این یک چپق نیست!

«امید علمدار میلانی»، در اینترنت معروف به «امید میلانی» و «omilani»، و بینِ دوستان معروف به «اُمیل» بود. قد نسبتا بلندی داشت و موهای پرپشت. معمولا با بارونیِ سورمه‌ای و کیفِ سامسونت دیده می‌شد. چنان راست راه می‌رفت که می‌گفتیم «عصا قورت داده». تهران بزرگ شده بود و یکی از مدارسِ مذهبی رفته بود. آشناییِ من باهاش بر می‌گرده به سال ۱۳۷۸، دوره‌ی المپیادِ کامپیوتر…

المپیاد

تابستانِ ۱۳۷۸ من سالِ دومِ المپیادم بود و کلاس‌ها رو شرکت نمی‌کردم، ولی امتحان‌ها رو باید شرکت می‌کردم. یه بار وسط‌های دوره‌، بعد از امتحان تو راه‌پله بودم که امید داشت از پله‌ها پایین می‌اومد. تازه ورقه‌ش رو تحویل داده بود. ازم در موردِ جوابِ یکی از سوال‌ها پرسید. شروع به توضیح‌دادن کردم.. بعد از جمله‌ی اول گفت «گرفتم…». همون‌جا به نظرم اومد که بچه‌ی بسیار تیزیه. و آخر تابستون جز یکی از هشت مدالِ طلای دوره شد…

تو دوره‌ی بعد که مدال‌های طلا یک سال درس می‌خوندیم، حضور داشت ولی علاقه‌ای به درس خوندن و مسابقه نداشت. بیشتر فیزیک می‌خوند تا کامپیوتر. قاعدتا جز تیم چهار‌نفره‌ی جهانی نشد. علاقه‌ای هم نداشت که بشه…


طلاآورانِ المپیادِ کامپیوترِ کشوری، سالِ ۱۹۹۹

دانشگاه

به عنوانِ طلای المپیاد، بدونِ کنکور واردِ دانشگاه شد و مثل بقیه‌مون کامپیوترِ شریف رو انتخاب کرد. اما به دلایلِ علاقه‌ش، همون ترمِ دو یا سه به فیزیک تغییرِ رشته داد. ولی علاقه‌ای به درس خوندنِ کلاسیک نداشت، سر کلاس نمی‌رفت، امتحان نمی‌داد، و کلا تو دنیای خودش بود. در نتیجه بعد از یکی دو ترم سعی کردن برگردونن‌ش دانشکده‌ی کامپیوتر، ولی حالا اون‌جا هم نمی‌خواستن قبولش کنن. نمی‌دونم هیچ‌وقت لیسانس رو تموم کرد یا نه. اهمیتی هم نداشت، نه برای خودش، نه دوست‌هاش…

میومد «مرکز محاسبات» پیش‌مون. یا درِ دانشکده. سیگار و پیپ می‌کشیدیم. سیگارِ مورد علاقه‌ش «گُلواز» (Galloias) بود. معمولا با چوب‌سیگار می‌کشید… توتونِ پیپِ موردِ علاقه‌ش «Borkum Riff» بود…

وبلاگ

از همون اوایل وبلاگ می‌نوشت. تو جمع وبلاگی‌های اون زمان معروف بود. دوست و دشمن زیاد داشت. وبلاگِ جمعی راه انداخته بود. وبلاگ‌نوشتن رو خیلی جدی می‌گرفت. از همین طریق هم با «اکبر سردوزامی» رفاقتِ اینترنتی به هم زده بود…

تفریحات

از تفریحات‌مون این بود که هفته‌ای حداقل یک شب بریم خونه‌ی «محسن عمادی» تو شرق تهران و تا صبح حرف بزنیم و فیلم ببینیم و سیگار / پیپ بکشیم. محسن رو هم به پیپ کشوند. به قولِ محسن «اونقدر کیف می‌کرد با پیپ که آدم هنوز هم پیپ می‌ کشه یادِ اون الاغ می‌افته.»

ازدواج رو مسخره می‌کرد. تو عروسیِ محسن عقب ایستاده بوده و از دور نگاه می‌کرد و می‌خندید. رفتیم پایین از صندوق‌عقبِ یکی دو / سه تا پِک زدیم. برگشتیم بالا و رقصیدیم…

به سینمای موجِ نوی فرانسه علاقه‌ داشت. «در ستایشِ عشق»ِ گودار رو که بارها دیده بودیم، وقتی سینما فرهنگ سانس آخرِ شب آورد باز دو بار رفتیم دیدیم. دفعه‌ی دوم دمِ ورود به سینما یکی رو گذاشته بودن به همه بگه «این فیلم نه عاشقانه‌س نه …» که مردمی که میرن تو و بعد شاکی میشن میان بیرون رو دَک کنن. خندیدیم و رفتیم تو…

مجموعه‌ی کاملی از فیلم و موسیقی داشت که بیشترش رو تو دانشگاه از اینترنت دانلود کرده بود. یه بار رفته بودیم خونه‌ی یکی از استادامون. وقتی فهمید اُمیل تو اون سامسونت‌ش یه هارد داره که کلِّ «باب دیلِن» روش هست از خوشحالی پر درآورد…

دستی در ترجمه داشت. کارهای «باکونین» و «اما گلدمن» رو ترجمه می‌کرد…

شوکا

کافه‌نشینی دوست داشت و پاتوقش، و پاتوق‌مون، «کافه شوکا» بود. قهوه‌چی، زنده‌یاد «یارعلی پورمقدم» دوستش داشت.

یه بار یکی از دوستام برام از دبی یه بسته چایِ کیسه‌ای Twinings آورده بود. امید یه مشتش رو کِش رفت. از فرداش می‌رفت شوکا و یه لیوان آب‌جوش سفارش می‌داد و چاییِ خودش رو درست می‌کرد. صدای یارعلی رو درآورده بود.

چند سال پیش تهران بودم و رفته بودم شوکا. با یارعلی یادش کردیم. یه خاطره ازش تعریف کرد. می‌گفت یه بار امید اینجا بود و با چند نفر سخت مشغولِ بحث. کافه مثل همه‌ی بعدازظهرها پر بود. یه دفعه امید در جوابِ طرفِ مقابل‌ش با صدای بلند داد زن «به ک‍یرم». کافه در سکوت فرو رفت…


۳ جولای ۲۰۱۸. کافه شوکا.

چالدران

تابستونِ ۱۳۸۰ با یه کتاب به دست اومد که نقشه‌ای از قلعه‌های متروکه‌ی آذربایجانِ ایران داشت. نشون به اون نشون که یه هفته بعد پنج‌نفری سوارِ اتوبوس شدیم و رفتیم آذربایجانِ شرقی. یه هفته راه به راه از تپه و کوه بالا رفتیم و به اون قلعه‌ها سر کشیدیم. یه شب تو میدون خوابیدیم. پلیس گرفت‌مون. دیزی زدیم. خاطره ساختیم. اون داستان بمونه برای بعد… یکی از قلعه‌ها وقتی که ما بهش رسیدیم تعطیل بود. چهارتامون ماشین گرفتیم رفتیم سیاه‌چشمه. امید دمِ درِ قلعه رو زمین خوابید که فرداش بره تو. می‌گفت شب سگ‌های وحشی بهش حمله کردن. این‌جور آدمی بود…


دیزی‌سنگی در جلفا. امید نفرِ وسط است.

کشاورزی

قاعدتا عقایدِ آنارشیستِ چپی داشت. یه کردیت‌کارد پیدا کرده بود و مجله‌ی «New Left Review» رو عضو شده بود. تمامِ مجله رو می‌خوند و بعضی مقالات رو ترجمه می‌کرد.

شنیدم که زمانِ احمدی‌نژاد مدتی مدافعِ رژیم شده بود. خود احمدی‌نژاد به تخمش هم نبود. ولی از اصلاح‌طلبان متنفر شده بود و فکر می‌کرد گرایش به آمریکا کلا غلطه. برای همین دورادور از هر جریانِ داخلیِ ضدِ اصلاحات حمایت می‌کرد. موقعِ انتخابات (هر انتخاباتی) می‌رفت آمارِ میدانی می‌گرفت. به خصوص مناطقِ فقیرنشین.

آخرین چیزی که از احوالش شنیدم، قبل از اون خبر…، این بود که رفته به ده‌شون «میلان» و با پدربزرگ‌ش کشاورزی میکنه. سیب‌زمینی می‌کاشت. هر وقت به هم می‌ریخت بیل میزد تا حالش خوب بشه…

پیپ

زمستونِ ۱۳۷۹ تاکسی گرفتیم از شریف رفتیم تجریش و نفری یه پیپ خریدیم. پیپ‌کشیدن رو با هم یاد گرفتیم. سال‌های بعدش کلکسیونی از پیپ جمع کرده بود. پیپِ اولِ من ترک خورد و رفت. پنج سال بعد که رفتم ایران، یکی از دوست‌های مشترک که اون پیپِ اولِ امید بهش رسیده بود اون رو داد به من…

پایان

اواخرِ ۲۰۱۵ بود که «علی شریفی زارچی» (معروف‌ترین شریفیِ توئیتر)، که از هم‌دوره‌ای‌های المپیادیِ مشترکِ من و امید بود باهام تماس گرفت و پرسید که از امید خبر دارم یا نه. نداشتم. چند روز بعد خبر داد که «خبرهای خوبی نیست». تو اینترنت گشته بود و سرانجام اسمش رو تو سایتِ بهشت‌زهرا پیدا کرده بود…

از او به یادگار، فصلی در کتابِ «همه‌ی تکه‌پاره‌های زری» از «اکبر سردوزامی» مانده، اشاره‌ای در سایتِ خوشه، که از دغدغه‌های امید بود، نامی در یک استانداردِ ملّی، چند کامنت در بلاگستان، و برای من این پیپ…

سال‌ها بود تو دلم مونده بود که این‌ها رو بنویسم. رفیقی بود بی‌نظیر…

بهداد اسفهبد
۷ اوت ۲۰۲۳، ادمونتون
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]