قطارِ اسپانیایی

اثر کریس دِ برگ
ترجمه‌ی بهداد اسفهبد

قطاری اسپانیایی در حرکت است
بین کوادِل‌کِویر و سِویلِ پیر،
در خاموشیِ شب سوت می‌کشد،
و مردم می‌شنوند که هنوز در حرکت است...

و فرزندان‌شان را ساکت کرده و به خواب باز می‌گردانند،
درها را قفل می‌کنند و به طبقه بالا می‌خزند،
چون گفته می‌شود که ده هزار روح‌ مرده
اعماق آن قطار را پر می‌کنند!!

سوزن‌بانی به حال مرگ ‌می‌افتد در حالی که آشنایانش اطرافش‌اند،
خانواده‌اش قبل از آن‌ که بمیرد گریه می‌کنند و به دعا زانو می‌زنند،
امّا بالای سرش منتظر مرگ،
شیطان با درخششی در چشمانش ایستاده است،
«خوب خدا این اطراف نیست و ببین چه یافته‌ام،
این یکی مال من است!!»

در همان لحظه خدا خود با تابش خیره‌کننده‌ی نوری ظاهر شد،
و بر سر شیطان فریاد کشید: «از حالا تا انتهای شبِ بی‌پایان گم شو!!»
امّا شیطان نیش‌خندی زد و گفت: «شاید من گناه کرده باشم،
امّا لزومی ندارد که مرا کنار بزنی،
من اوّل او را گرفتم و تو می‌توانی هر کاری که می‌خواهی بکنی،
او می‌رود زیر زمین!!»

«امّا فکر می‌کنم یک فرصت دیگر به تو بدهم»
شیطان با خنده‌ای گفت،
«پس آن نیشِ مسخره‌ات را ببند،
اصلا شایسته‌ی تو نیست»،
«نامش جوکر است، بازی پوکر است،
همین جا روی این تخت بازی می‌کنیم،
سپس بزرگ‌ترین شرط دنیا را می‌بندیم،
ارواحِ مردگان!!»

و من گفتم: «نگاه کن، خدایا، او برنده خواهد شد،
خورشید فرو رفته و شب فرا می‌رسد،
آن قطار لعنتی سرِ وقت می‌رسد، ارواح زیادی در خطر‌ند،
آه خدایا، او برنده خواهد شد!..»

سپس سوزن‌بان ورق‌ها را بُر زد
و به هر کدام یک دست پنج‌تایی داد
و سخت مشغول دعا برای خدا بود
و یا آن قطاری که باید هدایت می‌کرد...
شیطان سه آس و یک شاه داشت،
و خدا، می‌رفت که استریت کند،
بی‌بی و سرباز و نه و دهِ پیک را داشت،
تنها چیزی که نیاز داشت هشتش بود...

آن‌گاه خدا یک ورق دیگر خواست،
ولی هشتِ خشت را کشید،
و شیطان به فرزند خدا گفت:
«شرط می‌بندم که استریت آورده‌اید،
پس یک ورقِ دیگر به من بده که وقتِ آن رسیده است
که ببینیم چه کسی پادشاهِ این‌جا خواهد بود»،
امّا هم‌چنان که صحبت می‌کرد، از زیرِ شنل‌اش،
یک آسِ دیگر بیرون کشید...

ده هزار روح شرطِ شروع بود،
و زود تا پنجاه و نه بالا رفت،
امّا خدا ندید که شیطان چه کرد،
و گفت: «دستِ من خوب است»،
«تا صد و پنج بالا می‌برمت،
و برای همیشه به گناهت پایان می‌دهم»،
امّا شیطان فریادِ بلندی کشید، «دستِ من می‌برد!!»

و من گفتم: «خدایا، آه خدایا، اجازه دادی ببرد،
خورشید فرورفته و شب دارد فرا می‌رسد،
آن قطار لعنتی سرِ وقت می‌رسد، ارواح زیادی در خطر‌ند،
آه خدایا، اجازه نده ببرد...»

آن قطارِ اسپانیایی هنوز در حرکت است،
بین کوادِل‌کِویر و سِویلِ پیر،
در خاموشیِ شب سوت می‌کشد،
و مردم می‌ترسند، هنوز در حرکت است...
و دورتر در مخفی‌گاهی
خدا و شیطان اکنون شطرنج بازی می‌کنند،
شیطان هنوز تقلّب می‌کند و روح‌های بیشتری می‌برد،
و خوب، خدا، تمامِ تلاشش را می‌کند...

و من گفتم: «خدایا، آه خدایا، باید برنده شوی،
خورشید فرورفته و شب فرا می‌رسد،
آن قطار هنوز هم سرِ وقت می‌رسد، آه روحِ من در خطر‌ ‌است،
آه خدایا، باید برنده شوی...»