نبردِ جدّه

دوستان خواستند که درباره‌ی نبردِ جدّه توضیحاتی بدم…

سالِ ۲۰۰۱ بود که «کج‌دستِ اعظم» به المپیادی‌های دوره‌مون حجِّ عمره اعطا کرد. ما هم یه مشت بی‌خدا گفتیم میریم می‌خندیم. برنامه بود یه هفته مدینه، یه هفته مکّه. هتلِ چارستاره، زیرِ کولر، فسق و فجور!

به مدینه که رسیدیم اوّلین کاری که کردیم رفتیم مغازه دو دست ورق (♠) خریدیم. امید یه کتابِ «بریج» داشت و از روش بازی رو یاد گرفتیم. ۸ نفر بودیم. اوایلِ هفته دو گروهِ چهار نفره بازی می‌کردیم. هوا که روشن می‌شد می‌خوابیدیم. اواخرِ هفته چهارتا تیمِ دونفره تشکیل داده بودیم: از هر تیم در هر لحظه یه نفر در حالِ بازی بود و یه نفر در حالِ خواب. این‌جوری بود که به تکنولوژیِ ۲۴ساعته دست یافتیم. گه‌گاهی هم می‌رفتیم پایین از لابیِ هتل یه موز ورمی‌داشتیم! مابینِ بازی‌ها بود که نفری یه دشداشه هم پوشیدیم و از سرِ خنده سرِ همدیگه رو تراشیدیم. 😁

به مکه که رسیدیم رفتیم خونه‌ی خدا که قاعدتا تشریف نداشتن و بچه‌ها دورِ خونه پادساعت‌گرد می‌گشتن، بنا به «قانونِ دستِ راست». یه سر هم به کوه و کمر زدیم ببینیم ممد کجا قارچ پیدا می‌کرده می‌زده، که بسی مفرّح بود. امّا نقشه‌ی ما برای مکّه چیزِ دیگری بود…

ما فقط پاسپورتِ مخصوصِ حجّ داشتیم، که اونم دستِ تور بود. با این پاسپورت نمیشه از مکّه و مدینه خارج شد. چهارتامون دیگه یه روز تخمامونو گرفتیم تو دست‌مون، پاسپورت‌مون رو از تور گرفتیم، و یه تاکسی پیدا کردیم که غیرقانونی ببرتمون جّده. شنیده بودیم اونجا مشروب گیرمون میاد…

با ماشین یه ساعت راه بیشتر نیست. ولی حدودِ ۹ شب تازه راه افتاده بودیم. یکی از بچه‌ها تو نقشه یه جا رو بیرونِ شهر لبِ آب پیدا کرده بود و از تاکسی خواستیم ما رو تا اون‌جا ببره که کنارِ ساحل راه بیفتیم قدم بزنیم تا شهر. پیاده که شدیم تازه دوزاری‌مون افتاد که کلِّ لبِ آب پلاژهای ساحلیِ خصوصی هست، که همه هم درشون رو دیگه بسته بودن، و ما تشنه‌لبان دشداشه به دوش و عرق‌ریزان پیاده از لبِ جاده به سمتِ جدّه آویزان!

احتمالا یک ساعتی پیاده راه می‌بود. کم‌کم چراغ‌های کنارِ جاده هم تموم شدن و حالا داشتیم زیرِ نورِ ماه گز می‌کردیم. گه‌گاهی یه ماشینی از کنارمون رد می‌شد، ولی به ندرت. حدودِ بیست دقیقه بود راه می‌رفتیم که از پشت یه ماشین میومد. نزدیک شد و سرعت‌ش رو کم کرد. کند کردیم که رد شه، کند کرد. تا اینکه پشتِ سرِ ما وایساد. سرِمون رو که برگردوندیم دیدیم که بعله، پلیسه!

تا طرف بخواد پیاده شه، زد و کامی از ذوقِ دیدنِ ماشین رفت طرفِ درِ عقب که سوار شه! افسره پرید بیرون و کامی و ما رو از نزدیکِ ماشین دک کرد و حالا تازه می‌خواست بگیم ما کی‌ایم اینجا کجاس… که یه دفعه یه ماشینِ دیگه هم اومد وایساد، این یکی تاکسی بود. پلیسه هم که دید ما زبون‌نفهمیم، فقط با دست اشاره کرد که برین سوار شین. ما هم دیدیم فلنگ رو ببندیم بهتره، سوار شدیم و گفتیم برو شهر…

به شهر که رسید یه جا، کنارِ آب، پیاده شدیم. به زودی هم فهمیدیم که جّده برا ما عرق نمیشه. مهمات هم که نیاورده بودیم، در نتیجه آخرِ شبی دربه‌در افتادیم دنبالِ یه دست ورق. پس ورق به دست رفتیم لبِ ساحل و دوباره بریج و دیگر هیچ…

حدودای۳ / ۴ صبح که دیگه جون‌مون تموم شد همون‌جا رو ماسه‌ها خوابیدیم، تا ۷ که از سر و صدای مردم بیدار شدیم. می‌خواستیم جمع کنیم دیگه کم‌کم برگردیم، که کامی گیر داد می‌خواد بره تو آب شنا، تو دریای سرخ! همین‌طور که داشتیم سعی می‌کردیم مخش رو بزنیم که بیخیال شه، دیدیم جماعتی جمع شدن نزدیکِ آب یه چیزی رو دوره کردن. رفتیم جلو، نگاهِ چشای کامی دیدنی بود: یه بچه کوسه‌ی مرده رو شن‌ها افتاده بود. یه چیزی حدود یک و نیم تا دو متر طول‌ش بود. دیگه اینجوری شد که دربست رو گرفتیم و دست از پا درازتر برگشتیم مکّه.

این بود از نبردِ جدّه. در جلساتِ بعدی بیشتر به خواصِ روحانیِ قارچ خواهیم پرداخت…

بهداد اسفهبد
۲۰ آوریل ۲۰۲۴

ادمونتون

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]