اندر اثباتِ ناکارامدیِ متودولوژیِ تستِ آماری و p-value…..

از قضا زد و یکی از کارهایی که می‌خواستم تو این سفر بکنم گیرِ بردیا افتاد، از این رو که قدیم تو شورای عالیِ یه‌چیزی بوده، و من می‌خوام ته‌توی مجوزِ قلم‌های IranNastaliq و IranianSans و TeX-e-Parsi رو درآرم، و ظاهرا این گره از راهِ بردیا بیش‌ترین احتمال رو داره که باز بشه…

سه شب پیش ایمیل زدم به بردیا، جواب نداد. یادم افتاد چند ماه پیش تصادفا فهمیده‌ بودم بردیا پسرخاله‌ی منصوره است، که با دوستِ قدیمی‌م، ازدواج کردن. یه فیسبوک زدم منصوره شماره‌ی بردیا رو گرفتم. دیشب زنگ زدم، چون دیدم برنامه‌ی سفرم داره پر می‌شه، و باید بردیا رو ببینم هرجوریه…

زنگ زدم گفتم بهدادم، گفت: «آره ببخشید، جواب ندادم ایمیل رو، برنامه‌ی هفته‌ی دیگه‌م هنوز معلوم نیست، ولی اتفاقا یکی از دوستام هست اون هم گفت می‌خواد تو رو ببینه چون اون هم قبلا تو همون شورای عالیِ فلان بوده.»، گفتم: «آره‌آره بیارش، کارم با تو هم سرِ همونه!» گفت: «کارم داری؟ فکر کردم می‌خوای بیای خودم رو ببینی…» خلاصه خندیدیم، ولی باز گفت برنامه‌م مشخص نیست، خبر می‌دم بهت… برنامه‌ی من هم با سرعت نور حالا همین‌طور داره‌ پر می‌شه…

این داستانِ بردیا رو حالا همین‌جا نگه دارین، بریم یه داستان دیگه.

سینا رو نمی‌شناختم، چند سال پیش رو فیسبوک بهم پیغام داد و لطف داشت و ابرازِ ارادت کرد؛ دوست شدیم و رفته بودم این هفته شریف، گفتم اومد و با هم رفتیم کافه گراف و رفیق شدیم. تو کافه‌گراف که نشستیم، دیدم توانایی‌هاش ایده‌آلِ یکی دیگه از پروژه‌هام برای یه فونتِ فارسی هست که براش دنبالِ داوطلب می‌گشتم. در نتیجه لپتاپ رو کشیدیم بیرون، از آقای میزِ بغل موشِ کامپیوتر امانت گرفتیم، شروع کردم به سینا Glyphs یاد دادن و پروژه رو براش توضیح دادن. این شد که سینا هم شد داخلِ پروژه‌های فونت‌فارسی‌ِ من.

این رو هم داشته باشین، برسیم به ابراهیم و بهداد عابدی:

ابراهیم رو از فعالیت‌هاش و از گزارش‌های محشرش رو باگ‌های فارسی‌طورِ Google Chrome می‌شناختم ولی ندیده بودمش. از طریق ابراهیم با کمپین pfont که پول جمع کردن برای طراحی‌ِ یه فونتِ خوبِ فارسی توسط استاد دامونِ خانجان‌زاده برای ویکیپدیای فارسی آشنا شده بودم. کمپین رو بهداد عابدی راه انداخته، که تا قبل نمی‌شناختمش. ایران که رسیدم روز اول ابراهیم و بهداد اومدن جلسه داشتیم، هماهنگ شیم، که تو جلسه‌ی امروز صبح با دامون چی بگیم.

این رو هم داشته باشین، برسیم به حسینِ کلهر:

من حسین رو از شریف نمی‌شناختم. تصادفی دو سال پیش با کاراش رو یوتوب آشنا شدم، کارِ طنزِ پرمحتوا می‌کنه تو تلویزیونِ ایران. رو فیسبوک که گذاشته بودم دو سال پیش کارهاشو، دوستای مشترک تگ‌ش کردن و اَد کردم و ابرازِ فکّ‌افتادگی کردم و گپی زدیم و دوست شدیم. اومدم ایران به اون هم پیغام دادم ببینمت، شماره داد، هنوز وقت نکرده بودم زنگ بزنم و برنامه‌ی خودم هم که خوب داشت پر می‌شد به هرحال!

حالا برسیم به اتفاقاتِ امروز:

صبح با ابراهیم و بهداد و دامون تو فرهنگ‌سرای نیاوران جلسه داشتیم. از اون‌جایی که سینا رو این هفته واردِ بازیِ فونتِ فارسی کردم، سینا رو هم امروز با خودم بردم. اینکه توی جلسه چه اتفاقاتِ جالبی افتاد در این نوشته نمی‌گنجه، فقط بگم که فکّم هنوز برنگشته سرِ جاش! جلسه که تموم شد به سینا گفتم بریم آی‌پی‌ام یکم کار دارم، بعد بریم ناهار… تا کارامو برسم یه دفعه گفت: «راستی حسین کلهر رو هم می‌خوای ببینی؟»، گفتم: «آره اتفاقا شماره‌شو گرفتم، وقت نشد زنگ بزنم.» خلاصه تا من کارهامو برسم، سینا حسین رو پیدا کرد، حسین گفت ۴‌ جام‌جم باشین، ۵ جلسه دارم. حالا ساعت ۳:۳۰. پریدیم بیرون سینا نیم‌ساعته مارو رسوند. حالا اینکه سینا خودش دستی در استندآپ داره من بعدا فهمیدم.

خلاصه، رفتیم تو فودکُرتِ جام‌جم بشینیم تا حسین برسه. یه آقایی اونور نشسته بود کتاب می‌خوند (داشت ویرایش می‌کرد). گفتم آشنا میزنه، فکر کردم یکی از دوستانه. رفتم نزدیک‌تر، دیدم ته‌ریش داره، متقاعد کردم خودم رو که نیست… نشستیم، باز همش چشمم بِهش بود… داشتم فکر می‌کردم به سینا بگم… تو همین حال بودم که آقا کارش تموم شد، کتابش رو بست، چرخید، از رو صندلی بلند شد، با من چشم‌تو‌چشم شد، چشم‌هاش از حدقه دراومد، بردیا بود.

همین‌جا خاتمه می‌دم این داستان رو. فقط چند نکته:

۱. با بردیا برا یکشنبه ۱۱ صبح قرار رو تو همون جام‌جم قطعی کردم،

۲. منصوره گفته بود بردیا رو دیدم ببوسمش، یادم رفت! و مهم‌ترینش…

۳. تو شوک بودم، باهاش سلفی نگرفتم! اینجوری شد که این داستان بی‌عکسِ بردیا موند…

۴. من می‌خوام بدونم الان p-value اینکه این اتفاق تصادفی بوده باشه چنده! (یعنی هرکی بیاد بگه sample-size کوچیکه، براش ۲۹ تا اتفاقِ مشابه از همین سفرم می‌نویسم که فک‌ّش بیفته‌ها! البته واقعا هیچ‌کدوم در این حد نبود. پ‍**هام ریخت!)

۵. من همیشه می‌خواستم بزرگ که شدم حسینِ کلهر بشم! در نتیجه، امضای کلهری رو این داستان می‌ذارم:

پس آیا این‌ها همه تصادفی بوده؟ قهریست که نه. در نوشته‌های بعدی در موردِ دیگر برهان‌های رسیدن به خدا صحبت می‌کنیم.

بهداد اسفهبد

۸ سپتامبر ۲۰۱۵

[فیسبوک]

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]