ما یه بابا بزرگ داریم.ناز و دوست داشتنی. از نسل اول من
فقط اونه که هنوز مونده. سه تای دیگه یا وقتی مردن که من
هنوز نمیفهمیدم یعنی چی ، یا وقتی که یاد گرفته بودم مردن
خیلی بده ولی هنوز بلد نبودم با فلسفه بافی براشون خوشحال
بشم.
وقتی پیر شد هیچوقت به ما دستور نداد ، هیچ وقت با صراحت
چیزی رو نخواست. اگه آب میخواست به یکی از ما میگفت:
نمیخوای آب بخوری؟
حالا که دارم باهاش زندگی میکنم ، همش منتظرم مرده اش رو
پیدا کنم. گاهی که خوابه ، میرم تو اتاق تا مطمئن شم داره نفس
میکشه.
وقتی تنهاست ... یه موجود زنده ی آروم با حرکات کند ، توی
یه خونه ی مرده ی خالی ..
اینجوری بود که من فهمیدم تنهایی درونی هر چقدر هم مزخرف
باشه ، مثل تنها زندگی کردن نیست. وقتی که دیگه نمیتونی
کتاب بخونی ، نمیتونی چیزی گوش کنی ، و از بی حوصلگی
مدام میخوای بخوابی. و تنها کسی که هر روز میبینیش،تنها کسی
که هنوز داره باهات زندگی میکنه ، مرگه.
I must have died alone..
A long long time ago...
نت پد خالی چقدر آزاردهندست.. :(
من میرم بخوابم.