فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, March 15, 2003


Once I fell in love with a teapot ... la la la...






+

Franny Fallaci  ||  <12:01:26 AM>

Friday, March 14, 2003

کاش همیشه همینطور جشن بود تو این شهر...
کارناوال های بزرگ ، صف طولانی آدما ، موزیک و آواز بلند و کوبش طبلها..
صدای گند TV از هیچ خونه ای نمیاد .جشن تا 1- 12 شب ادامه داره ،
همه ی دوستاتو می بینی ، همه جوونای شهر رو میبینی. این یه مهمونی واقعیه.
مردم گروه گروه با زنجیر می رقصند ، همه هماهنگ با هم.خیلیا رفیق پیدا میکنن،
خیلیا با صدای طبل ها هد میزنن،اینور و اونور غذای خوشمزه و شربت
پخش میکنند...این یه مهمونی واقعیه.







وقتی دسته داره رد میشه باید guns گوش داد ،

how could she be so fine.... بوم!
how could she be so cool... بوم!

Franny Fallaci  ||  <9:05:28 PM>

Thursday, March 13, 2003


But..
in case you failed to notice....
in case you failed to see..

Franny Fallaci  ||  <5:34:57 PM>

Tuesday, March 11, 2003


فضیلت با شکوه نافرمانی!
چقدر این حرفا تکراری و بی مزه شده...
ولی انگار هنوز بهترین راهه.. تنها راهه

Franny Fallaci  ||  <9:22:11 PM>

Sunday, March 09, 2003

خیلی مسخره ست وقتی یهو هوس کنی یک چیز جدی تو این زندگی پیدا کنی.
پیدا نمی کنی. حتی نیم چیز جدی هم پیدا نمیکنی ، حتی یک چهارم ، حتی یه
اپسیلون.
.
.
.
.
این غر نبودا ! خیلی هم خوشحالم :)

Franny Fallaci  ||  <7:01:54 PM>

چه جمله ی بامزه ای :)


War doesn't determine who is right, war determines who is left

Franny Fallaci  ||  <4:09:05 AM>



 

 

Bravenet.com