فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, June 21, 2003

مریم یه روز میره حموم.. داشته فکر میکرده...اینم از نتایجشه!:

من از عسل متنفرم! وقتی يه قاشقشو می خورم تا وقتی تو معدمه حال تهوع دارم!
از شير هم متنفرم! اما دختر خوبيم! اونقدرکه ممکنه برم بهشت. که در آن نهر های شير و جوی های
عسل مصفی روان است. اون وقت اگه تو بهشت به خدا بگم : "خدا! اين بهشتت خيلی خوشگله ها!
ولی من اصلا عسل و شير دوست ندارم!" خدا چی کار می کنه؟ دممو می گيره پرتم می کنه رو
کره زمين وسط حياط کارخونه بهنوش می گه : "تو برو همون دلسترتو کوفت کن بدبخت بی سليقه!"

Franny Fallaci  ||  <9:10:30 PM>

Wednesday, June 18, 2003

خیلی خوبه .. خیلی خوبه وبلاگ سولوژن رو باز کنم و نوشته باشه :وقتي کسي تو را بغل مي‌کند،
آرام مي‌شوي، همه‌ي فکرها و ناراحتي‌هاي‌ات ناگهان در عرض چند لحظه فرومي‌پاشد و ابتدا تنها به اين سير آرامش‌بخش مي‌انديشي و بعد از مدتي ديگر هيچ چيزي در فکرت وجود ندارد.
شاید هم خیلی بده.. چون تو این لحظه که نمیتونم مانیتور رو بغل کنم..
الان علی سوییت کوما در جواب یه حرف من پرسید :
?khob in vasat... what about love
بعد خودش ادامه داد ! :
alan mige "biochemically no diffrence than eating large quantities of chocolate!"
(devil's advocate!)
حالا واقعا دیفرنسی هست؟ من که فکر میکنم داریم گول میخوریم. یه سری با مذهب گول
خدا رو میخورن یه سری با پول گولشو میخورن یه سری با همین زندگی سگی ای که دارن..
یه سری هم با سکس گولشو میخورن.. همه آخرش با سکس گول میخورن
همه اولش با سکس گول میخورن
همه گول میخورن و میخوان پاشونو رو این زمین بند کنن..

Franny Fallaci  ||  <11:14:12 PM>

نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمیفهمه نمی فهمه نمی فهمه نمی ف همه نمی ف ه مه
ن م ی ف ه م ه

Franny Fallaci  ||  <11:08:54 PM>

Tuesday, June 17, 2003


This is the end, Beautiful friend
This is the end, My only friend, the end
Of our elaborate plans, the end
Of everything that stands, the end
No safety or surprise, the end
I'll never look into your eyes...again
Can you picture what will be, So limitless and free
Desperately in need...of some...stranger's hand
In a...desperate land
Lost in a Roman...wilderness of pain
And all the children are insane, All the children are insane
Waiting for the summer rain
.
.


بعضی وقتا باید واقعا "درد" بکشی، تا چیزای جدیدی از این دنیا ببینی.
دردهایی مثل مردن کسی..
رفتن کسی..
درد هایی مثل تصمیم های خود آگاهانه یی که تا ته وجود آدمو خورد میکنن.
چیزهایی داشتم که بگم اما نگفتم ،چون گاهی بغض خفه ام میکنه و من نسبت به
وجود سنگینش احساس مسئولیت میکنم. گاهی میخوام وجود شیشه ایش رو
بدون هیچ ترکی حفظ کنم و تا ابد صدامو از صافی حباب شیشه ای ترک نخورده ی
ته گلوم عبور بدم.
من از این نوسان گیج کننده ی بین خوشبختی و بدبختی خسته شدم. و تنها چیزی که
میشه تو این دنیا با اراده ی شخصی برای همیشه پایدار نگهش داشت ، بدبختیه.
میخوام مدتی تو پایداری بسر ببرم. اینا کلمات یه بیمار افسرده ی مازوخیست نیست ،
اینها فقط کلماتی ه که وقتی روی صفحه پخش میشن به من حس اطمینان میدن.
اطمینان از اینکه بالاخره به یک جواب درست رسیدم ،
شاید تلخ ، اما حقیقتا درست، درست،درست.


من شکی در درستترین بودن این جواب ندارم. ولی چرا ، چرا ، چرا باید "این" ،
دقیقا "این" ، چیزی باشه که باید بهش میرسیدیم.. ؟
اینو من نمیدونم. باید از پدر مادرم بپرسی.
و از پدر مادرهای اونها.
من واقعا نمیدونم ، من چیزی نمیدونم..
و حدس میزنم..هیچوقت هیچ چیز رو نمیدونستم.


.
.
.
This is the end, Beautiful friend
This is the end, My only friend, the end
The end of laughter and soft lies
The end of nights we tried to die
This is the end

Franny Fallaci  ||  <12:02:07 PM>

Sunday, June 15, 2003

از اکتشافات یانار!

Radiohead - Punchdrunk Lovesick Singalong





i wrapped you inside my coat
when they came to firebomb the house
i didn't feel pain
'cause no-one can touch me
now that i'm held in your spell
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
sell me a car that goes
sell me a house that stands up
i never cared before
i never cared before
i never cared before
before
before
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
beautiful girl
a beautiful girl can turn your world into dust
i stood in front of your face
when the first bullet was shot




Franny Fallaci  ||  <11:58:34 PM>

"آهستگی " اثر میلان کوندرا رو میتونین اینجا بخونین..
یعنی بدون سانسور!

Franny Fallaci  ||  <10:58:35 PM>



 

 

Bravenet.com