فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, May 10, 2003

وقتی همه ی عطرا خوشبوان ، ولی همه ی ادکلون ها نه،
خوب طبیعیه که همجنس گرایی هم بیشتر باشه دیگه!

Franny Fallaci  ||  <10:58:27 PM>


Well.. you will always remain a mystery
with some sad feelings around you,
and not a single clear memory,
better say,with nothing at all..
So,you will always be every stranger's face,
as walking down the street,
as we pass eachother by,
as we go on our own separate ways..
This is just a little foolish evident prediction that
I just like to make,
Dont take it as a deep feeling
or even a true one,
take it easy,
take it light,
.
.
.
but take it.



(سه خط آخرماله joan baez عزیزه )

Franny Fallaci  ||  <10:57:42 PM>

Friday, May 09, 2003


Franny Fallaci  ||  <11:35:56 AM>

ما یه بابا بزرگ داریم.ناز و دوست داشتنی. از نسل اول من
فقط اونه که هنوز مونده. سه تای دیگه یا وقتی مردن که من
هنوز نمیفهمیدم یعنی چی ، یا وقتی که یاد گرفته بودم مردن
خیلی بده ولی هنوز بلد نبودم با فلسفه بافی براشون خوشحال
بشم.
وقتی پیر شد هیچوقت به ما دستور نداد ، هیچ وقت با صراحت
چیزی رو نخواست. اگه آب میخواست به یکی از ما میگفت:
نمیخوای آب بخوری؟
حالا که دارم باهاش زندگی میکنم ، همش منتظرم مرده اش رو
پیدا کنم. گاهی که خوابه ، میرم تو اتاق تا مطمئن شم داره نفس
میکشه.
وقتی تنهاست ... یه موجود زنده ی آروم با حرکات کند ، توی
یه خونه ی مرده ی خالی ..
اینجوری بود که من فهمیدم تنهایی درونی هر چقدر هم مزخرف
باشه ، مثل تنها زندگی کردن نیست. وقتی که دیگه نمیتونی
کتاب بخونی ، نمیتونی چیزی گوش کنی ، و از بی حوصلگی
مدام میخوای بخوابی. و تنها کسی که هر روز میبینیش،تنها کسی
که هنوز داره باهات زندگی میکنه ، مرگه.


I must have died alone..
A long long time ago...

Franny Fallaci  ||  <11:30:21 AM>

Monday, May 05, 2003

نت پد خالی چقدر آزاردهندست.. :(
من میرم بخوابم.

Franny Fallaci  ||  <11:32:01 PM>



 

 

Bravenet.com