فرانی فالاچی مینویسد :

Monday, May 12, 2003

دختر بچهه تو آسانسور همینطور زل زده بود بهم. تا دهنم رو باز
کردم بپرسم کلاس چندمی گفت چهارم. تا اومدم بپرسم کدوم دبستان
میری گفت شهید ناظم.خانوم فلانی.آسانسور باز شد و پرید بیرون.
اگه یه وقتی اون همه زحمت بکشم و بچه دار شم و بچه م اینقدر
با نمک نباشه ، میندازمش دور.

Franny Fallaci  ||  <4:49:22 PM>

خوب ، غیر از ما ، تمام بچه های کلاس قرائت متون اسلامی ، با
چند شوهری ، رابطه جنسی قبل از ازدواج ، برداشتن الگوهای تحمیلی
زنانه و مردانه و خیلی چیزای دیگه مخالفند. جالبیش اینه که فکر میکنن
ما یه سری بدبختیم که نمیتونیم منطق خدا رو بفهمیم و میخوایم زن هم
نباشیم و میخوایم فطرت خودمون رو تغییر بدیم و نمیفهمیم مردا چقدر
متفاوتن و میخوایم سبزی پاک کردن و بچه داری رو بندازیم گردن
مردا و خودمون بریم یخچال بلند کنیم و اگه یه وقتی شوهرمون رفت
زن گرفت از حسودی میترکیم و به اسلام فحش میدیم و غربزده شدیم
و شعورمون نمیرسه که تو غرب دارن از زن سو استفاده میکنن و
حالیمون نیست که چقدر ضعیف و احساساتی هستیم و نمیفهمیم واسه
همین باباهه همش باید مواظب باشه و اجازه ی عقدمون رو بده و
حق خیانت به شوهر نداریم و شوهره هر آشغالی هم باشه تا یه مرد داریم
واسه چی عاشق یکی دیگه بشیم و البته تا وقتی اسلام به مرد سفارش
کرده که واسه زنش تمیز و خوشبو و خوش اخلاق باشه دیگه لازم نیست
عاشق مرد دیگه ای بشیم و ...
تازه همه ی اینا به کنار ، باید اینو هم بپذیری که از ترس استاده یا بری
حذف اضطراری کنی یا با یه نمره ی آشغالی پاسش کنی بره.

Franny Fallaci  ||  <4:49:02 PM>



 

 

Bravenet.com