(ور)شکست
[Translated from English]
پسر به درِ آپارتمانِ دختر زد. دختر با دیدنِ پسر متعجب شد اما به سرعت خود را کنترل کرد و اجازه داد پسر و بستهی بزرگی که حمل میکرد وارد شوند. دختر بستهای را که حالا پسر به او داده بود باز کرد. یک اثرِ هنری بود که واقعاً از آن خوشش میآمد. او میدانست پسر چقدر برای آن پول داده: چهار هزار و پانصد دلار به علاوهی مالیات. این مبلغ بیشتر از پرداخت سه ماه وام مسکن و هزینههای آپارتمان کوچکِ خانهی یکخوابهی پسر بود، یازده کیلومتری غربِ مرکزِ شهر که آنها در سالِ آخرِ سه سالی که با هم بودند، در آن زندگی میکردند.
حالا چند ماهی میشود که از هم جدا شدهاند. یک بعدازظهرِ زیبای یکشنبه در تابستان بود که دختر به اثر هنریای در پنجرهی یک گالری در طول قدم زدنهایشان در «وِست کوئین وِست» جلب شد. سه پانل از چوبِ انباری بود، روی یک تکه شیشهی ضخیم، که روی آن با مومِ شمعِ رنگی و مواد مختلط نقاشی شده بود. دختر چند هفته بعد رفت و به یک آپارتمانِ یک خوابهی کوچکتر متعلق به خودش نقل مکان کرد، که تنها پنج درصد از قیمت آن را به عنوان پیش پرداخت داده بود؛ تمام پساندازش، پس از آنکه پاداشِ بزرگی از کارش گرفته بود و وامِ دانشجویی و بدهیهای کردیتکارتاش را پرداخته بود.
دختر بهانهای آورد و برای لحظهای به اتاقش رفت و در را بست. تورنتو امسال یکی از آن پاییزهای سرد را تجربه میکرد و پنجرههای تمام شیشهای هم کمکی به گرم نگه داشتنِ مکان نمیکردند. پسر آپارتمانی را که حالا دختر آن را خانه مینامید بررسی کرد: مبلهای سفیدی که زمانی کنار مبلهای خودش جا داده بودند وقتی دختر یک سال پیش به خانهی پسر نقلِ مکان کرده بود؛ چکمههای بارانی؛ کیفِ دستیِ مورد علاقهاش و بارانیاش. باید تازه به خانه برگشته باشد. تمامِ وسایلِ آشنایش در جایی ناآشنا. پسر دیوارها را برای جایی که ممکن بود دختر اثرِ هنری را آویزان کند جستجو کرد؛ آخرین رشتهی امیدی که او را به دختر وصل میکرد.
پسر صدای دختر را شنید که از پشتِ دیوارهای نازکِ گچی با بهترین دوستش صحبت میکرد. «گوش کن. فِرَنک اینجاست. اگر تا یک ساعتِ دیگه از من خبری نشد، به پلیس زنگ بزن.» دختر تلفن را قطع کرد. قلبِ پسر فرو ریخت و سرانجام شکست.
۲۳ ژانویه ۲۰۱۷
ترجمهی فارسی: ۲۰۲۴
منلوپارک
[بازنشر با ذکر منبع آزاد.]
