فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, April 12, 2003

یانار داشته از جلوی تی وی رد میشده ، یه آهنگی بوده ، شنیده که میگه :

...Be my satan when the angels disappear
خیلی جمله قشنگیه نه؟
حالا فکر میکنین اصلش چی بوده؟
!Be my shelter when the angles disappear
چه لوسه نه؟ :))
یه بار نوشته بودم
I may not speak tonight , I may not ever
در واقع این اصلش بود :
...I may not sleep tonight
کدومش بهتره؟
نتیجه اینکه سعی کنید به هیچ چیز دقیق گوش نکنید! ماها خیلی
خوش فکر تر از این لیریک نویسا هستیم :))
شاید هم همیشه اونی رو میشنویم که میخوایم..

Franny Fallaci  ||  <5:20:35 PM>


And if you feel as I do
That we've erased the lines between reality
And all our painted dreams
Then take me down to where the Gipsies sing
The songs their mothers knew
Tie bright ribbons in my hair
Lean on the wind and watch me while I dance for you


And carry me off to the rainforests of distant Camaroon
Tell me that you've always know that
I am the Queen of Hearts
And the daughter of the moon


Joan baez



Franny Fallaci  ||  <5:19:33 PM>

Friday, April 11, 2003

دوران پرستش سپری نشده ، شاید هیچ وقت هم سپری نخواهد شد.منظورم از پست قبلیم
هم همین بود. این پرستش تو هر دوره ای به یه شکلی پیداش میشه ، جوری که آدم
رو به شک میندازه که شاید این جزئی از انسانه.. و البته من فکر میکنم که نیست.

چیزی که این بین من نمیفهمم اینه که چطور آدم میتونه اینقدر خودش رو نادیده
بگیره ، شعور خودش رو نادیده بگیره ، بر اساس چه منطقی؟ چه احساسی؟
نمیفهمم چطور هنوز کسی میتونه اینو بنویسه(یک هفته ای بود که...22 فروردین) ...
( گرچه بعضیا تصور کردن منم دارم همینو میگم ، ولی داشتم
مسخره می کردم بابا! )

کسایی هستن که مرزهای زندگی خودشونو با مفاهیم از پیش تعیین شده ی
"زندگی انسانی " و "زندگی حیوانی " شکل دادن ، با "خوب " و "بد" های
همیشه مسجل ، با چیزهایی که با یک "چرا؟ " نابود میشن..

این همه سعی برای شکل دادن به انسان ، و له کردنش تو قالبهای تنگ برای
چیه؟ اونقدر این بیچاره رو تو رنگهای مختلف فرو بردین ، اونقدر "باید"
بهش چسبوندین ،که دیگه شباهتی به اونی که بوده و شاید بهتر می بود که
باشه نداره .. و همینه که من یه ابرانسان برای خودم می سازم که تعریفش
"انسان بی شکل " ه ، چیزی که دنیا رو به بی شکلی خودش عادت میده ...

پروتاگوراس : انسان معیار است.


راستی فکر میکنم نیهیلیسم ما رو به خاک سیاه نمینشونه که این خاکی
که روش نشستیم سیاه ترینه..

Franny Fallaci  ||  <7:11:16 PM>

Thursday, April 10, 2003

هر وقت یکی میخواد ننویسه ، همه شروع میکنن که نه بابا بیا بنویس
و باید ایستاد و مبارزه کرد و نوشت و انسان تجسد وظیفه است و ...
چطور این چیزا هنوز براتون مهمه؟ این همه حس تعهد ، فقط زندگی رو
به صورت یه سن تئاتر درمیاره ، که بازیگراش بدجوری فراموش
کردن فقط دارن بازی میکنن...من تو این بازی ، هیچ هنری نمیبینم.

یه بازیگر ، فقط از خودش یه جسم داره و یه روح شناور و یه مغز
منعطف. درون هیچ ساختاری گیر نکرده .. یوگا کار میکنه و سیگار میکشه.
با یکی هست و به یکی دیگه فکر میکنه. عود روشن میکنه و ناتمامیت گودل
میخونه. نه به نوشتن معتقده نه به ننوشتن. اگر کاری میکنه ، واسه اینه
که یه بازیگره و همه چیزو یه بازی میبینه.
یه بازیگر سرکلاس به استاد نمیگه "ما کی هستیم که در مورد بتهوون نظر بدیم" ،
کامنت نمیذاره که "نه من نه تو در حدی نیستیم که رو کالوینو بحث کنیم" ،
و تو یه بحث ساده مدام دست به دامن آیات نازل شده از بیکن و پوپر
و سارتر نمیشه .. برای یه بازیگر کسی نیست که بالاتر ایستاده باشه،
اون به شعور فردی هرکس همونقدر احترام میذاره که به تفکرات تمام فلاسفه ی
این زمین.
تمام اینها ، تمام این ساختار ها و اعتقادها ما رو به اینجا میرسونه :
"تا زمانی که انسان تکیه بر باورها ،
توانایی ها و خصوصیات خود دارد ،
نمیتواند یک پرستش کننده ی واقعی
شخصیت متعال خداوند باشد."

پس یک پرستش کننده باشید، یک پرستش کننده ی انسانیت ، مبارزه ، عدالت،
پرستش کننده ی جامعه طبقاتی فرهنگی ، تبعیض نژادی هوشی ،
پرستش کننده ی کالوینو...
.
.
.
این بازیگرمنه ، ابرانسان منه ، لازم نیست کسی بهش ایمان بیاره.

Franny Fallaci  ||  <12:04:06 AM>

Tuesday, April 08, 2003


یه مطلب از جیم میور در مورد نحوه کشته شدن کاوه گلستان . فکر نمیکردم جالب باشه ولی
وقتی خوندم نظرم عوض شد! ( مرسی از باربد که لینکشو فرستاد) :

.....
به اين ترتيب، ماشين را به سمت چپ، چند متري به داخل آن سراشيب راندم و توقف كردم. همه با عجله شروع به پياده شدن كرديم تا وسايل كارمان را آماده كنيم.
ناگهان در فاصله اي بسيار نزديك انفجاري رخ داد.
بخشي از انفجار سمت چپ صورت مرا گرفت. گيج شدم و گوش هايم به صدا افتاد.
فكر كردم: ”چطور توانستنه اند ما را ببينند و از فاصله اي چنان دوري اين طور با دقت بزنند؟ “
به طور غريزي، همان كاري را كردم كه دو بار ديگر هم در چهار روز گذشته، هنگام وقوع بمباران انجام داده بوديم،
و آن پيدا كردن چيزي بود كه بشود پشت آن يا زير آن پناه گرفت.
به طرف چپ، رو به عقب ماشين دويدم، و خودم را روي زمين انداختم.
در چند ثانيه اي كه اين كار طول كشيد، دو انفجار ديگر هم رخ داد، و سپس سكوت برقرار شد.
بعد صداي استوارت آمد كه فرياد مي زد ” من مورد اصابت قرار گرفته ام، من مورد اصابت قرار گرفته ام.“
ربين فرياد مي زد ” اين يك ميدان مين است، اين يك ميدان مين است.“
بلند شدم و استوارت را طرف راست ماشين ديدم. با پاي چپش لِي لِي مي رفت.
پاي راستش شديداً صدمه ديده بود، پاشنه اش دريده شده بود، استخوان هايش بيرون زده بود.
اما خونريزي اش شديد نبود و فهميدم زنده مي ماند.
درِ عقب ماشين را باز كردم و كمك كردم داخل شود. به او گفتم، ” صدمه ديده اي اما خوب مي شوي. خطر را پشت سر گذاشته اي.
مي دانم كه خوب مي شوي. به تو قول مي دهم.“
سعي كردم ترتيبي بدهم كه نتواند پايش را ببيند. او خيلي شجاع بود و تا آخر ماجرا، در حالي كه به ما اطمينان مي داد
كه حالش خوب است به هوش ماند.
” خواب “
آن وقت بود كه متوجه شدم كاوه پيدايش نيست.
فرياد زدم ” كاوه كجاست؟ كاوه كجاست؟ “
ربين، كه چون وسط نشسته بود فرصت آن را پيدا نكرده بود كه از ماشين پياده شود، فرياد زد: ” آنجاست، سمت چپ. مرده است.“
به سمت چپ نگاه كردم، در فاصله ي 10 متر ي، در يك سراشيب جسد پوشيده از گردوغباري را ديدم .
گفتم ” آن كاوه نيست.“
از جايي كه من ايستاده بودم، مانند جسدي قديمي به نظر مي رسيد كه از عراقي ها بر جا مانده باشد.
به طرفش راه افتادم، و تا راه افتادم ديدم كاوه است.
به روي شكم خوابيده بود و طوري به نظر مي رسيد كه انگار سر كار خوابش برده بود. آرام به نظر مي رسيد.
گفتم: ” كاو، كاو؟ “ [?Kav, Kav]
اما مي دانستم كه اميدي نيست. بخش پشتي بدنش سالم مانده بود، اما بخش زيرين بدنش … او ديگر از دست رفته بود. +

(اصل مقاله)

Franny Fallaci  ||  <5:07:03 PM>

بهتره رو پیشونی این دختر عکس پایین نوشته شده باشه "نمیشه " ( آلما)
یا "میتوانم" (دمیورژ - خلبان کور! ) ؟
"نمیشه" به حالتی که گرفته بیشتر میاد ، ولی "میتوانم" ... خیلی جالبتره. دلم میخواد توضیح بدم چرا ولی
هرجوری جمله بندی میکنم کل قضیه بدجوری مسخره میشه.

Franny Fallaci  ||  <5:00:32 PM>

Monday, April 07, 2003

قشنگه نه ؟
البته کاش رو پیشونیش یه چیز دیگه نوشته بود..





جادی میگفت : فقط به این چشمها نگاه کنین و به جنگ فکر کنین.
یه سری عکس دیگه هم از تظاهرات ضد جنگ تو بعضی کشورا هست
که توش چیزای جالبی دیده میشه .

Franny Fallaci  ||  <8:55:23 PM>



 

 

Bravenet.com