ماشینباز
با اینکه از نوجوانی رانندگی میکردم، ولی هیچوقت ماشین نداشتم / لازم نداشتم (تو ایران هیچوقت گواهینامه نگرفتم؛ تورنتو گرفتم.)، تا سالِ ۲۰۱۴ که مهاجرت کردم به درّهی سیلیکون در کالیفرنیا. شاید رایجترین ماشین، «پراید»شون، اون موقع تو اون منطقه تویوتا «پریوس»ِ دوگانهسوزِ (بنزین و برق!) خاکستری بود! من ولی گفتم یه ماشینِ درخورِ کالیفرنیا میخوام. 😁
امجی امجیبی: «قاسم»
آخرهفتهی اول که کالیفرنیا بودم با برادرم رفتیم تا لسآنجلس که دوستان رو ببینیم. تو راه یه ماشینِ کلاسیکِ قرمزِ کوچیک ازمون سبقت گرفت. به داداشم گفتم «همین رو میخوام!». چند هفته بعد، ۵ آوریل ۲۰۱۴، از روی «Craigslist» صاحبِ یه MG MGBِ مدلِ ۱۹۷۴ شدم. از خودم مسنتر بود. وقتی بردیم مکانیک نگاش کنه، گفت این موتورش به زودی کار خواهد داشت. به هر حال نقد خریدیم و از برکلی زیرِ بارون روندم و برگشتیم. و این شد اولین ماشینِ من.
قبل از اینکه یه شرکتِ چینی اسمش رو بخره، «MG» یه برندِ ماشینِ کلاسیک / اسپورت انگلیسی بود. اولین ماشینی که زد رو اسمش رو گذاشت «MGA»، و دومی رو «MGB»! من هم اسمِ ماشین رو گذاشتم «مشقاسمِ بزرگ» (MGB backronym). اوایل پلاکِ «BEHDAD» براش گرفته بودم، ولی بعدها براش پلاکِ اختصاصیِ مشکیِ «GHASSEM» گرفتم.
۱۲ آوریل ۲۰۱۴. روزهای اولیهی قاسم. کوپرتینو.
موتورِ قاسم چند صباحی بیشتر عمر نکرد. قبل از این که MG بگیرم، تحقیق کرده بودم و دوستِ یکی از دوستان، «پیت»، خورهی MGB بود. با خانومش سه تا داشتن و باهاشون مسابقه میدادن! «پیت» تو جنگل زندگی میکرد. قبلا مهندسِ برق بود، ولی حالا کارهای دیگه میکرد. دمِ خونهش حدودِ ۱۰ تا ماشین در وضعیتهای مختلف پارک بود، که از سرِ تفریح روشون کار میکرد. خلاصه رفتیم که قاسم رو ببریم به سمتِ پیت.
۲ مه ۲۰۱۴. بکسلِ قاسم. سانتاکلارا.
۱۵ نوامبر ۲۰۱۴. منزلِ مکانیک. جنگلهای ردوود.
پیت گفت این موتور موتور نمیشه. باز رو Craigslist، یه موتورِ تازهتعمیرِ MGB پیدا کردم و از شرقِ آمریکا سفارش دادم تا بیاد به غرب. از اونجایی که برای پیادهکردنِ موتور از کامیون نیاز به لیفتراک بود، موتور رو فرستادم به آدرسِ دفترِ گوگل، که چنین امکاناتی موجود بود.
زد و این وسط مجبور شدم از مه تا سپتامبرِ ۲۰۱۴ رو برگردم کانادا. در نتیجه موتور موند تو دفترِ گوگل تا برگردم. دیگه یه کامیون گرفتم و موتور رو انداختم توش و بردم پیشِ پیت. دیگه تعمیرکار که تعمیرکار باشه، رفت تا مهِ ۲۰۱۵ که قاسم برگرده خونه.
۱۳ ژوئن ۲۰۱۵. نمایشگاهِ ماشینهای کلاسیک. نزدیکِ سانتاکروز.
موتورِ قاسم خیلی شبیهِ موتورِ پیکان از همون زمان هست. هر دو ساختِ انگلیس هستند و یک اندازه. کاربوراتِ قاسم رو هم عوض کردیم و جایِ یه مدلِ عمومی، مدلِ اصلیِ خودش که دوکاربوراته هست (مثِ پیکانجوانان) رو گذاشتیم روش. شتابش شدیدا بالا رفت. 🚀
یه سری کلاهِ چرمی و عینکِ خلبانیِ قدیمی هم گرفته بودم و با دوست و آشنا تو جنگلها میروندیم.
۶ آوریل ۲۰۱۶. داخلی. جنگلهای ردوود.
۶ آوریل ۲۰۱۶. تعویضِ روغن. ردوودسیتی.
۹ آوریل ۲۰۱۶. موتورِ جدید. منلوپارک.
ترامپ که انتخاب شد و هفتهی اول ورودِ مسلمونها به آمریکا رو ممنوع کرد، یکی / دو هفته هر روز بعدِ کار با قاسم میرفتیم فرودگاهِ سانفرانسیسکو برای تظاهرات و تحسّن!
۱۲ فوریه ۲۰۱۷. «No Wall». منلوپارک.
یکی از عکسهای موردِ علاقهم تو پارکینگِ دفترم تو گوگل بود.
۲۰ جولای ۲۰۱۶. نما از دفترم در گوگل. مانتنویو.
یکی از همونروزها که با قاسم از کار برمیگشتم خونه بود که دودِ آبیِ شدیدی شد خروجیِ اگزوز… همونجا پارک کردم و اوبر کردم خونه. و اینگونه بود که بعد از فقط دو سال و نیم، قاسم دوباره با موتورِ سوخته راهیِ خونهی پیت شد.
۲۶ نوامبر ۲۰۱۷. دوباره به سمت تعمیرگاه. منلوپارک.
این دفعه پیت تصمیم گرفت که موتور رو تعمیر کنه. در نتیجه قاسم هم رفت کنارِ ده تا ماشینِ دیگهای که منتظر بودن بختشون باز شه و پیت یه دستی بهشون بکشه…
من فوریهی ۲۰۱۹ جمع کردم کلا رفتم سیاتل. قاسم پیشِ پیت بود. پاندمی شد. تابستون شد. آتشهای فصلیِ کالیفرنیا بدتر از هر سالی به جونِ طبیعت افتاد. خبر کوتاه بود و جانکاه: خونهی پیت هم با جنگل آتش گرفته بود.
و اینگونه بود که از قاسم فقط دو تا عکس برام موند و دیگر هیچ.

سپتامبر ۲۰۲۰. خونهی مکانیک. جنگلِ ردوود.
پیکان
یه مدت هم که ایران زیاد میرفتم زده بودم تو خطَّ این که یه پیکانِ مامان گیر بیاریم و بگیریم برای یکی از دوستام تو زوریخ. و تا اونجا برونیم ش! متاسفانه فقط یه پیکان رو رفتیم دیدیم، که چشممون رو نگرفت. پیکان فقط این:
پیکانجوانان گوجهای. رویت شده در زنجان.
وسپا: «وسوسه»
همون اوائل که رفتم کالیفرنیا گواهینامهی موتور گرفتم. ولی موتوری به دلم نمیچسبید. تا اینکه با وسپای ۳۰۰سیسی طرحِ کلاسیک مدلِ ۲۰۱۴ آشنا شدم. اول دنبالِ رنگِ کِرِمش بودم، ولی بالاخره یه قهوهایِ «اسپرسو»رنگ پیدا کردم. اسمش رو هم گذاشتم «وسوسه» و براش پلاکِ اختصاصی، «VASVASE» هم گرفتم. 😊
۱۰ اوت ۲۰۱۷. وسوسه و قاسم. منلوپارک.
خیلی خوش فرمون بود. مث وسپا ۱۵۰ نبود که؛ تو بزرگراه باهاش ۱۴۰ کیلومتر میرفتم! تو کالیفرنیا موتورها میتونن قانونا از لای ماشینها تو ترافیک رد شن. و این، موتور رو وسیلهی بسیار خوبی برای رفت و آمد سرِ کار میکرد. قاسم هم که دوباره موتور سوزوند، وسوسه شد وسیلهی نقلیهی اصلیِ من. با کتِ اسپورت و کلاه ایمنی مینشستم پشتش و میرفتم سرِ کار و برمیگشتم. گاها هم باهاش میزدیم به کوه و کمر.
۴ سپتامبر ۲۰۱۷. تتوی دوم. منلوپارک.
سرانجامِ وسوسه این شد که وقتی از درّهی سیلیکون میرفتم به سیاتل، دادم به یکی از دوستام تو سانفرانسیسکو، چون تو سیاتلِ بارونی واقعا موتور خطرناکه. ولی دوستم هم استفاده نمیکرد، بعدِ یک سال گفتیم صاحبِ درخور براش پیدا کنیم. با این که سالم و سرِ حال بود، رو توئیتر هیچکی پیدا نشد که حتی مجانی برش داره! بالاخره یه دخترخانومِ جوونی از بستگان پیدا شد که دوست داشت موتور داشته باشه. وسوسه به اون رسید و پلاکش رو هم دوست داشت و نگه داشت.
پورشه باکستر: «پوشَک»
یکی از دوستام یه پورشه باکسترِ ۲۰۱۰ رو سالِ ۲۰۱۴ خریده بود. قیمتش نصف شده بود. سالِ ۲۰۱۸ که بچهدار شدن دیگه باکستر به کارش نمیاومد. گذاشت برای فروش، کسی نمیبرد. بالاخره من با نصفِ قیمتی که خریده بود ازش برداشتم. عملا دراومد نصفِ قیمتِ یه پریوسِ نو!
۶ مارس ۲۰۱۶. باطریبهباطری. منلوپارک.
در نبودِ قاسم، «پوشک» خیلی به کارم اومد. البته اسمِ «پوشک» رو بعدها با خواهرزادهم روش گذاشتیم. اوایل اسم نداشت. وقتی رفتم سیاتل پارتنرم اصرار داشت که یه ماشینِ دیگه بخریم. در نتیجه باکستر رو تو ۲۰۱۹ به همون قیمت که خریده بودم فروختم به یکی از دوستام تو ونکوور، و تو دمای ۴۰ درجه از سانفرانسیسکو روندمش تا سیاتل که تحویلش بدم. رفیقم هم کاغذبازیهاشو انجام داد و واردش کرد به کانادا.
یه سال و نیم بعد که منم برگشتم کانادا، ادمونتون، دیدم دوستم میگه این ماشین افتاده و استفادهای براش نداره. یه بار باهاش سعی کرده بود بره «ویستلر» اسکی، که تو برف گیر کرده بود و هرکی رد میشد به وضعیت میخندید. خلاصه ادمونتون هم که بدونِ ماشینی که راه بره نمیشه زندگی کرد، در نتیجه خودم دوباره پوشک رو ازش خریدم و روندم تا ادمونتون.
۲۹ سپتامبر ۲۰۲۱. با سقف پایین. ادمونتون.
این هم از توش. بنف.
یه بار هم که سفر بودم، شیشهی سمتِ کمک رو شکوندن و کلا دو / سه تا سیمِ یواسبی بردن!
۱۸ اکتبر ۲۰۲۱. شیشهشکسته. ادمونتون.
اخیرا هم به انقلاب پیوسته:
۲۹ اکتبر ۲۰۲۳. «زن، زندگی، آزادی». ادمونتون.
بزرگترین مشکلِ من تو ادمونتون این بود که پوشک پارکینگِ گرم نداشت، و هوا که به منفیِ چهل میرسید، باطری خالی میکرد و با بدبختی باید درِ کاپوتشو باز میکردیم (چون اون هم برقیه!) و باطری رو درمیآوردم با دستهای یخ زده، و میبردم تو خونه شارژ میکردم. شارژرِ باطری خودش هم تو اون دما کار نمیکرد بیرون! خوشبختانه این مشکل امسال حل شد و براش پارکینگِ گرم گرفتم.
مشکلِ دیگهی استفاده ازش تو ادمونتون هم خب همون سرما و حجمِ برف و یخه. دیفرانسیل عقبه، در نتیجه رو یخ احتمالِ سُرخوردنش بیشتره. هرچند که کامپیوترش از سر خوردن جلوگیری میکنه. برف ولی مشکلِ جدّیه. انقدر سطحِ ماشین پایینه که برف زیاد باشه، صاف میشینه رو برف و دیگه بلند نمیشه! زمستونِ پارسال دو بار مجبور شدیم از تو برف بُکسلش کنیم بیرون. فقط دو دفعه. 😀
علّتی که پوشک انقدر ارزونه، دلیلِ اولش اینه که اینجور ماشینها از گارانتی که درمیان، خرجشون زیاد میشه. و دوم اینکه برعکسِ بیشترِ پورشههای دیگه، ماشالا کیلومتر روشه. ۱۸۰ هزار کیلومتر کار کرده تا الان تو ۱۴سالگی. چرخش هنوز مثِ بنز (!) برام میچرخه. مکانیکم میگه سالِ دیگه کلاچِ جدید میخواد.
فرهنگ
آخرای تابستونِ ۲۰۱۸، فرهنگ و پوریا از تورنتو اومدن دیدنم. قاسم که درمونگاه بود. اون دو تا با باکستر اینوراونور میرفتن و منم با وسپا.
۲۸ اوت ۲۰۱۸. فرهنگ و پوریا تو پوشک، در آینهی وسوسه. منلوپارک.
پوریا برگشت، من و فرهنگ بودیم. یه شب خونهی یکی از دوستان، احمد، دعوت بودیم و پارتی طول کشید و شب رو موندیم. با باکستر و وسپا جدا رفته بودیم. صبح، به فرهنگ گفتم بیا با وسپا برو خیلی حال میده. مشتاق بود. گاز و ترمز رو نشونش دادم و گفتم: «فقط یه قلق داره: وقتی فرمون رو چرخوندی ترمز نگیر که پخشِ زمین میشی.» سوییچ رو گرفت رفت سوار شه. منم نشستم تو باکستر و داشتم دندهعقب از پارکینگ میومدم بیرون…
هنوز بیرون نیومده بودم که دیدم اومده میکوبه به پنجره، کشیدم پایین، میگه: «تصادف کردم!». میگم یعنی چی، میگه «زدم به تابلو.» پیاده شدم. نگو آقا فکر کرده بوده وسپا ۱۵۰س. میشینه روش، گاز رو تا ته میپیچونه. موتور از زیرِ کونش در میره و میره صاف میخوره به یه تکدونه تابلوی ایستِ اونورِ خیابون و پخشِ زمین میشه! یه سری پلاستیکهاش شکسته بود و ازش روغن میچکید. بلندش کردیم همونجا خونهی احمد پارک کردیم و با باکستر برگشتیم خونه.
آخرِ هفتهی بعدش فرهنگ رو با باکستر فرستادم بره تو کوه و کمر یه گشتی بزنه. خودم هم با احمد رفتم خونهش که وسپا رو جمع کنم اگه راه میره بیارم خونه، تا براش مکانیک پیدا کنم. تو راه بودیم که فرهنگ زنگ زد: «باکستر…» گفتم: «باکستر چی؟!». گفت: «تو دنده سه گیر کرده دنده عوض نمیکنه!» کارد میزدی خونم در نمیاومد. 😆
نشون به اون نشون که آدرسِ مکانیکم رو دادم و فرهنگ از بالای کوه تا مغازهی مکانیک رو همه رو با دندهسه رفت و باکستر رو انداخت مغازهی مکانیک و برگشت.
شب با پارتنرم تلفنی حرف میزدم، گفتم از سه تا وسیلهی نقلیهم به صفر رسیدم! چند روزِ بعد رو با اوبر میرفتم سرِ کار و برمیگشتم تا مکانیک باکستر رو درست کنه. یه مکانیزمی داره که دستهدنده رو وصل میکنه به گیربکس (چون موتور وسطه، گیربکسش هم زیرِ دستهدنده نیست). خلاصه، این قطعه شکسته بود و دنده عوض نمیکرد.
لادا نیوا: «لادَنی»
سیاتل که رسیدم، همسرِ سابق گیر داد که یه «Lada Niva» بگیریم. رو Craigslist گشتیم و چیزِ تمیزی پیدا نکردیم. بالاخره فهمیدیم در ۴۵دقیقهایِ سیاتل یه نفر هست که ۳۰ / ۴۰ تا لادا داره. اسمِ مکانش رو هم گذاشته «Soviet Car Museum». خلاصه اینجوری شد که ۸ مارچ ۲۰۱۹ صاحبِ یک لادا نیوای مدلِ ۱۹۸۵ شدم. اسمش رو هم بعدها با خواهرزادهم گذاشتیم «لادنی».
۱۷ سپتامبر ۲۰۱۹. ایالتِ واشنگتن.
نمیدونم لادا رو تو ایران یادتون هست یا نه. لادا کلا یه شرکت نیمهدولتیِ روسه که کارخونهی فیات رو تو دههی ۱۹۷۰ وارد کرده و هنوز همون مدلها رو میزنه. مثلِ ایرانخودروی خودمون که کارخونهی «هیلمن هانتر» رو وارد کرد و ۴۰ سال پیکان زد!
لادا نیوا (نیوا یعنی مزرعه) تنها مدلِ لادا هست که خودِ روسها طراحی کردن. و تا به امروز هم تولید میشه، تقریبا با همین بدنه. بیشترِ قطعاتشون به هم میخوره. وبسایتهای زیادی هست که قطعاتشون رو میفروشن. نکتهی جالبِ دیگه هم این که تو دههی ۱۹۸۰ این ماشین به کانادا وارد میشده. ولی هیچوقت به طورِ رسمی به آمریکا وارد نشده. لادنی هم در اصل مدلِ اتریشی بوده، که سالِ ۲۰۱۴ یه مکانیک میخره و میبره رمانی، اونجا ترتمیزش میکنه و میفروشه به این رفیقمون تو سیاتل که واردش میکنه به آمریکا. برای تولّدم باهاش رفتیم سفر، اسبواری.
سپتامبر ۲۰۱۹. با فرهنگ و پوریا. اولین سفرِ جادهای. ایالتِ واشنگتن.
از سفر که برمیگشتیم احساس کردیم ماشین خیلی میلرزه. بعدا افتادم به خوندن در موردِ اینکه لرزشِ نیوا رو چجوری میشه کم کرد. ساختارِ نیوا از نوعِ «unibody» هست. یعنی اینکه شاسیِ جدا نداره، و موتور و همهچی رو خودِ بدنه سواره. این خودبهخود باعثِ لرزشِ ماشین میشه.
توش هم تمیز بود، ولی رنگ و روش رفته بود. تصمیم گرفتم قطعات بدنهی داخلی رو باز کنم و با اسپریِ لاستیک رنگ کنم، که برّاق بشن. خلاصه دستم رفت تو کار. تو پارکینگِ آپارتمان تو سیاتل این کار رو میکردم، تا این که دیگه یکی شاکی شد و مسئولِ ساختمون گفت نمیتونم تو پارکینگ رو ماشینم کار کنم.
۸ نوامبر ۲۰۱۹. قطعاتِ برّاق. پارکینگِ آپارتمان در سیاتل.
برای کمکردنِ لرزش، یه دستِ کامل ابر و زیرپاییِ سنگین و ورقههای قیرگونیِ ماشین و غیره سفارش دادم که ابرها و قیرگونیِ قدیمی رو بکنم و تر و تمیز دوباره بچینم بیام بالا. که خورد به پاندمی و ممنوعیتِ کار تو پارکینگ. ماشین نصفهنیمه موند تا بعد…
این وسط هم، دوقطبیِ من عود کرده بود، و براش کلی قطعهی نو و کیتِ ارتقا (فرمون هیدرولیک، غیره) خریدم، که نصبشون دیگه کارِ خودم نبود. در به در افتاده بودم دنبالِ مکانیکی که بتونه روش کار کنه.
بهترین مکانیکِ نیوا تو سیاتل در واقع پدرخانمِ همون کسی بود که ماشین رو ازش خریده بودم. منتها دو تا مشکل وجود داشت: یک این که ایشون از خانومش جدا شده بود و حالا با پدرخانومِ سابق خیلی رابطهی نزدیکی نداشت. دو این که، پیرمردِ مکانیک فقط روسی حرف میزد!
بالاخره موفق شدم ماشین رو ببرم پیرمرد ببینه. زد رو جک و زیر ماشین رو یه بررسی کرد، یکی از پُلوسها رو نشونم داد که خورد شده بود و واسه همین میل کاردانِ عقب برا خودش دور ورمیداشت و باعثِ لرزشِ ماشین تو سرعتِ بالا میشد. نشونم داد چه قطعهای رو باید بگیرم، ۵۰دلارش رو گرفت و منم زدم به چاک.
پُلوسِ خراب.
تصمیم گرفتم برای نرمتر شدنِ قضیه، میل کاردانها رو از U-joint عوض کنم به CV joint. پس جای پلوس، میل کاردانِ جدید سفارش دادم، هم برای دیفرانسیلِ جلو، هم عقب. نیوا همیشه چهارچرخ کار میکنه. قطعه که سفارش میدادم یا از اوکراین بود، یا از کشورهای اطراف. معمولا چند هفته میکشید که برسه.
دیگه همهچی رسیده بود و حالا هم شده بود جولای ۲۰۲۰ وسطِ پاندمی، که من زد به سرم که برگردم کانادا، ادمونتون، پیشِ خانوادهی خواهرم. همهی قطعات رو ریختیم تو ماشین. ماشین رو هم انداختم پسِ کامیون و راه افتادم به سمتِ ادمونتون!
۱۹ جولای ۲۰۲۰. سیاتل.
قرار بود واردِ کانادا که شدم، دو هفته قرنطینهی اجباری رو تو مسیر کمپ کنم. اون قصه بماند برای بعد. تو یکی از همین روزها، تنهایی تو کمپ، بود که خوابیدم رفتم زیرِ ماشین و خودم میل کاردانها رو عوض کردم. احساس کردم مرحلهی جدیدی از دستبهآچار بودن رو آنلاک کردم!
یه سالی کشید تا ماشین جمع بشه. هرچی کندم رفتم پایین دیدم اوضاع بدتره. همهش زنگ زده بود از تو. 🦀
۲۰ آگوست ۲۰۲۰. زنگار. ادمونتون.
زنگزدگی به نقاطِ حساس هم سرایت کرده بود. ادمونتون.
زمستون که از سرما نمیشد روش کار کرد. قبل و بعدش، با همیاری و همکاریِ جمعی از دوستان، همهی زنگزدگیهای داخلی رو سابیدیم، رنگِ ضدزنگ زدیم و قیرگونی کردیم و اومدیم بالا. تا شد این:
۳۱ جولای ۲۰۲۱. پس از بازسازی. ادمونتون.
دیگه از اینجا به بعدش آسون بود. بالاخره بعدِ تقریبا دو سال، همهچی رو بستیم سر جاش و شد این:
۳۰ اوت ۲۰۲۱. نتیجهی نهایی. ادمونتون.
۳۰ اوت ۲۰۲۱. لادنی در حالِ آفتابگرفتن. ادمونتون.
این هم از موتورش. ادمونتون.
بیمهکردنِ ماشینِ به این قدمت هم خودش دووشواریهایی داشت. اما بالاخره بیمه و ثبت شد با پلاکِ «LADA NI». یکی دو تا سفرِ جادهای و کمپینگ باهاش رفتیم. ولی به خاطرِ قاسم، چشمم ترسیده. هر لحظه احساس میکنم که تو جاده موتور بسوزونه. تا حالا چند بار باطری خالی کرده، که البته گمونم اون مشکل رو حل کردم.
۲۷ سپتامبر ۲۰۲۲. باطریِ خالی. اطرافِ ادمونتون.
زمستونِ گذشته گذاشتمش پیشِ مکانیک که اون تیکههایی که دیگه کارِ خودم نبود رو برسه، از جمله نصبِ کیتِ فرمونِ هیدرولیک، و غیره. منتظرم زودتر بگیرمش که فصلِ کمپینگ داره شروع میشه. 😊
پایان
این بود تجربهی من با وسایلِ نقلیهی آلمانی، ایتالیایی، روسی، و انگلیسی. به ترتیبِ کیفیت!
بهداد اسفهبد
۲۲ آوریل ۲۰۲۴
ادمونتون
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]