فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, January 18, 2003



چند تا تبلیغ عطر داشتم نگاه میکردم ، چه جملات قصاری
به کار میبرن اینا! :
! I Sense,Therefore I Am

خلاصه اگر کسی میخواد بوی فیلسوفا رو بده بره این عطر رو بخره !! :
Sensi - Giorgio Armani


ولی آدم عاقل گول تبلیغات رو نمیخوره ، فرانی برای تولدش فقط
Tiffanyیا Gucci یا Fifth Avenue میخواد!
به هر حال: !!! Your Fragrance,Your Rules

Franny Fallaci  ||  <12:30:22 PM>

این آگوستین احمق! این آگوستین مقدس احمق! :

" به من پاکدامنی عطا کن.. اما هنوز زود است! "

اعترافات - کتاب هشتم - فصل هفت

Franny Fallaci  ||  <12:53:39 AM>

این سیستم نظرخواهی!!! هروقت میبینین نیست و نظرتون هم توگلوتون گیر کرده،
دو سه بار ریفرش!!کنین میاد بالاخره! اینطوری به کانتر من هم اضافه میشه!

Franny Fallaci  ||  <12:51:51 AM>

Friday, January 17, 2003

تو که چنین سکوت اختیار کرده ای مرا به یاد این می اندازی که روزی خداوند که دلش
به حال موسی سوخته بود از او میپرسد: چرا داری اینقدر داد و فریاد میکنی؟
ولی در واقع موسی سکوت کرده بود.کلمه ای بر زبان نیاورده بود.

عذاب وجدان - آلبا دسس پدس

Franny Fallaci  ||  <2:43:58 PM>

بعد از حدود یک ماه ، کسی که بهم یه معذرت خواهی بدهکار بود بالاخره معذرت خواهی
کرد. خیلی خوشحال شدم که کم کم اعتراف کردن به اشتباه ها داره یه کار عادی میشه.
حالا فهمیدم طرف داشته میرفته مسافرت و میخواسته همه رو راضی کنه ، به قول خودشون
حلالیت بطلبه!
به سرنوشت سیاره ای که مردمش به هر شکل ممکن انسانیت رو آخر لیست میذارن،
امید زیادی نمیشه داشت.

Franny Fallaci  ||  <2:42:57 PM>

Thursday, January 16, 2003

یکی از وحشتناک ترین صحنه هایی که تا حالا تونستم بهش فکر کنم این بوده که یه آدم رو
بذارن توی یه محفظه ای که مرتب تنگتر بشه و آدمه اون تو له بشه! مثلا سرشو بذارن بین
دوتا دیوار و دیوار ها به هم نزدیک بشن همینطور.

من هفته بدی رو گذروندم،امتحانای بدی دادم، نمره های بدی گرفتم ، دعواهای بدی کردم..
دیگه دیشب گفتم یه فیلم ببینم و زندگی رو دوباره شروع کنم!!!! درست باید همین صحنه
وحشتناک رو میذاشتن تو فیلم!!! آخه مارتین اسکورسیزی! نگفتی بچه اینو میبینه
میترسه؟؟؟؟

Franny Fallaci  ||  <1:42:18 PM>

بعضی اتودهای Scriabin خدااااااان! برین گیر بیارین اتود C sharp minor و D sharp minor و گوش
بدین!
این دومی دیگه عظمتی داره! Horowitz رو تصور بکنین که بعد از دو دقیقه اجرا، برای زدن آکورد آخر از
جاش میپره و انرژیشو خالی میکنه رو پیانو، بعد یه نفس عمیق میکشه و با دستمال دست و
صورتشو پاک میکنه...

Franny Fallaci  ||  <1:39:17 PM>

Wednesday, January 15, 2003

تو این دانشکده ما همش داریم میخندیم :))
یکی از بچه ها از طرف استاد رامتین (!) تو میلینگ لیست درس جاوا میل می فرستاد که زمان
امتحان فاینال تغییر کرده! رامتین ( به قول نسیم انگار که داره یه مگس وزوزو رو می پرونه!) جواب میداد که
بچه جون! من اگه بخوام که تو رو گیر میارم! بعد سروکارت با کمیته انضباتیه ها! بچهه هم از رو نمیرفت ریپلای
میزد که بچه جون! چرا هی میای حرف منو تکذیب میکنی! همونطور که خودتم گفتی سروکارت با
کمیته انضباطیه ها!:)))
آخر سر هم تو امتحان رامتین یه سوال داده بود که در مورد ایمیل بود، آخرش نوشته بود:

az dooste-e azizi ke baa e-mail-haaye ja'li-shoon moshkel-e kambood-e so'aal-e
man ro hal kardand tashakkor mikonam! :)

--Ramtin

Franny Fallaci  ||  <2:56:03 PM>

Tuesday, January 14, 2003

کجا فکر میکنی داری میری؟
نمیدونی بیرون هوا تاریکه؟
کجا فکر میکنی داری میری؟
هیچ کاری به غرور من نداری؟


کجا فکر میکنی داری میری؟
فکر کنم نمیدونی!
تو راهی نداری که بدونی!
که جایی برای رفتن نداری..


من می فهمم تو تغییر کردی،
خیلی قبل از اینکه به در برسی.
میدونم فکر میکنی کجا داری میری،
میدونم برای چی اینجا اومدی...

میدونی خسته شدم از شوخی کردن،
میدونی دوست دارم آزاد باشی،
کجا فکر میکنی داری میری؟
فکر میکنم بهتره با من بری...


میگی دلیلی وجود نداره،
ولی هنوز برای شک کردن به من دلیلی داری.
تو با من نبودی ،
و بدون من خواهی بود...
کجا فکر میکنی داری میری؟
نمیدونی بیرون هوا تاریکه؟

Dire Straits-Where Do you Think You're Going
ترجمه ابلهانه منو ببخشین!


Franny Fallaci  ||  <11:06:02 PM>

"Christ died for our sins. Dare we make his martyrdom meaningless by not committing them?! " -Jules Feiffer

Franny Fallaci  ||  <9:05:02 PM>

Monday, January 13, 2003

هرکی ساعت 5.5 امروز جنوب غربی آسمون رو دیده باشه میدونه من از چه پدیده ای حرف میزنم..عالی بود.
چند تا عکس هم گرفتم ولی از پشت یه پنجره کثیف که باز نمیشد ..
بعد دیدم باز یادم رفته این دوربین لعنتی رو تنظیم کنم!
تو این کتاب نامه های بچه ها به خدا یه بچه ای یه چیزی شبیه به این گفته که من همیشه فکر میکردم
نارنجی و ارغوانی به هم نمیان و هر کی تو نقاشی اینا رو کنار هم بذاره خیلی خنگه! ولی امروز غروب
رو که دیدم فهمیدم اینطور نیست! خدا! شاهکار کرده بودی!

Franny Fallaci  ||  <10:02:31 PM>

Sunday, January 12, 2003

شن های زمان از انگشتان تو فرو می ریختند، و تو منتظر بودی،
منتظر معجزه،
منتظر معجزه که بیاید..

Franny Fallaci  ||  <9:18:05 PM>

"I sat at the typewriter for the first time and fell in love with the words that emerged like drops,
one by one, and remained on the white sheet of paper ... every drop became something that if
spoken would have flown away, but on the sheets as words, became solidified, whether they
were good or bad."





Franny Fallaci  ||  <9:04:55 PM>

دیگه صدای منو نمیشنوی...
نه به خاطر اینکه نمیخوای،
به خاطر اینکه من دیگه حرفی نمیزنم.

Franny Fallaci  ||  <9:00:09 PM>

تزاد هم آدم متزادیه ها! از یه طرف چرت و پرت هایی مینویسه که یه آدم
با شعور متوسط از پسش بر نمی آد! از یه طرف هم حرفایی می زنه که
باز هم یه آدم با شعور متوسط از پسش بر نمی آد! پست 01.10.03 یکی از اون نوشته هایی
که از نظر من تزاد موقع نوشتنش رو دامنه بالایی نقطه نوسانش سیر
می کرده :)

Franny Fallaci  ||  <11:45:52 AM>



 

 

Bravenet.com