سوتین
[English]
میریم چمدون بخریم. از دشواریِ پیدا کردنِ سوتینِ اندازهت میگی. «دابلدی» پیدا نمیشه. میخوام بگم برو تو فروشگاه پیشِ اینا که فیت میکنن، با خودم میگم چه کاریه، اینجوری که الان میپوشی هم خودت حال میکنی هم بقیه. تو که بخیل نیستی. منم نیستم. میرسیم به وسایلِ چوبی و هردومون سرمون میچرخه سمتشون و سوتین رو فراموش میکنیم.
میریم دنبالِ شلوار. از دشواریِ لباس اندازهت انتخاب کردن میگم. میپرسی چرا، میگم «چون سینهها و باسنت بزرگن ولی کمرت باریک.» میگی «خب این که خوبه!» تایید میکنم! «یهجوری میگی انگار چیزِ بدیه!» رد میکنم! میگی خوشحالی که کمرت باریکتر شده، سه ماه ورزش جواب داده. تایید میکنم. برای اولین بار تو این چند ماه به ظرافتِ شانههات دقت میکنم که حالا نه شالی روشون افتاده نه کُتی دورشون، با چسبونِ قهویای. محوِ زیباییشون میشم. در رو میبندی که شلوار رو پُرُو کنی. سرم رو میاندازم پایین و به شونههات فکر میکنم. چشمم میافته به سایهت از زیرِ در. نگاه میکنم. دستهات تکون میخورن. باز میکنی. کمرِ شلوار از روی پات سُر میخوره و دور میشه. میچرخی که اون یکی پات رو دربیاری، و سایهت در حرکتی موزون چرخشِ بدنت رو دنبال میکنه، و چشمم حرکتِ سایهت رو دنبال میکنه، و خط قوس برمیداره، و قوس منحنی میشه، و منحنی تنگ میشه، و به اوج میرسه و تکرار! «قشنگه، نه؟»
پرینتر رو میدی دستم و میری حموم. دوست دارم کار میدی و خودت میری به کارات میرسی. مثلِ میز. یا دفعهی اول که اومدم این خونه. گفتی «کاشکی میموندی شام میپختی منم به کارام میرسیدم». بوی زندگی میده. گفته بودم «کاشکی واسه اسبابکشیت بودم، خوش میگذشت». گفته بودی «آره، چند روز پیش به همین فکر میکردم.» خوش گذشت. گفتی—چه دیر—«ما باید سه ماه با هم زندگی میکردیم...» برمیگردم، میگم «تا نرفتی تو بیا یه پسورد بزن». پشتِ حولهی سفید و سوتینِ سیاه ظاهر میشی و پسورد میزنی و برمیگردم. تا سر دربیارم از پرینتر از حموم درمیای، تو حولهی سفید. میگم «پسوردِ اینترنت رو میدی؟» میری تو اونیکی اتاق و چند ثانیه بعد میگی «برات تکست کردم». میام پسورد اینترنت رو بزنم تو پرینتر میبینم پسوردِ پرینتر رو میخوام. گوگل میکنم میگه شماره سریالشه. بلند میشم پرینتر رو بچرخونم پشتش نمرهشو پیدا کنم، برمیخورم به بازتابِ محوِ تصویرِ پوستِ سفیدت پشتِ سوتینِ سیاه در پنجره، کمر باریک. به حرکتِ سر ادامه میدم، بیوقفهای. برمیگردم رو صندلی، برخوردِ از نوعِ اول. چیزی تو قلبم میکوبه. پامیشم برم آب بردارم. برخورد. با آب برمیگردم. برخورد. بالاخره پیدات میشه. «این شمارهسریال رو میخونی برام؟»
شب تو تخت ناراحتم. میخوام تکست بزنم و از اینکه بیاجازه واردِ حریمِ خصوصیت شدم عذرخواهی کنم. نمیزنم. با خودم تصور میکنم که یکی از همین روزها تو چشات نگاه میکنم و همه چی رو بهت میگم و تو هم تو چشام نگاه میکنی و میگی «خوب کردی. بازم ببین.»
۲۰ دسامبر ۲۰۱۶
منلوپارک
[بازنشر با ذکر منبع آزاد.]
