فرانی فالاچی مینویسد :

Saturday, July 12, 2003

وای میگن اگه تا شهریور اون تیکه کاغذه رو پیدا نکنم و ندم به ثبت احوال
به عنوان یه آدم قانونا ثبت نمیشم. وای باید پیداش کنم.. باید زودتر
پیداش کنم و از بینش ببرم!

Franny Fallaci  ||  <4:26:17 PM>

دوست داشته شدن بهتره ، یا تلاش برای دوست داشته شدن؟

Franny Fallaci  ||  <4:25:45 PM>

اگه تو نبودی ، میتونستم روی میز وایسم و با افتخار فریاد بزنم که هیچکس
منو تو این دنیا دوست نداره. ولی تو هستی و همیشه مانع استثنا بودن
من میشی.

البته فقط اگر ... فقط اگر باور کنم.

Franny Fallaci  ||  <4:23:29 PM>

Wednesday, July 09, 2003

از نوشته های زویی عزیز:
گفت :چته یانار؟ ( هزار سال پیش بود؟!)
زویی یکهو ظاهر شد- مثل این غولای چراغِ شوخ طبع- صندلیشو برعکس گذاشت
و به شیوه ی خودش نشست روش .
یه لیوان آلبالوی دم کرده هم دستش بود که برای فرانی اورده بود . داد زد :" اینم
Zooey !"
بعد گفت: میخوای معما رو راز کنم؟
فرانی گفت:نمیدونم!
اونم شروع کرد اینا رو گفت و مهلت هم نداد:
"توی زندگی هر کسی یه سوراخ هست. چی اسمشو بذاریم خوشت میاد؟
نه دره است و نه حتی چاله!آخه بزرگ نیست.اسمش هم مطمئنم سوراخه!
جدی میگم اینو!انگار خودش اونجا حضور داشته و یک بند با تکون دادن سرش
تاکید میکرده اسمش همینه! احمق هم هست و خیلی عمیق . کوچولوه و
عمیق!... هر چند وقث یه بار میفتی توش! گذشته رو که نمیتونی کاملا از خودت
بتکونی .هر چی تصویر خودتو عوض کنی هر چی دربری و انعکاس آینه رو گم
کنی که نکنه بمونی تو این آب راکد و بگندی بازم یه چنگک لجباز پیدا میشه و
از پشت دست میذاره سر شونه ات...
از کجا؟ چه میدونم! بازم آلبالو شدیا!... راه که میری زیر پاته حتی نمیتونی خیره
نشی بهش! کشوتو وا میکنی میبینیش . میای کتابخونه تو جا به جا کنی مثل
یه کتاب از اون بالا میخوره تو کله ات! یا یکهو از اینجا سر در میاری و پست 15
تیرشو میخونی!
اون سوراخه- که حالا باهاش صمیمی شدیم چون جزییات حضورشو حس کردیم!-
توی 13.75 سالگی من نشسته!
چرا این سن خاصه؟ چون وقتیه که من فهمیدم زندگی باید از عرض زیاد شه چون
طولش کوتاهه؟ یا فهمیدم که دلم میخواد آدما رو خاص کنم،خیلی خاص –همون
بیماری ویرانگر خزنده ام -؟... یا وقتی یاد گرفتم توجه کنم؟ توجه به جزییات و پیدا
کردن خصوصیات محیرالعقول درونی و بیرونی که مثالای راحت ِدومیش این لیست
مسخره رو پر میکنن :"تیک های عصبی نامحسوس –تکبه کلام های ناگفته –
شکلک هاو شکل ناخن انگشت کوچک و انحنای نیمرخ و بوهای غریب..." و
آن وقت حک کردن حک کردن حک کردن...انگار میدونی که بعدها باید مثل یه
باستان شناس پریده رنگ و پریشان و سر به هوا، خاک ها رو بزنی کنار تا این
کتیبه های عتیقه –این دست نیافتنی های آزاردهنده- به یادت بیارن که
" نه! تو هیچ وقت این زبانای باستانی رو نمی فهمی!"
...
وقتی که اون سوراخ داشت خودشو به دنیا می اورد، اون وقتی بود که یه غول
وارد زندگی من شد .از در پشتی اومد یا جلو،راستش یادم نیست ولی خوب
یادمه که زود عادت کردم فکر کنم کلاغاش همه سفیدن و همه هم به
خونشون میرسن (از بس شیک و باکلاس بودن ناقلاها!:))) به خودم ثابت
کردم که هر وقت راه میره اقلا چند اینچی از زمین ِ مادر فاصله داره و دیدم
که قفل ِهزارتوها دستشه (میگی توهم بود؟شاید بود!کیو میخوای محاکمه کنی!)
به خودم گفتم:" همه چی فرق میکنه وقتی مربوط به دوست غول منه همه
چی اونجوریه که نباید باشه! از نسل آخرین هاست! معجزه اس !اسطوره است
و معما . هزاران ساله که داره توی زنجیره تناسخ به خودِ بهترش تبدیل
میشه!فرار از مثل دیگران بودنه!چی بگم دیگه!فرار از نگاه کزدن به اعماق
سرگبچه آوره!". گفتم:" دیگه دستای روزمره این دنیای حقیر نمیتونه محکم
بکوبه به گونه ام و تکونم بده ..."تقصیر من بود چون خودم خواسته بودم،
تصویر خودمم خاص کردم (با این کلمات الکن دیگه چی بگم!) شاهزاده؟
شاید! ولی بیشتر پری دریایی پرنده! این چیزی بود که من شدم!
(نخند! چند بار تا حالا بهت گفتم نمیخوام تو رمانتیسیسم دوره نوجوانی
غرق شم!تو فقط یادت بیاد چند سالم بود! تو فقط میخندی و میخندی!
عیبی نداره !من که دلم نمیگیره که!سیمور هم اگه بود میخندید!)

حالا اینجوریه که من تقریبا به اعتبار دوست داشتن غول بزرگ
مهربون-و یه سری وقایع نامربوط ِ دیگه-تبدیل شدم به چیزی که منم!
دیگه مهم نیست که اون غول بود مهربون بود یا اصلا بزرگ بود یا نه
( حالا یقه مو نگیر که" چرا اینقدر متناقضی بچه!" . باور کن حتی اگه
ما، هم متناقض باشیم هم بچه ، دیگه تکرار این حرفا راه ِ فرارِ کسی نیست!)
بعضی وقتا باید نادیده بگیریم و اگه میریم باید با ظرافت بریم...
من میرم جلو. و سوراخ همه جا باهامه.منم بازیگوشی میکنم و گاهی
میفتم توش!خیلی چیزا اون تو هست ولی من میگردم دنبال غولی که دیگه
اون جا نیست. و یه جوری میگردم انگار اینو هر دفعه یادم میره ،انگار
هر بار مطمئنم که باز پیداش میکنم!"

زویی ساکت شد و از لیوان ِ فرانی یه قلپ شراب آلبالویی خورد و
گفت:" جیم میگه باید تو تابستون مست کنیم! ...ببینم حالا فهمیدی چمه؟!"
فرانی دیگه از خنده ولو شده بود رو زمین :"-اینا رو که خودم میدونستم زو!
به من گفتیشون یا به اون ؟!"
آن وقت زویی خندید.حسابی حالش جا اومده بود...آخه این زویی خُله!
وقتی میخنده یعنی "بیخیال مهم نیست!" وقتی میخنده یعنی
"جدی گفتما! مهم بود!" یعنی "خوشحالم ولی دلم گرفته!عجیب
سرده ها،ولی من گرممه!" انگار وقتی اینا رو بگه و بخنده یه جورایی
میخواد بهش بگه :
I remember u well in the Chelsea hotel
you were talking so brave and so sweet,
giving me head on the unmade bed,
while the limousines wait in the street…
I remember you well in the Chelsea Hotel,
you were famous, your heart was a legend…
I don't mean to suggest that I loved you the best,
I can't keep track of each fallen robin.
I remember you well in the Chelsea Hotel,
that's all, I don't even think of you that often!

حالا هم چشمک میزنه و میگه : تموم شده !خیلی وقته اومدم بیرون
از سوراخ ِ سمج !برا همیشه تموم شده! مثل تصویر شتابزده که یه لحظه باشه
و دیگه هرگز نباشه !"... بعد آروم اضافه میکنه :
"یعنی فعلا! آخه کدوم خری مطمئنه، که من باشم !:)))) "

Franny Fallaci  ||  <10:06:30 PM>

Tuesday, July 08, 2003

آدمای ساکت...آدمای ساکت... هیچی هم نباشن لااقل مرموزن

Franny Fallaci  ||  <12:45:28 AM>

Its better to burn out than to fade away

cobain

Franny Fallaci  ||  <12:42:46 AM>

Sunday, July 06, 2003


You live in my ruined mind
Make light of all my fears
And lead me from here
....

Franny Fallaci  ||  <1:07:22 PM>

همه چیز باید در اوج تموم بشه






Franny Fallaci  ||  <12:02:09 PM>



 

 

Bravenet.com