the end, Beautiful friend
This is the end, My only friend, the end
The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die
This is the end

Franny Fallaci  ||  <12:02:07 PM>

Sunday, June 15, 2003

از اکتشافات یانار!

Radiohead - Punchdrunk Lovesick Singalong





i wrapped you inside my coat
when they came to firebomb the house
i didn't feel pain
'cause no-one can touch me
now that i'm held in your spell
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
sell me a car that goes
sell me a house that stands up
i never cared before
i never cared before
i never cared before
before
before
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
i stood in front of your face
when the first bullet was shot




Franny Fallaci  ||  <11:58:34 PM>

"آهستگی " اثر میلان کوندرا رو میتونین اینجا بخونین..
یعنی بدون سانسور!

Franny Fallaci  ||  <10:58:35 PM>

Tuesday, June 10, 2003

Franny Fallaci  ||  <10:08:00 PM>

مردم با حرفاشون ، نگاه هاشون و عقایدشون ، رو آدم تاثیر نمیذارن...
با تصویری که از خودت نشونت میدن روت تاثیر میذارن.

Franny Fallaci  ||  <6:57:55 PM>

Saturday, June 07, 2003

اینجاست که آدم دیگه کم میاره. راستش یه بار از سر بیکاری جواب یکی از اینایی که میان رویاهو میخوان با آدم چت کنن رو دادم. یارو باور نمیکرد من دخترم ، هرچی هم میگذشت بیشترمطمئن میشد پسرم! ما هم خوب آدمیم دیگه شک میکنیم.. یهو به خودمون شک کردیم و رفتیم جلو آینه یه چند دور چرخ زدیم و دیدم نه بابا دختریم! رفتیم از مامانمون پرسیدیم اونم گفت نه بابا من دختر اوردم به خدا .. از اون به بعد یه چند باری واسه ماجراجویی چت کردیم ( موقعخوندن این متن همواره توجه داشته باشین که من فقط یه بار بیکار بودم و چت کردم و بقیشهمش ماجراجویی صرف بوده و بس!) و هر بار هم نتیجه این شد که شک کردیم پسریم!یه چیزایی آدم میبینه تو این مردم که .. چی بگم آخه.. بابا شما چی در مورد دخترا فکر میکنین؟چی در مورد دنیای دخترا فکر میکنین؟ دخترا موسیقی گوش نمیدن؟ دخترا پروفایلشون روپر نمیکنن؟ باید حتما اسم خودشون رو قایم کنن؟ باید حتی از پشت این لعنتی هم عشوه بیان؟ نه عزیزم اینطوریا نیست، بله خوب دخترا شبیه پسرا نیستن ولی نه به خاطر کرموزوم x وy ( و میشه به این اضافه کرد فطرت و هدف از آفرینش و ..) بلکه واسه اینکه هیچ آدمی شبیه یکی دیگه نیست. اون اولا اومدم وبلاگ زدم که به بهانه اش تصور کنم تازه اومدم به زمینکه ببینم با این دید چه چیزایی میتونه واسم عجیب باشه. حالا هی چیزای عجیب میبینم یکیش هماین که دختر موجود عجیبیه که اگه دیدین مثل خودتون رو دو تا پا راه میره باید به جنسیتش شک کنین.. حالا قضیه طبعا دو حالت داره ، یا من جدی جدی بیگانه ی فضایی شدم در سفری به زمینناشناخته یا اینکه این موضوع چیز عجیبیه در نوع خودش که تو نوزده سال زندگی هم نمیتونیبهش عادت کنی و از اونجا که حالت اول به صورت معقولانه ای منتفی ه ( اگر هم معقولانه نباشهمن خودم اینجا منتفی بودنش رو اعلام میکنم و تاکید میکنم متولد شدنم رو خوب به خاطر دارم)نتیجه میگیریم که بعضیا به طور جدی باید یه فکری به حال نورون های بدبخت مغزشون که تولجن کثیفی از فرهنگ کثیف و خیلی چیزای دیگه داره می گنده بکنن. حالا اگه برگردیم به اینکه این لجن از چه چیزایی تشکیل شده .. نه توصیه میکنم زیاد رو این موضوع پافشاری نکنیم که واضحه باید وقت زیادی رو تو لابراتوار های بحث جامعه شناسی و فرهنگ شناسی صرفتجزیه ی این لجن بکنیم. که من هم که خودم موضوع واسم روشنه هیچ میل ندارم واسه اینکهبه بعضیا بفهمونم دستای خودم بوی لجن بگیره ، مگر اینکه بخوام ادای قدیس های مسیحی بیچاره ای رو در بیارم که خیال میکردن عیسی خودش به اندازه ی کافی بزرگ و تکون دهنده نیست که بشریت رو از تو مرداب بکشه بیرون و بدتر از اون خیال میکردن که خودشون اونقدربزرگ و تکون دهنده هستن که این بشریت ابله و نادون رو به سطح زمین خشک و بلکه چندمتری هم بالاتر بکشونن. حالا البته یه نکته ای که خیلی ساده است رو بد نیست بهش اشاره کنیم اونم اینکه تو ساختار عجیب و نا معقول ( و اگه اجازه بدین بگم نا آدمانه - اگر هم ندین میگم فقط متاسفم که مجبور شدم یه ترکیب جدید بسازم) فرهنگ مملکت ما ، به طور پیشفرضموجود مونث به یه چیزهایی فکر نمیکنه و اگر هم به دلایل قابل توجیهی فکر کنه به زبون نمیارهو ذهن موجود مونث از حجم بسیار ساده و غیر پیچیده ای تشکیل شده که فقط در نواحی خاصیبه شدت پیچیده میشه که اونم مربوط به مسائل خانوادگیه و عواطف عمیق ولی بی اهمیت.چیزایی که موجود مونث سالم ( توجه داشته باشید "سالم") قطعا بهش فکر نمیکنه یا از دسته یموضوعات پیچیده ی سیاسی و فلسفی و علمی اند یا مسائل جنسی. حتما همونایی هم که ژن فرهنگ ایرونی تا اعماق وجودشون نفوذ کرده تا حالا شنیدن که این حرفا همچین هم راست نیستولی همونا اگه من اینجا هر چی دلم خواست بنویسم وتمام زندگی و افکارمو تشریح کنم به راحتیمیتونن حرفامو مثل پتک بکبونن تو سرم و زندگیمو عوض کنن.. که خیلیا بدشون هم نمیاد. اینهکه آدم اگه عاقل باشه میفهمه نباید هرچی دید و شنید باور کنه و باید خودش به شناخت دست بزنهاون وقته که میفهمه دخترا هم خوبی دارن هم بدی( که خوبیشون واسه دختر بودنه و بدیشونواسه دختر ایرونی بودن!) و اصولا هم از یه کره ی دیگه نیومدن. یادتون باشه که یه نفر اینجاممکنه از یه کره ی دیگه اومده باشه اونم منم که خودم هم اعتراف کردم همچین خبرایی نیستو از بخت بدم همون طور به دنیا اومدم که 6 میلیارد بشر دیگه رو این زمین به دنیا اومدن ،حالا دیگه اشاره ای به تعدادی که قبلها اومدن و رفتن نکنیم که من از احساس حقارت له میشم!همین الانش از حقارت مچاله شدم که نشستم اینجا موضوعی به این پیش پا افتادگی رو واسه ملتتوضیح میدم ولی به آگوستین مقدس- که واسه بعضیا مقدسه واقعا!- قسم که من کسی رو خر و ابله و آی کیو 10 فرض نکردم ( و به سادگی میتونین نتیجه بگیرین که این قسم رو خوردم که به آگوستین عزیز تواون بهشت گرم و نرمش بربخوره). حالا برای اینکه بحث یه نتیجه ای داشتهباشه این نتیجه رو میگیریم که آفرینش انسان جدا" نقص های زیادی داشته که آدم واقعا تعجبمیکنه اونی که اون بالا ( یا پایین ، یا نمیدونم کجا.. آها همونی که میگن همه جا هست ) داشتهچه کار میکرده موقع آفرینش که همچین اشتباهات فجیعی رو مرتکب شده که یه تاریخ طولانیاز بشریت باید تاوانشو بده.. دو نمونه از این نقصها که دل آدمو به درد میاره یکیش عقل انسانه ،یکیش هم سیستم تولید مثلش.. که دیگه الان خسته تر از اونم که توضیحی در موردش بدم و البتهشک هم دارم کسی به این پایینای نوشته ی من رسیده باشه و هنوز مشغول خوندن باشه!

Franny Fallaci  ||  <7:25:19 PM>

Friday, June 06, 2003


هزار و دویست و سی و دو روزه که من دارم طول این سلول رو راه میرم
دارم راه میرم و خیلی خسته شدم
استخون ساق پای چپم ترق صدا داد و شکست
یه استخون خاکستری از لای گوشت و پوستم بیرون زد

حالا هزار و دویست و سی و دو روزه که من دارم طول این سلول رو لی لی می کنم
احساس میکنم قدم کوتاه شده
و همینطور کوتاهتر میشه
استخونهام روی هم انباشته میشن و من میام پایین.. پایین
کف پای راستم به زودی تمام عرض سلول رو می پوشونه
با زبونم میتونم با سوسکا بازی کنم
فردا که در این لعنتی رو بعد از دو هزار و چهارصد و شصت و چهار روز باز کنن،
فکر میکنن من فرار کردم
ولی دیگه فرقی نداره
نفر بعدی که بیاد.. با خودش میگه: چه کف پوش عجیبی
با خودش میگه: این سوسکها برای کی دارن اینطور گریه میکنن؟

Franny Fallaci  ||  <12:03:34 PM>


بابابزرگم یه مجسمه ی کوچیک داره ، یه مردی که کنار آتیش نشسته و داره یه چیزی کباب میکنه و
پیپ میکشه.. اون وقتا گاهی ما تو بازیهامون راش میدادیم.
حالا بابابزرگم تو یه استوانه ی کوچیک پلاستیکی که مال قرص و دواست چایی میریزه و میذارتش
توی یه در پلاستیکی شیر که عین نعلبکیه و با قند میذاره جلوی پیرمرد مجسمه..
یه پیرمرد که کنار آتیش نشسته و داره یه چیزی کباب میکنه و پیپ میکشه و چایی میخوره
میبینی زمان که میگذره میتونه یه آدم شبه نظامی منطقی رو به ساده ترین زوایای وجودش برگردونه؟

Franny Fallaci  ||  <12:03:15 PM>

تو که منو نمی شناسی تو که نمیدونی من یه جزیره دارم
تو که نمیدونی من دوستایی دارم که با من متولد شدن
و همیشه همین دوروبرن
تو که اونا رو نمیبینی
تو که نمیدونی من تو boogie street کی رو دیدم
تو که نمیدونی مرگ من "چگونه خواهد بود"



من ال اس دی میزنم و در توهم پرواز از یه آسمون خراش تو نیویورک پایین می پرم
و در توهم پرواز روی آسفالت خیس و سرد خیابون متلاشی می شم
تو که نمیدونی

Franny Fallaci  ||  <12:02:31 PM>

Saturday, May 31, 2003

چيزاي بد زيادي تو اين دنيا وجود دارن...
مثلا اينكه خيلي دلت بخواد اينتو بنويسي و هم
كيبوردت فرق كنه هم مجبور باشي چپ به راست بنويسي
بري يه جاي دور و يادت بياد مرشد و مارگريتا رو جا گذاشتي
بخواي با يكي حرف بزني و ندوني كدوم گوريه
توي يه هفته ي مزخرف زندگي كني كه اسمش هفته مبارزه با دخانياته
سهند تو زنگديش يه بار جدي حرف بزنه و اونم در مورد سيگار و مشروب باشه
دو ساعت جون بكني يه معادله رو به يه چيز ديگه تبديل كني
و ببيني كتاب اين كارو كرده بوده
دلت بخواد تا ابد بخوابي ولي ميدوني فردا هفت صبح با يكي قرار داري..
اين جوري ميشه كه آدم دلش ميخواد بميره..
آخه من خيلي دلم ميخواد بقيه ي كتابمو بخونم :(

Franny Fallaci  ||  <8:54:56 PM>

Saturday, May 24, 2003

بابای بامداد هم دیگه زنده نیست..


The sun's still warm and most days are good
The world still turns like you said it would
But this pain seems to never let me go
And there is really no movin' on
There's only going along


And I will always be
Better for you loving me
Better for the times we shared
That travel with me everywhere
And I will always try
To hold my head up to the sky
If only just to let you know
That straight from my heart
I still miss you so


If I could I would gladly trade
A thousand tomorrows for one yesterday
There are so many things that I would say
You're a part of every memory
That lives on in me


And I will always be
Better for you loving me.....

Franny Fallaci  ||  <9:42:53 PM>



 

 

Bravenet.com