فرانی فالاچی مینویسد :

Thursday, January 09, 2003

این جالبه!:
اگر همه قصه اند،
من یه حماسه هستم!

Franny Fallaci  ||  <4:38:04 PM>

ماهی یه چیزی می گفت خوب شد به حرفش گوش دادم! آواز اساطیر کار خوبیه از شهرام ناظری...

Franny Fallaci  ||  <2:13:06 AM>

Wednesday, January 08, 2003

Franny Fallaci

من دارم تبلیغ خودمو می کنم!

Franny Fallaci  ||  <10:47:56 PM>

قسمت دوم سمفونی 9 بتهوون به کل سمفونی می ارزه.یه وقتی بهش
معتاد بودم ، صبح که بیدار میشدم باید یکی دو بار گوش می دادم که انرژی
لازم برای گذروندن روز رو بدست بیارم!
سهند قبلا ها یه چیزایی در مورد لودویگ عزیز مینوشتا.. ولی از وقتی
ازدواج کرده وبلاگشو هفته ای یه بار آپ دیت میکنه! حالا فکر نکنین واسه
زیادی کار خونه ست و این حرفا ، که این کارا رو سپرده دست خانومش!(حدس
بزنین کیه !!!) ؛ واسه اینه که تمام وقتشو اختصاص می ده به آنجلینا جولی!

Franny Fallaci  ||  <12:31:17 AM>

یا غدد اشکی من کوتاه اومدن یا نرون های متلاشی شده مغزم تصمیم به بازسازی
گرفتن ،یا دو روزتو رختخواب بودن از شدت تب اینطوری همه چیز رو عوض کرده.
منظورم اینه که ای میل پسر سلینجر و تلفنهای لئونارد کوهن نبود که زندگی رو برام
خوشایند کرده..
باشه قبوله ، همشو مدیون اونا هستم :)

...

I dont care where an actor acts.It can be in summer stock,
it can be in a goddamn Broadway theatre,complete with the
most fashionable,most well fed,most sunburned looking
audience you can imagine.But I'll tell you a terrible secret,are
you listening to me?There is not anyone out there who is'nt
Semour's fat lady. Dont you know that?Dont you know that
goddamn secret yet? and dont you know..listen to me now,
dont you know who the fat lady really is?...Ah ,buddy.Ah,buddy.
It's Christ himlself.Christ himself buddy.
اینم از ای میل...

لئوی عزیز هم یا ازروی تله پاتی ( یا برنامه ریزی دقیق هیئت روانشناسان
بر طبق سالها تجربه کاری و تحقیقات دقیق در مجهزترین آزمایشگاه ها و
با بودجه اختصاصی دولت که پیش از این به ارتش تعلق می گرفت )
این حرفا رو به من زد:


And Jesus was a sailor
When he walked upon the water
And he spent a long time watching
From his lonely wooden tower
And when he knew for certain
Only drowning men could see him
He said "All men will be sailors then
Until the sea shall free them"
But he himself was broken
Long before the sky would open
Forsaken, almost human
He sank beneath your wisdom like a stone
And you want to travel with him
And you want to travel blind
And you think maybe you'll trust him
For he's touched your perfect body with his mind.



Franny Fallaci  ||  <12:29:50 AM>

Sunday, January 05, 2003

Franny Fallaci  ||  <7:39:03 PM>

اوضاع اونقدر خرابه که..
میگه من مسلمونم ، به همه اینا هم اعتقاد دارم ، حالا میرم میگردم دلیل
برای اعتقادم پیدا میکنم... اما شماها متعصبین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Franny Fallaci  ||  <12:15:25 PM>


Rat neuron cells on silicon are the brains behind a new robot,a breakthrough
that may lead to better computer chips!





Franny Fallaci  ||  <11:44:51 AM>

قضیه دیالکتیک و دیالکتریک یه سری خاطرات دیگه رو هم بیدار کرد.همیشه
کافیه یه نورون حافظه فعال بشه ، بقیه هم از طریق اتصالات بینشون روشن
میشن.بعد یه روزکامل میگذره و میبینی تمامشو مشغول فکر کردن به بچگیت
بودی! من نمیدونستم که قاشق و عاشق دو تا کلمه اند ، یعنی به عاشق هم
میگفتم قاشق! یکی از جدی ترین جملاتم که واقعا نمیدونم چرا به عنوان نکات
خنده دار بزرگ شدنم تو خانواده معروف نشده این بود که: من قاشق
ماکارونی ام! شاید واسه این معروف نشد که واقعا فکر میکردن این بچه خودشو
قاشق ماکارونی میدونه.یکی از بچه ها هم فکر میکرده اسم چراغ
"روشن شد" ه! هر وقت میرفته چراغ رو روشن کنه ، بقیه از اونور داد میزدن
که روشن شد! آدم تا دو روز میتونه به این بخنده :))))

بابام میگفت " دستتو بده بریم!" منم دستمو میدادم و میرفتیم ، تمام کوچه ها
رو راه میرفتیم دو تایی ، تو دروس. به هر خونه ای میرسیدیم من دراز
می کشیدم رو زمین ، از زیر در تو حیاط خونه رو نگاه می کردم. می رفتیم پارک
قیطریه ، گاهی هم پارک نیاوران، که این یکی رو بیشتر دوست داشتم واسه
اون ماز وسطش که اون موقع به نظر خیلی بزرگ و پیچیده میومد.
یه پارک دیگه هم داشتیم، حیاط سروناز اینا.. چیزایی که ازش یادمه گلهای
مارگریته، لی لی بازی کردن و خرخاکی ها.من هیچ وقت بهشون دست نزدم
اما سروناز بیچارشون میکرد.5 تا بچه گربه هم یادم میاد که سروناز میگه سه تا
بودن.سر به دنیا اومدن همین بچه گربه ها بود که من فهمیدم بچه چجوری
به دنیا میاد! تا قبلش فکر میکردم یکی باید بیاد تو حیاط این گربه رو
سزارین کنه!خیلی دلم میخواد ، واقعا دلم میخواد یه بار دیگه با سروناز
آنگولا بازی کنیم،به محاصره آدم خوارها در بیایم و قورباغه بخوریم...راستش
فکر که میکنم میبینم ... زندگی کاملی داشتیم.

داشتم یه انوانسیون باخ میزدم ، بابام اومد بالای سرم قژ قژ ویلن دراورد که یعنی
بیا با هم بزنیم. میخواستم بزنم زیر گریه.میدونستم میخواد خوشحال بشم،
از کسلی دربیام.اینقدر که این روزا غر میزنم. اینقدر که هی به مامانم گفتم اگه تو
لعنتی نبودی من الان با خیال راحت میمردم.وقتی داشتن منو میفرستادن اینجا
بهم گفتن سعی کن زیاد خانواده ی زمینیت رو دوست نداشته باشی ، یه روزی
ازشون جدا میشی، یه کاری نکن که سخت بشه. من سعیمو کردم ، ولی
فقط چند سال نوجوونی رو تونستم دوستشون نداشته باشم.که کار سختی هم
نیست، هیچکس اون موقع مامان باباشو دوست نداره. بعضی شبها با
بدجنسی فکر زندگی هیجان انگیزی رومیکردم که اگه میمردن داشتم، فکر
خونمون که اونوقت دیگه مال من بود ، فکر پولهامون،اونا رو تصور میکردم که
دارن میرن شمال و تصادف میکنن.. میمیرن. بعد آزادی خیالیمو مزه مزه
میکردم... وقتی به خودم میومدم، همه صورتم خیس شده بود.
نه من هیچ وقت نتوستم.نتونستم دوست نداشته باشم.

من نه نوستالژیکم (نه با باب دیلن نسبتی دارم!)، نه احساساتی، تمام این حرفایی
هم که این بالا زدم تا پنج دقیقه دیگه تکذیب میکنم!

Joan Baez : نه تو با بابی نسبتی نداری !!!

Franny Fallaci  ||  <11:42:55 AM>



 

 

Bravenet.com