شادِ شاد / وزارتِ اطلاعات
من تا اواخرِ ۲۰۱۹ نمیدونستم که دوقطبیِ نوعِ ۲ هستم. تابستونِ ۲۰۱۵ از یه افسردگیِ چندماهه در اومده بودم و فازِ «هایپومانیا» («نیمهشیدایی») شروع شده بود. انرژیِ بالا داشتم و حالم دوباره خوب شده بود.
یه سفرِ پنجهفتهایِ اروپا رو به روم بود. قرار بود از کالیفرنیا برم انگلیس برای یک دورهی دوهفتهایِ طراحیِ فونت. بعد هم دیدنِ دوستان در لوکزامبورگ، یه عروسی تو ترکیه، نزدیکِ ازمیر، و نهایتا هم کنفرانس GUADEC در یوتبری (سوئد). پس ۴ جولای از خونه زدم بیرون به مقصدِ فرودگاه، با یه چمدونِ کوچیکِ دستی و یه کولهی لپتاپم.
۴ جولای ۲۰۱۵. در آسمان.
توجه: اگر گرسنهاید، الان وقتِ مناسبی برای خوندنِ این مطلب نیست. تقدیم به مائده که مثِ خودم شیکموس!
فهرست:
رِدینگ
مقصدِ اول دانشگاهِ «رِدینگ» در شهری با همین نام در یکساعتیِ لندن بود. برای دورهی دوهفتهایِ طراحیِ فونت اونجا بودیم، با همکارام. صبونهای که بهمون میدادن همون صبونهی استاندارد انگلیسی بود. که خب جا برای تخیل زیاد میذاره…

۲۰ جولای ۲۰۱۵. صبونهی انگلیسی. رِدینگ.
پس خودم یه روز دستبهکار شدم و برای دوستان تو خونهشون یه قیمهی مشتی پختم.
۱۲ جولای ۲۰۲۲. قیمه خودمپز. رِدینگ.
دورهی خیلی خوبی بود، با اساتیدِ عالی. اونجا بود که به طراحیِ اصلیِ فونتِ نازنین و بقیهی فونتهای کلاسیکِ فارسی دسترسی پیدا کردم. سالِ بعد تو تهران تو یه نشستی از تاریخچهی این فونتِ نازنین صحبت کردم.
«تاریکی». خطخطیِ خودم.
معمولا دو هفته که از خونه دور بودم دلم براش تنگ میشد. اما این بار این اتفاق نیفتاد. هرچی جلوتر میرفت سفر، بیشتر دلم برای کالیفرنیا تنگ نمیشد. پس رفتیم که رفتیم.

ترافیک. اتوبانِ ۱۰۱. کالیفرنیا.
خنت
یه دوستی داشتم از دورانِ بچّگی، که رو فیسبوک همدیگه رو پیدا کرده بودیم. ادینبرو زندگی میکرد و ظاهر هر دو اهلِ سفر بودیم. دیگه انگلیس که بودم بهش پیام دادم که اگه شد ببینیم همو. از قضا تو سفر بود. قرار شد یه آخرِ هفته ببینیم همو تو خنت (بلژیک).
از شانسِ ما اتفاقا یه فستیوالِ موسیقی هم در سطحِ این شهرِ کوچیک برقرار بود اون آخر هفته و کلی خوش گذشت. کلی هم گپ زدیم. یاد خاطراتِ کودکی کردیم. ازم پرسید چرا ایران نمیرم. گفتم بعدِ جنبشِ سبز دیگه نرفتم، نمیدونم اذیت میکنن یا نه. تشویقم کرد که برم ایران، و دانستههام رو با نسلِ بعد در میون بذارم. خیلی بهش فکر کردم. از ایده خوشم اومد.
۲۱ جولای ۲۰۱۵. «دست». خطخطیِ خودم. لندن.
۲۲ جولای ۲۰۱۵. «Until». خطخطیِ خودم. لندن.
لندن
بعد از دوره، یه هفته لندن بودم که با همکارم تو موزیلا کار کنیم. یه سری هم به رستورانِ موردِ علاقهم زدم. باقیش هم غذای چینیِ فراوان.
۱۹ جولای ۲۰۱۵. «بِرَسری زِدل». لندن.
تو یه هتلِ مدرنی میموندم که پایینش یه بارِ نسبتا مخفی داشت. توش نورِش خیلی کم بود. تقریبا هر شب میرفتم بار میشستم، Old Fashioned مینوشیدم و کاغذ خطخطی میکردم. یه شب، نزدیکم یه زوجی نشسته بودن. خانومه اومد ازم پرسید که آیا هنرمندم؟! گفتم نه! گفت ولی داری طراحی میکنی. گفتم یه خطخطیای میکنم واسه خودم. گفت فرداشب تولدِ پسرشه و خیلی «مینیون» دوست داره و ازم خواست براش یه طراحی کنم. منم دیگه از رو تعارف براش یه چیزی کشیدم و دادم بهش. شوهرش اومد میخواست بهم ۲۰ پوند بده، که قبول نکردم گفتم برام یه نوشیدنی بگیره. خلاصه این شد اولین بار که از «هنر» یه چیزی درآوردم!
لوکزامبورگ
تا برنامهی بعدی (عروسی تو ترکیه) چند روزی وقت بود، گفتم برم لوکزامبورگ به دوستهام و دوقلوهاشون سر بزنم. سرتون رو درد نیارم ولی دو شبِ متوالی با کباب از من پذیرایی کردن. 😁
۲۵ جولای. شام. لوکزامبورگ.
۲۶ جولای ۲۰۱۵. شام. لوکزامبورگ.
چشمه
و اما قسمتِ هیجانانگیزِ سفر ترکیه بود. عروسیِ دختردائیِ شوهرخواهرم بود و لطف کرده بودن و منم دعوت کرده بودن. عروسی تو دهای بود به نامِ «چشمه» که از ازمیر یه ساعت راه بود. اتوبان خالی بود و خوراکِ ۱۸۰.
یه جای توپ گرفته بودم تو باغاتِ «چشمه»، یه کلبهی کوچیکِ سنگی بود، کنارِ یه مزرعهی انگور برای شرابگیری! یه کارگاهِ چوب هم تو محوطه بود که توش تختهی آشپزخونه و وسایلِ دیگه میساختن از چوبِ زیبای زیتون. و بساطِ باربیکیو، و یه استخر!
من یه روز قبل از بهارکاینا رسیدم و تنها بودم. صب که شد سوجوکتخممرغ رو با قهوه ترک درست کردم و رفتم بیرون نشستم زیرِ آفتاب، نسیمِ مفرّح، عطرِ یاس، صدای زنگولهی بادی، همراهیِ سه سگ. واقعا لذت بردم و با خودم فکر کردم نمیخوام هفتهی دیگه برگردم کالیفرنیا!
۲۸ جولای ۲۰۱۵، سوجوکتخممرغ با قهوهتُرک. «چشمه»
۲۸ جولای ۲۰۱۵. قهوهترک. و خطخطی. «چشمه».
۲۸ جولای ۲۰۱۵. عطرِ یاس. «چشمه».
رفتم تا شهر یه خریدی بکنم بیام برای ناهار. کنارِ جاده دستفروش بود که سبزیجاتِ زیبایی داشت. رفتم برای خورشِ بادمجون!
۲۸ جولای ۲۰۱۵. زیبایی. «چشمه».
شبِ قبلِ عروسی هم برنامهی بزن و برقص بود. با آرین دوست شدیم.
۲۹ جولای ۲۰۱۵. آرین و من. حوالیِ «چشمه».
عروسی ۳۰ جولای بود. پشتِ یه هتلِ معروف تو خودِ «چشمه»، چسبیده (و گاها روی!) آب. بسیار زیبا بود و با بستگانی که خیلیهاشون رو درست نمیشناختم، ولی خیلی خوش گذشت.
۳۰ جولای ۲۰۱۵. بهارک و من. «چشمه».
من به ترکیه که رسیده بودم دیگه مطمئن بودم نمیخوام برگردم کالیفرنیا هر روز برم شرکت و برگردم. صحبتهای اون دوستم در موردِ ایران رفتن هم جدی درگیرم کرده بود. این شد که یکی دو روز قبلِ عروسی به دیرکتورم (رئیسِ رئیسم) تو گوگل ایمیل زدم که به قولِ معروف: «We need to talk»!
اختلافساعت زیاد بود با کالیفرنیا. این شد که من از وسطِ عروسی، با کمالِ مخالفتِ نزدیکان، زنگ زدم به آقای دیرکتور. گفت ایمیلت نگرانکننده بود. گفتم نه نگرانیای در کار نیست. من فقط سه چیز میخوام: ۱. برنمیگردم، ۲. رئیسِ جدید میخوام، ۳. میخوام رو پروژههای مهمتر کار کنم و بیشتر سفر برم و همکاریهای بیشتری با بقیه داشته باشم. گفت یعنی چی برنمیگردی؟! گفتم یعنی هفتهی دیگه که قرار بود برگردم که برنمیگردم. یه ماه هم میخوام برم ایران، بعدش اروپا میمونم. تو اکتبر برای کنفرانسِ یونیکد میام کالیفرنیا. آخرش گفت خب باشه یه جلسه بذار صحبت کنیم. که صحبت کردیم و همهشو پذیرفت. 🙂
فردای عروسی هم همهی فامیل رو دعوت کردم به کلبهمون و جاتون خالی یه باربکیوی مشتی راهانداختیم و یواشکی عرق خوردیم.
۳۱ جولای ۲۰۱۵ مِیگون. «چشمه».
دیگه یکیدو روزِ باقیمونده رو هم با بهارک اینا خوش گذروندیم و غذاهای خوب خوردیم. 😀
۱ اوت ۲۰۱۵. ماهیِ کبابی. «چشمه».
کپنهاگ
تصمیم بر این شد که سپتامبر رو برم ایران. یه ماه وقت داشتم. رفتم کنفرانسِ GUADEC تو سوئد. بعدش قرار گذاشتیم با یکی از دوستان که همدیگه رو تو کپنهاگ (دانمارک) ببینیم.
از قضا افتاد آخرهفتهی ۱۵ اوت، که برنامهی «Support Iran Deal» در همهجای دنیا برگذار بود. ما هم که اون موقع هنوز اسهالطلب بودیم، گفتیم برنامهی کپنهاگ رو دست بگیریم. [ویدئو] کلّی دوستِ جدید ساختیم.
۱۵ اوت ۲۰۱۵. «Support Iran Deal». کپنهاگ.
از کارگاهِ یه اوسّای نجار هم دیدن کردم که اینارو برام برید:
۱۶ اوت ۲۰۱۵. کپنهاگ.
انگلیس
دیگه باقیِ ماه رو رفتم خدمتِ ملکه، تا وقتش بشه برم ایران.
۲۰ اوت ۲۰۱۵. «In your arms». خطخطیِ خودم. انگلیس.
۳۰ اوت ۲۰۱۵. «Give Peace». خطخطیِ خودم. انگلیس.
تهران
بالاخره ۳ سپتامبر واردِ فرودگاهِ خمینی شدم. ورود آسون بود و دووشواریای نداشت. من هم که اصلا قصدِ چند ماه سفر نداشتم، با یه چمدونِ دستیِ کوچیک اومده بودم و گمرکی هم کارم نداشت. از فرودگاه صاف رفتیم کلپچ!
۳ سپتامبر ۲۰۱۵. کلهپاچه بعد از فرودگاه. تهران.
یه جیگرکی هم نزدیکِ خونه بود که تقریبا هر شب آخرِ شب میرفتیم. کمکم عرقمون رو هم با خودمون میبردیم.
۴ سپتامبر ۲۰۱۵. جیگرکیِ محل. تهران.
فردا صبح کلهی سحر جلسه داشتیم با دامون خانجانزاده و دوستانِ دیگرِ فونتباز. داستانِ اون جدا. بعدِ جلسه تازه سینا بهم گفت که نفسم چقدر بوی الکل میداده. 😂
شب هم بابای آرین بهش پول داد گفت برو بهداد رو بچرخون. مهموننوازی در جوابِ مهمونیِ باربیکیو تو «چشمه» بود. 😊
۵ سپتامبر ۲۰۱۵. شام. ولنجک. تهران.
دیگه «عمو هوشنگ» هم که همون بغل بود و صبونههامون جور بود.
۶ سپتامبر ۲۰۱۵، صبونه. «عمو هوشنگ» ، تهران.
سری هم به دانشگاه و علیآقا زدم. با سینا دوست شدم. 🥰
۶ سپتامبر ۲۰۱۵. سینا و من. دانشگاهِ شریف. تهران.
یکی از اساتید، که همدورهی المپیادم بود، پیشنهاد داد که یه جلسهی گفت و گو با دانشجویان بذاریم. که چیدیم برای یکی دو هفته بعد. بعد نوبتِ علیآقا بود و ساندویچ.
۶ سپتامبر ۲۰۱۵. سه نسل علیآقا! «کلبهی خوراک» («سگپز»). تهران.
بعد از ظهر قاعدتا مقصد «کافه شوکا» بود و دیدارِ زندهیاد یارعلی پورمقدم.
۶ سپتامبر ۲۰۱۵. «یارعلی پورمقدم». «کافه شوکا». تهران.
همینطور هر جا که میرفتم عکس میگرفتم و با توضیحات میذاشتم رو فیسبوک. از اونور واسه دوستای خارجنشین خیلی نوستالژیک بود. از اینور هم دوستانِ گذشته و آینده ازم دعوت میکردن که به شرکت / دانشگاه / شتابدهندهشون سر بزنم. منم با کمالِ میل با همه قرار گذاشتم.
روزِ بعد به دعوتِ حسام آرمندهی، رفتم «کافهبازار». منی که دهها دفترِ گوگل رو دیده بودم، باز دفترِ کافهبازار به شدت برام جالب بود. اینکه همچنان فضایی مثلِ گوگل رو تو تهران برپا کردن واقعا قابلِ تحسین بود.
۷ سپتامبر ۲۰۱۵. برجِ نگار، دفترِ «کافهبازار». وقتی هوای تهران قابلِ تحمل بود. تهران.
فردا شبش با خواهرم اینا و حسام و چندتا از دوستان / همکارانشون رفتیم پلِ آب و آتش. بعدش هم خودمون رفتیم رستورانِ «خونه» همون بغل. یهکم ادای بلاگرِ غذا درآوردیم و ازشون اجازه گرفتیم که عکس بگیریم. اونا هم کم مایه نذاشتن. از آلبالوپلو خوردیم تا خورشِ پسته، غذای دامغانی. آخرِ شب که همه رفته بودن، آشپزشون اومد و باهامون گپ زد و در موردِ غذاها پرسید. ازش پرسیدیم چه کتابی استفاده میکنه که قطعا گفت مریدِ نجف هستن.
۸ سپتامبر ۲۰۱۵. رستورانِ «خونه». تهران.
روزِ بعد دوباره له و لورده ۷ پاشدم، دوش گرفتم و به زورِ چند تا مُسکّن از خونه زدم بیرون که برم ویزای برزیل اقدام کنم. اون داستان جای خود. بعدش رفتم کافهبازار. بعد یه شرکتِ دیگه ناهار قرار داشتم، و بعدش رسید به جلسهی دفاعِ «علی شریفی زارچی». علی تقریبا از اون «ز گهواره تا گور دانش بجوی»ها بود که الان تازه دکتریش رو تموم کرده بود. 😆
۹ سپتامبر ۲۰۱۵. جلسهی دفاعِ دکتر «علی شریفی زارچی». تهران.
شب تولدِ خواهرم، بهارک، بود. خونهی یکی از بستگان پارتی گرفته بودن و خلاصه ریختیم اونوری.
۱۰ سپتامبر ۲۰۱۵. «ژوون». تولدِ بهارک. تهران.
فردا صبح ساعت ۷ باز لتوپار بیدار شدم و به بهارکاینا گفتم من سوئیچِ ماشین رو ورمیدارم. گفتن کجا؟ گفتم با دکتر محمودیان، کوه! دکتر محمودیان تقریبا هر هفته جمعه صب میرفتن درکه، با بچهها (دانشجوهای سابقشون). با این که با هم درس نداشتیم ولی ایشون به من هم همیشه خیلی لطف داشتن و دارن. در نتیجه فرصتِ دیدنِ ایشون رو از دست ندادم.
دکتر محمودیان به قطع متواضعترین استادِ دانشگاهی باشن که میشناسم. هوای بچهها رو دارن. تو اتاقشون که میرفتی، برعکس اتاقِ بقیهی اساتید، همیشه حداقل چهار/پنجتا دانشجو مشغولِ کار و استراحت و بازیِ کامپیوتری و فیلمدیدن و غیره بودن. یه نفر هم معمولا داشت مشکلاتِ دکتر محمودیان با ویندوز رو برطرف میکرد. خلاصه…
۱۱ سپتامبر ۲۰۱۵. دکتر محمودیان. درکه. تهران.
کاشان
یه عموی پیری دارم که ماشالا خیلی اهلِ حاله. کاشون تو باغِ انار زندگی میکنه، و کشاورزی میکنه. قبلا چاپخونهی پدری رو به ارث برده بود، ۴۰ سالی بود که اون کار رو گذاشته بود کنار. خلاصه با ایمان راهیِ کاشان شدیم.
تفریحاتِ عمو حبیب این روزها تختهنرد، جوجهکباب، دندهکباب، تریاک، و غیره بود. ریش و سیبیلی هم داشت که گاها باهاشون ور میرفت. از این نظرها شباهتِ زیادی داریم با هم!
۱۱ سپتامبر ۲۰۱۵. عمو حبیب. کاشان.
شب رو دیر میرسیدیم و از بیرون کوبیده گرفته بود. تا پاسی از شب ایمان و عمو تخته زدن و منم تاب خوردم و تماشا کردم. گاهی هم اون وسطها سرِ صحبت رو با عمو وا میکردم و از خاطراتش (از رفت و آمد با گوگوش بگو، تا محسن رفیقدوست!) میگفت و من ضبط میکردم. و تریاک. صبح برامون تو ماهیتابهی مسی نیمرو درست کرد.
۱۲ سپتامبر ۲۰۱۵. صبونه. کاشان.
شبش رو ولی دیگه لطف کرد عمو و کباب رو به راه کرد. میگفت یه مدت مرغداری داشت. پشتِ مرغداری یه سوئیت ساخته بود برا خودش. میگه با دوستام گاهی جمع میشدیم تریاک میزدیم و جوجهکباب و بعد همونجا ولو میشدیم. میگفت یهو میدیدی دو هفته از اونجا بیرون نیومده بودیم! 🤣
۱۲ سپتامبر ۲۰۱۵. شام. کاشان.
یه خمرهی شیشهای دمِ درِ خونهی عمو بود، که میگفت توش سیرترشیِ سیسالهس! بهش گفتیم از این میاری اونوقت مزه کنیم؟ یه خاطره گفت. گفت یه روز یکی از همسایهها اومد گفت حبیبآقا، از اون سیرِ سیسالهت یه کم به ما میدی؟ میگه گفتم: «ئه، شما ندارین؟ ما هم اگه به همه میدادیم دیگه نداشتیم!» خلاصه سیر-نو-سیر!
دو سال بعد که با خواهرام و دخترخالههام رفته بودیم پیشِ عمو حبیب، دوباره همین بحثِ سیرترشیِ سیساله پیش اومد. عمو باز جوکش رو گفت و گذشت. شب که خواب بود و ما مست، رفتیم سرِ دبّه و بازش کردیم. با چنگال از بالاش چند تا سیر درآوردیم. به سیرِ ۴ / ۵ ساله میخورد فوقش. فهمیدیم ما اوّلین کسایی نیستیم که این ایده به سرمون زده! فرداش که داشتیم میرفتیم، دیدیم عمو سرِ خمره رو با نوارچسب ۱۰ دور چسب زده. 😅
۱۲ سپتامبر ۲۰۱۵. سیرترشیِ «سیساله». کاشان.
تهران
روزِ بعد ناهار رو زدیم و برگشتیم تهران. رفتم تو شهر یه چرخی زدم و شب زود خوابیدم چون صبح قرار بود با دو نفر از دوستان بریم کوه.
۱۳ سپتامبر ۲۰۱۵. بازارچهی تجریش. تهران.
این دوستی که ما رو دعوت کرده بود، یه راهنما هم گرفته بود. خلاصه شد تورِ خصوصی. صبونه رو وسطِ راه زدیم. داشتیم میرفتیم «آب اسک»، که وسطِ راهِ تهران-آمل، و از توابعِ آمل هست.
۱۴ سپتامبر ۲۰۱۵. صبونه. اطرافِ تهران.
از کوه که برمیگشتیم پایین، من آشغالها رو از کفِ زمین جمع میکردم و با خودم میآوردم پایین. تو راهِ برگشت، آقای راهنما به خاطرِ این کارم بهم جایزه داد، یه عروسکِ فُکِ خزری (که در حالِ انقُراض هستن) داد. که شد «گووفی».
تو راه یه دندهکبابِ ناقابلی زدیم و برگشتیم به سمتِ تهران. واقعا (خودم به عنوانِ یه مازنی بگم)، اصلا به پای دندهکبابهای غربِ کشور نمیرسه. یعنی اصلا تو یه لیگ بازی نمیکنن!
۱۴ سپتامبر ۲۰۱۵. ناهار. اطرافِ تهران.
روزِ بعد با محمد رفتیم یکی دیگه از اساتید رو تو مرکزِ تحقیقات ببینیم. ایشون هم لطف کردن و پیتزای ناقابلی برامون سفارش دادن، که من یکیشو به نمایش میذارم.
۱۵ سپتامبر ۲۰۱۵. ناهار. تهران.
روزِ بعد دوباره نوبتِ دانشگاه بود. برای من و محمد یه جلسهی پرسش و پاسخ گذاشته بودن تو دانشکدهی علومِ کامپیوتر. تو همون کتابخونهی دانشکده ریاضی که الان به نامِ «مریم میرزاخانی» شده. جلسهی خوبی بود. بعد هم رفتیم قاعدتا پیشِ علیآقا که ساندویچ بخوریم. یه پیکانِ زیبا هم تو راه دیدیم.
۱۶ سپتامبر ۲۰۱۵. پیکان. تهران.
شب رو هم با بچهها دورِ هم بودیم و سر از شریعتی درآوردیم که یه اناری باز باشه هنوز.
۱۶ سپتامبر ۲۰۱۵. اناریجات. تهران.
زنجان
بچهها برای کنفرانس زیکانف دعوتم کردن زنجان. اینجوری بود که سر از زنجان درآوردم برای اولین بار.
۱۷ سپتامبر ۲۰۱۵. شام. زنجان.
۱۸ سپتامبر. ناهار. دیزیسرای عابدینی. زنجان.
۱۹ سپتامبر ۲۰۱۵. قمهی زنجان. زنجان.
۱۹ سپتامبر ۲۰۱۵. جغوربغور. «ناصر جیگرکی». زنجان.
آخرای کنفرانس، یکی از بچهها اومد گفت اونم اهلِ ساریه و داره میره ساری. گفت بیا با هم بریم گیلان بعد بریم ساری. منم انگار با کون افتادم تو عسل، گفتم بریم! 😂
رشت
شب رو تو خوابگاهِ دوستِ جدیدم تو مرکز تحقیقاتِ علومِ پایهی زنجان خوابیدیم. صبح، ظهر در واقع، زدیم به جاده. جادهی زنجان به رشت خیلی زیباس. از بالای کوه پیچ میخوره و میاد پایین…
۱۹ سپتامبر ۲۰۱۵. جادهی طارم-گیلوان. [عکسِ ۳۶۰ درجه]
انقدر از ترمز استفاده کردیم که لنت خالی کرد و تو گیلوان مجبور شدیم لنتترمز عوض کنیم. تا ماشین درست شه هم رفتیم بازارِ زیتونفروشها، که حالا غروب شده بود و برداشتِ روزشون رو آورده بودن که فلّه بفروشن. خلاصه این رفیقمون بعد از یه ساعت بالاپایین کردن یکی رو انتخاب کرد و ازش بیست کیلو زیتون خرید که خودش تو ساری پرورش بیاره.
تا به رشت برسیم شب شده بود. یه هتلِ بزنگ و عتیقه دورِ میدونشهرداری هست. رفتیم همونجا اتاق گرفتیم و زدیم بیرون که شنیده بودیم میدونشهرداری از ۱ / ۲ شب تازه شلوغ میشه! واقعا هم اغراق نکرده بودند.
۱۹ سپتامبر ۲۰۱۵. شام. میدونِ شهرداری. ساعت ۳ نصفهشب. رشت.
فردا بازارِ شهر رو گشتیم و تو آشپزخونهی گلچین ناهار خوردیم و زدیم به جادّه.
۲۰ سپتامبر ۲۰۱۵. ناهار. آشپزخونهی گلچین. رشت.
ماسوله
چون نمیشه آدم تا رشت بیاد و ماسوله نره، فقط یه سرک کشیدیم و برگشتیم، به سمتِ لاهیجان.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. ماسوله. [عکسِ ۳۶۰ درجه]
از «فومن» هم رد شدیم، که خوب کلوچهشو زدیم.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. کلوچهی فومن. فومن.
لاهیجان
تا به لاهیجان برسیم ساعت شده بود ۹ شب. لاهیجان یه دریاچهی مصنوعی وسطِ شهر داره که بهش میگن «استخر»! کنارش هم یه تپه هست به نامِ «شیطونکوه»، اون هم با آبشار! بینِ اینها یه میدون هست که دورش همه مقوا به دست «ویلا» دارن. تا با یکیشون به توافق برسیم و بریم «ویلا» شد حدودا ۱۰. این ویلا که میگم مالِ یه افسرِ بازنشسته بوده، و یه خونهی نسبتا قدیمی بود، با دیوارهای نم گرفته، و رختخوابی که رو زمین پهن میشد، پشتی به جای مبل، و خلاصه بسیار «ویلا»طور.
جامون هم که جور شد. طبقِ اطلاعاتی که به من داده بودن الان وقتِ این بود که بریم «پهلوان عسگر» پلوکباب بزنیم! چشمتون روزِ بد نبینه، حتی سیرترشیِ حبه شده هم داشت.
۲۰ سپتامبر ۲۰۱۵. شام. «پهلوان عسگر». لاهیجان.
حالا که مکان جور بود و شکم سیر، وقتِ عرق رسید. گیر دادم که باید عرق پیدا کنیم بریم تا صب عرقخوری تو ویلا. اول دمِ یه سوپری وایسادیم، رفتم پرسیدم: «عرق دارین؟» گیج شد پرسید: «عرقِ چی؟» گفتم: «عرقسگی»! خندهش گرفت گفت: «نه والا آقا: پیدا کردی به ما هم بده.»
خلاصه تلاشِ اول با شکست مواجه شد. داشتیم یواش میروندیم که باز سوپر پیدا کنیم بپرسیم، که یهو دیدیم دو تا ماشین کنارِ هم ایستادهن. تو یکیش که پارک بود، دو تا دختر بودن، تو این یکی هم که کنارشون ایستاده بود دو تا پسر. مزاحمِ لاسزدنشون شدیم و پرسیدیم: «ساقی سراغ دارین؟» یه کم منّ و منّ کردن و آخر یکی از پسرا گوشیشو درآورد زنگ زد. قطع که کرد گفت: «بیست دقه دیگه میدونگیل جلوی مسجد باشین.» تشکر کردیم و رفتیم!
جلوی مسجد یه موتوری پارک کرد، با یه بطریِ ابمعدنی اومد سراغمون و گفت میشه ۵۰ تومن. رفیقم باهاش چونه هم زد و ۴۰ تومن دادیم رفتیم. سر راه ماستموسیر و زیتون و خلاصه مخلفات خریدیم و برگشتیم ویلا. یه دوستی دارم تورنتو که اصالتا اهلِ لاهیجان هستن و اونجا فامیل دارن. بهش پیام دادم گفتم: «من دارم با آدمِ غریب، خونهی غریب، عرقِ غریب میخورم. اگه تا دوازده ساعت دیگه پیدام نشد این آدرسمه!» دیگه بسماللا رو زدیم دیگه.
۲۰ سپتامبر ۲۰۱۵. مخلفات. لاهیجان.
صبح رو با هنگاُوِر بیدار شدیم ولی خودمون رو کشیدیم بیرون و با تلهکابین از شیطونکوه رفتیم بالا و صبونه رو اینجا زدیم. کلوچه خریدیم و راه افتادیم به سمتِ ساری، با یه توقف تو چالوس.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. صبونه. بالای تلهکابین. لاهیجان.
رامسر
از رامسر که میگذشتیم گوشیم زنگ خورد. شماره پرایوِت. این شمارهای که دستم بود رو شاید کلا ده نفر نداشتن. (از خریّت؟) جواب دادم. گفت: «سلام آقای اسفهبد. علیرضا علیزاده هستم از وزارتِ اطلاعات.» قاعدتا گرخیدم. ادامه داد: «چون شما تو رِدهت و گوگل کار کردین، خواستیم اگه میشه از تجربههاتون استفاده کنیم.» درخواستِ دیدار داد. گفتم من الان که شمال هستم، جمعه برمیگرم تهران، و شنبهشب پرواز دارم. گفت پس نمیرسین، نه؟ منم با خودم گفتم برم ببینم چی میگن، یهو میبینی نرم، ممنوعالخروجم میکنن دمِ مرز اسیر میشم. گفتم شنبه در طولِ روز وقت دارم، فقط راهِ دور نمیتونم بیام چون کار دارم. قرار شد شنبه صبح تماس بگیره.
چالوس
علّتِ توقفِ چالوس این بود که دوستان لطف کردهبودن من رو به استاد «علی پارسا» معرفی کرده بودن، و ایشون تو یکی از برجهای چالوس یه آپارتمان داشت که قرار شد همدیگه رو ملاقات کنیم.
بگذریم. افکارم رفته بود تو هم، و سعی میکردم به خودم بگم چیزی نیست. به چالوس رسیدیم. آقای پارسا با روی باز و غذاهای محلیِ مختلف ازمون پذیرایی کردند. پیپی کشیدیم، از هر دری سخن گفتیم. غروبِ آفتاب روی خزر رو تماشا کردیم. رفیق شدیم.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. ملاقاتِ «علی پارسا». گمج در دست. چالوس.

۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. کلهجوش. چالوس.
۲۱ سپتامبر. دریای خزر. چالوس.
با اینکه آقای پارسا دعوت کردند که شب بمونیم، متاسفانه باید میرفتیم چون ساری خالهها منتظرم بودن. پس کمکم راهی شدیم.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. بدونِ شرح. ملاکلا.
ساری
به ساری که رسیدیم همهی خالهها با خانوادهشون خونهی خالهی موردِ علاقهم جمع بودن و سفره از این سرِ اتاق تا اون سرِ اتاق. من به عکسِ ماکارونی بسنده میکنم.
۲۱ سپتامبر ۲۰۱۵. ماکارونیِ خالهپز. ساری.
فرداش به چرخیدن تو شهر و سر زدن به جاهای نوستالژیک و دیدنِ آدمای نوستالژیک گذشت.
۲۲ سپتامبر ۲۰۱۵. خونهی بچّگی. ساری.
آقا نادری، جورابفروشِ معروفِ ساری که مغازهش زیرپلهایِ ما بود هم هنوز همون جا بود.
۲۲ سپتامبر ۲۰۱۵. آقا نادری و من. ساری.
میگن وقتی تایپوگرافی یاد میگیری، بیچاره میشی، چون از اون پس متن که میبینی چشت فقط عیوبِ فونت رو میبینه تا متن رو. حالا حکایتِ عکسِ زیره، که فاصلهی بین «ر» و «ط» مشکلِ جدی داره (تو انگلیسی بهش میگن keming):
۲۲ سپتامبر ۲۰۱۵. «گچِ ضدرِ طوبت». ساری.
ساری تو اون مقطع یه شهردارِ جوونی داشت به نامِ «عبوری» که سی و چهار/پنج سال بیشتر نداشت، و خیلی به سر و روی شهر دست کشیده بود و بسیار محبوب بود. از جمله «زیباسازی»هایی که تو شهر انجام داده بود نقاشیِ در و پنجره رو دیوار بود! به قولِ فامیلِ دور: «که با این در اگر دربندِ درمانند درمانند.» 😂
۲۲ سپتامبر ۲۰۱۵. درهای در مانند. ساری.
یا مثلا داده بود دورِ رودخونهی تجن پارکِ «قائم» و پارکِ «ملل» بسازن. منتها آب از چمن کلا فاصله داشت. کنارِ آب شیبدار بود کنارش آسفالتِ داغ! و دریغ از یه درخت! یا چهارتا صندلی. خودِ سارویها خیلی بهش افتخار میکردند!
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵. پارکِ ملل. ساری.
شام رو هم باز خالهجون تدارک دیده بود.
۲۲ سپتامبر ۲۰۱۵. خالهجون. ساری.
روزِ بعد رو باز بیرون چرخیدم و بعد با خالهاینا معاشرت کردم، که به دلجیگر ختم شد.
۲۳ سپتامبر ۲۰۱۵. ناهار. ساری.
۲۳ سپتامبر ۲۰۱۵. دل. ساری.
۲۳ سپتامبر ۲۰۱۵. دلجیگر. ساری.
۲۳ سپتامبر ۲۰۱۵. نتیجه. ساری.
روزِ بعد هم که «عیدِ قربان» بود و تعطیل، پس زدیم به جنگلِ زارع و دوباره کباب:
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵. ناهار. ساری.
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵. بده بزنیم. جنگلِ زارع. ساری.
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵. نتیجهی کار. ساری.
در راهِ برگشت هم سری زدیم به مدرسهی راهنمایی و دبیرستانمون:
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۵. ساختمانِ آزمایشگاههای تیزهوشانِ ساری، نزدیکِ تیمارستان. ساری.
تهران
جمعه برگشتیم تهران. شنبهشب تولدم بود، و ساعاتی بعد هم پرواز داشتم. حالا صبح هم قرار شده بود علیزاده تماس بگیره که «هماهنگ» کنیم. دیگه یه تلفنِ تمیز جور کردیم و خوابیدیم.
۲۵ سپتامبر ۲۰۱۵. زیبایی. قورمهسبزیِ خواهرپز. تهران.
۲۵ سپتامبر ۲۰۱۵. فالودهشیرازی. تهران.
اطلاعات
حدودای ۹ صبحِ شنبه علیزاده زنگ زد. دوباره پرسید که وقت دارین و اینا، و گفت پس ما ظهر میایم «اونور» که با هم بریم ناهار بزنیم. قرار گذاشتیم جلوی درِ کاخِ نیاوران و قطع کرد.
ظهر دم کاخ منتظر نشسته بودم تا پیداشون شد. تو یکی از همین ماشینهای ایرانخودرو، دو نفر. خوش و بش کرد و گفت «دربند دیدم نرفتی، بریم دربند؟» گفتم بریم. تو همین یه جمله خواست بگه که ما دنبال میکنیم همه فعالیتهات رو رو فیسبوک.
رسیدیم دربند و یکی از همون رستورانهای اول، بیرون رو تخت نشستیم. علیزاده یه آدمِ لاغر بود که کتِ بنفش و شلوارِ صورتی پاش بود. با تهریشی که اصلا بهش نمیاومد. سعی کرده بود مث ما لباس بپوشه. ساری هنر خونده بود. اون نفرِ دوم، و اینا همیشه دونفری میان، بچه بود. گمون نکنم بیش از ۲۱ سال داشت! خیلی هم ذوقزده شده بود که داره با من معاشرت میکنه. همش هم غر میزد که صدای موسیقی بلنده. گمونم ضبطصوت تو جیبِ اون بود.
۲۶ سپتامبر ۲۰۱۵. «در انتظار». جلوی کاخِ نیاوران. تهران.
ناهار که کوفتم شد تا بخوریم، ولی کلیتِ حرفش این بود که: «بچهها اگه سوالی دارن میتونن از شما بپرسن؟» و اشاره کرد که: «وقت ندارین وگرنه میخواستیم ببریمتون بچهها ببیننتون.» منم گفتم علاقهای ندارم و برام تو آمریکا هم دردسر میشه. نهایتا هم قبول کرد و گفت دیگه تماس نمیگیرن. و نگرفتن. رو یه کاغذ هم یه آدرس ایمیل نوشت، گفت میای ایران به من یه خبر بده، که کاریت نداشته باشن. ایمیلش قاعدتا بود: alizadeh.art7@gmail.com!
گفتن برسونیم. گفتم نه قربون شما، همون تجریش پیادهم کنین زودتر از دستتون خلاص شم! موقعِ خداحافظی یه کیسه درآورد که توش برام کادو بود. یه حافظِ نفیس، و یه باکس سیگارِ بهمنکوچیک! اون رو هم گفت: «چون میدونم دوست داری.» اینجا هم باز داشت پیغام میداد که حواسمون هست! هرچی فکر کردم رو فیسبوک عکس با سیگار نذاشته بودم و چیزی در موردِ بهمنکوچیک ننوشته بودم. میخواست مثلا بگه یعنی تو اطرافیانت هم آدم داریم. احتمالا با شنودِ تلفن فهمیده بودن.
خلاصه از اونجا که برگشتم دیگه بار بستم و شب هم بچهها برام تولد گرفتن تا بعد بندازنم فرودگاه، و ما رفتیم به سمتِ سرنوشت!
۲۷ سپتامبر ۲۰۱۵. ۳۳سالم شد. تهران.
۲۷ سپتامبر ۲۰۱۵. آسمانِ تهران.
پایان
از ایران که برگشتم مدتی باز در سفر بودم (کنفرانسِ برزیل!) تا بالاخره برگشتم کالیفرنیا. انقدر تو سفرِ ایران حال کرده بودم که هربار که پام به اروپا میرسید یه ایران هم میرفتم، در حدِّ یه هفته هم که شده. یه سال سه بار رفتم!
یه بار که وارد شدم، اسمم رو تو فرودگاه خوندن، بهم گفتن صدات میکنیم بیای ادارهی گذرنامه، نهادِ ریاست جمهوری، برای مصاحبه. که خب من ۴ روز بعدش داشتم برمیگشتم و وقت نشد. علیزادهی اطلاعات زنگ زد به بابام، بعد به خودم. منم دست پیش رو گرفتم گفتم: «چی شد آیِ علیزاده باز ما رو خواستین که!» گفت نه والا ما نبودیم، نیرو انتظامی بوده، ولی برای ما هم رونوشت اومده. گفتم نیستم که برم. یه دو تا تلفن زد و گفت اوکیه میتونی خارج شی هر وقت خواستی. تا اینجاش اوکی بود. تعجبِ من اونجا شاخ درآورد که دیدم علیزاده و یه نوچهش ساعت ۲ شب پاشدن اومدن فرودگاهِ خمینی. منم حالا مستِ پاتیل. اومد گفت فقط اومدم که از دلت درآرم! ما هم یه بغل دادیم، گفتیم باشه و زدیم به چاک!
همین علیزاده همونوقت که رفته بودیم ناهار خودش میگفت ما سه گروه هستیم: ۱. وزارتِ اطلاعات، ۲. نیروی انتظامی، و ۳. اطلاعاتِ سپاه. خودش میگفت ما (وزارتِ اطلاعات) خوب و مهربون هستیم، میایم باهات ناهار میخوریم. آمّا اطلاعاتِ سپاه اوّل میگیره میاندازتت تو انفرادی، بعد میگه اعتراف کن!
این حرفش موند تو گوشم ولی جدی نمیگرفتم. میرفتم و میومدم. تا اینکه تو ژانویهی ۲۰۲۰ اطلاعاتِ سپاه اومد سراغم. اون داستان باشه برای بعد…
بهداد اسفهبد
۲۴ آوریل ۲۰۲۴
ادمونتون
[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]
۲۰ سپتامبر ۲۰۱۵. کلهپاچهای. رشت.