فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, December 28, 2002

آدم شک میکنه که نکنه این بچه های linkinpark هم امتحان مدار دارند و تو 14 هفته ای که رفتن
دانشگاه 10 تا میانترم دادن و تا یک هفته دیگه هم پایانترماشون شروع میشه و دقیقا تا عصر روز
قبل از امتحان فاینال دکتر شهشهانی کلاس دارندو نصف استادا هنوز زمان فوق العاده رو
اعلام نکردن و حل تمرینها دم آخری تصمیم گرفتن تا میتونن کوئیز بگیرند و اتفاقا همه واحدها
پروژه دارن و ....
دوستام راه میرن میگن Im About To Break ...

....


Everything you say to me
Takes me one step closer to the edge
And Im about to break


I need a little room to breath
'Cuz Im one step closer to the edge
And Im about to BREAK


Shut Up ! Shut Up when Im talking to you!
....


To find myself again
My walls are closing in
(without a sense of confidence and I'm convinced
that there's just too much pressure to take)
I've felt this way before


So Insecure
....


Franny Fallaci  ||  <8:36:00 PM>

Friday, December 27, 2002

یانار بهم گفت : تو کمی تا قسمتی شاهکاری ، منم گفتم تو شاهکارتری که
شاهکاری مثل من رو میفهمی!
اینی که نوشتم شوخی بودها ، فکر نکنید منم شدم مثل یه موجود کمیاب!!

Franny Fallaci  ||  <9:50:38 PM>

از وقتی که روی زمین متولد شدم ، به اندازه ی همه سالهای زندگیم ، بحث کردم.
کم کم عادت خواهم کرد که سخنرانی نکنم ، مردم اینجا دیگه حتی در مورد اشتباه کردن
خودشون شک هم نمیکنند. توی سر همتون فقط پره از اعتقاد ، در حالت بهتر پر از عقیده.
و این داره بدجوری منو خسته میکنه .. منو خسته کرده.
در جزیره من که بین آبهای عمیق فضا معلقه ، ما فقط از ایده ها حرف میزنیم ،
اگر کسی رو با ایده هاش بشناسین و نه با عقایدش ، ازش میترسین ، چون روش
تسلط ندارین ، چون این آدم قابل پیشبینی نیست ، این آدم اصول شخصی نداره،...
پس طبیعیه که ترجیح بدین بین آدمهای "عقیده مند" ،در امنیتی کاذب و مضحک
شناور باشید.. چرا من این رو نمیفهمم؟

Franny Fallaci  ||  <9:32:08 PM>

چقدر خوشبختند احمقهایی که میدونن از کجا اومدن ، به کجا میرن ، از
چه راه هایی به چه جاهایی میرن ، و میدونن دنیا دست کیه ، میدونن اون از چی خوشش
میاد و چه خصوصیاتی داره ، چقدر خوشبختند احمقهایی که جواب جزیی ترین سوالهاشون
تو کتاباشون پیدا میشه و جواب کلی ترین سوالاشون اونقدر ساده و ترتمیزه که به ذهن
هر بچه ای میرسه، چقدر خوشبختند که هر لحظه رو با وجود غیر قابل تحمل یک
سوال نمیگذرونند ، سوالی که مدام توی مغزت از اینور به اونور میره ، و درست جایی
که منتظر نیستی ، جایی که فکر میکنی خوشبختی ، خودشو جلوی چشمات
تکرار میکنه، مدام خودشو ازت میپرسه ، و تو همیشه میدونی که این بار هم جوابی
نداری ، و باز هم ازش میبازی.


Misha Gordin

Franny Fallaci  ||  <9:30:02 PM>

Tuesday, December 24, 2002


"Don't let them fool you
Or even try to school you, oh! no
We've got a mind of our own
So go to hell if what you're thinking
Is not right
Love would never leave us alone
In the darkness there must come out to light
"
"The road of life is rocky
And you may stumble too
So while you point your fingers
Someone else is judging you
Love you brotherman"


"Could you be, could you be, could you be loved
Could you be, could you be loved
"


"Don't let them change you
Or even rearrange you, oh! no
We've got a life to live
They say only, only
Only the fittest of the fittest shall survive
Stay alive
"


"You ain't gonna miss your water
Until your well runs dry
No matter how you treat him
The man will never be satisfied


Say something, Say something,Say something!"


باب مارلی





Franny Fallaci  ||  <10:12:37 PM>

Monday, December 23, 2002


با پیوند از پله های دانشکده میومدیم بالا. نسیم یه Siemense خریده از اینا که mp3
میخوره. هدست تو گوش پیوند بود و موبایل دست من ، داشتم صداشو بلند
میکردم و پیوند آروم میگفت کمش کن کر شدم! ما حتی نمیخندیدیم. وسط پله ها
یه آقایی که داشت با یکی از بچه ها صحبت میکرد ازمون پرسید اینجا دانشکدست؟
ما گفتیم بعله! من پیش خودم میگفتم اگه نباشه پس چی باشه! مردم چقدر...!
آقاهه دوباره پرسید انگار اینجا دانشکدست نه ؟ اینجا بود که فهمیدیم موضوع
کمی پیچیدست! طرف ادامه داد : اما انگار شما اینجا رو با کوچه خیابون
اشتباه گرفتید! گفتم مگه چکار کردیم؟ اومدم ادامه بدم و سر جاش بنشونمش
که "خوشبختانه" اون زودتر ادامه داد و گفت : من استادم دارم با دانشجو
صحبت میکنم.. ولی شما انگار اینجا رو با خیابون... حرفم که تو دهنم بود و
خوشبختانه درنیومده بود خوردم.. طرف استاد بود..
تو دبیرستان هم با من اینطوری رفتار نکرده بودن!


اورسولا ایگوآران : اشکالی نداره فرانی عزیز، اینها همش به خاطر هواست،
هوا فقط یک روز خوب بود.

Franny Fallaci  ||  <11:10:21 PM>

چه هوایی بود دیروز. آبی پررنگ آسمون و برف کوهها و آفتاب نرم و هوای سرد.همچین هوایی
رو یادم نمیاد تو تهرون دیده باشم. انگار یه جای دیگه بودی. انگار تهران جای دیگه ای بود.
یه جایی غیر از عرض 35 درجه شمالی و اختلاف 3.5 ساعته با گرینویچ. یه جایی دور
از اقتصاد خراب و سیاست خرابتر.یه جایی که مجبور نبودم هر ماه مجله زنان بخرم و
ناراحت باشم ، یه جایی که بهش میگفتیم جمهوری ایران ، جمهوری دموکرات ایران!!!
شاید هم جمهوری پرشیا! که از نظر بقیه مردم دنیا فقط تو حرف آخر با عراق متفاوت
نباشه.دیروز دانشگاه که میومدم روی پل هوایی کسی نخوابیده بود. سوار اوتوبوس
شدم و 15 دقیقه بعد خونه بودم. کسی نخواست با ماشین من رو زیر بگیره. جلوی
در دربون کارتمو ندید. اون خانومه هم نگفت : خانوم مهندس! مقنعه ات لطفا! ....
چه هوایی بود دیروز!

Franny Fallaci  ||  <11:09:59 PM>

Sunday, December 22, 2002

اگر قصیده جورش کنه من زویا پیرزاد رو ببینم خیلی خوب میشه . راستی " چراغها را من خاموش میکنم" زویا
رو بخونید.

Franny Fallaci  ||  <6:37:38 PM>



 

 

Bravenet.com