به یادِ پروفسور عباد محمودیان
خبرِ درگذشتِ پروفسور عبادالله محمودیان، معروف به دکتر محمودیان یا عباد، سخت غمگینم کرد. ایشون برای نسلی از دانشجوهاشون پدرِ علمی و معنوی بودند. مروری بر خاطراتم با ایشون رو باهاتون به اشتراک میذارم.

آشنایی من با دکتر محمودیان برمیگرده به زمانِ المپیاد. اما اولین باری که افتخارِ معاشرت باهاشون دست داد وقتی بود که دانشجو بودم، و یکی از دوستانِ دانشجوی فوق، مرا دعوت کرد که با گروهِ همراهِ دکتر محمودیان به کوه بریم. داشتم حاضر میشدم که به دیدارِ ساعتِ ۸ نزدیکِ خوابگاه برسیم. دوستم گفت زودتر میره و من بهشون بپیوندم. وقتی کمی دیر رسیدم متوجه شدم که قرار اینه که هرکی دیر برسه باید بالای کوه برای بقیه عدسی بخره!
دکتر محمودیان پیکانِ قرمزِ گوجهای داشتن و همون نزدیکیِ دانشگاهِ شریف در خیابانِ زنجان زندگی میکردن. با ماشینشون به درکه رفتیم و مشغولِ بالا رفتن. گپ و گفت و آشنایی. به وقتِ صبونه که رسیدیم املت و عدسی رو زدیم و چون من اولین بار بود که به جمع میپیوستم، آقای دکتر جریمهم که نکردن هیچ، صبونهی من رو هم حساب کردن.
پایین که اومدیم دوباره با پیکانِ زیباشون برگشتیم نزدیکِ دانشگاه و رفتیم خدمتِ علی آقا و آقا حمید در کلبهی خوراک (معروف به «سگپز»). ایشون ناهارِ بچهها رو هم حساب کردند…
دوستیمون عمق گرفت. وقتی رو یه مقالهای تو حیطهی تخصصِ ایشون کار میکردم، به اتاقشون میرفتم برای مشورت و همفکری. یه بار هم ایشون از یکی از دانشجوهای دکتراشون خواستن که مقالهم رو براشون توضیح بدم و ایشون تایید کنن.
اتاقِ کارِ دکتر در دانشکدهی ریاضیِ شریف با اتاقِ همهی اساتیدِ دیگه فرق داشت. یادم میاد همون روزی که من با دانشجوی دکترای ایشون پای تخته مسئلهی منو بررسی میکردیم، دو نفر از دانشجوها داشتن پای لپتاپ فیلم میدیدن. دو نفر که تو همین معاشرتها عاشق شدن و بعدها ازدواج کردن. یکی دیگه از دانشجوها داشتن به دکتر برای ور رفتن با ویندوزِ کامپیوترشون کمک میکردن. اتاق پر از بازیهای فکری و ریاضی بود. زندگیِ دانشجویی در اتاقشون همیشه در جریان بود.
شدم پایِ نیمهثابتِ برنامهی کوهِ جمعه. تا وقتی که مهاجرت کردم.
اولین بار که در تورنتو دانشجو بودم و ایشون برای ویزیت اومدن، با دوستِ دیگری رفتیم ناهار. که اونجا هم حتی ایشون لطف کردن و حسابِ ما رو هم پرداخت کردن.
هر بار که به ایران برمیگشتم با ایشون تماس میگرفتم و به ملاقاتشون میرفتم. از زندگی سخن میگفتیم. از دورانِ جوانیشون و سختیهای زمانِ دانشجوییشون برام گفتن. متقابلا، هروقت که به کانادا میاومدن اول تلفن میزدن و یک ساعتی گپ میزدیم، و اگر ممکن بود به ونکوور میرفتم برای ملاقاتشون.
در دیدارهام به ایران، درکه با ایشون از اشتیاقهای دیدار بود. با دوستان. با خانواده. جایِ پارک گیر آوردن در درکه. حرکت به بالا. صبونه. آبانار، برگشت، از بهترین خاطراتِ من از تهران هستن.


قبلا هم گفتم. من با ایشون کلاسِ درسی نداشتم. ولی درسهایی که از ایشون گرفتم از هیچکسِ دیگه نگرفتم. یادشون برای نسلی از دانشجوهاشون تا ابد زنده، و جاشون خالی خواهد ماند.
بهداد اسفهبد
۲۷ فوریهی ۲۰۲۵، ادمونتون
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]
