انتقامِ سخت / اطلاعاتِ سپاه

سالِ ۲۰۲۰ هم مثِ هر سال گفتم برم ایران. باز هم تو دوره‌ی «هایپومنیک» («نیمه‌شیدایی»)ِ شدید بودم و کلی وزن کم کرده بودم. پس ۲۳ دسامبر از سیاتل راهیِ لیسبون (پرتغال) شدم.

توجه: اگر گرسنه‌اید، الان وقتِ مناسبی برای خوندنِ این مطلب نیست. تقدیم به هانادمبه!

فهرست:

لیسبون

اسپانیا

لیسبون

استانبول

تهران

ساری

تهران

اطلاعاتِ سپاه

بازجویی

آزادی

نقشه

فرودگاه

لیسبون

نیویورک

پورتلند

سیاتل

ادمونتون

پایان

لیسبون

قرار بود تعطیلاتِ آخرِ سال رو لیسبون باشیم، بعد من برم ایران. ازش خواسته بودم خودمون تنها باشیم. ولی با این حال یه مهدکودک از دوستاش رو دعوت کرده بود لیسبون.


۲۵ دسامبر ۲۰۱۹. دربِ منزل. لیسبون.


۲۶ دسامبر ۲۰۱۹. ناهارِ ساده. لیسبون.


۲۷ دسامبر. زمینِ روستایی. اطراف لیسبون.


۲۸ دسامبر ۲۰۱۹. ساعتِ جدیدی که با چرم درست کردم. لیسبون.


۳۱ دسامبر ۲۰۱۹. دونفره. لیسبون.


۳۱ دسامبر ۲۰۱۹. ماهیِ دورادو. لذیذترین ماهی. لیسبون.

خلاصه‌ش این که تعطیلات کوفتم شد. اون قصّه بمونه برای بعد…

اسپانیا

آرین و دوستاش اسپانیا بودن. گفتم برم ۳ روز ببینم‌شون. پس زدم به جادّه. اولین شهری که رسیدم بهشون «خرز د لا فرونترا» یا کوتاه، «خِرِز»، بود.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. مرتّب. خرز د لا فرونترا.

رفتیم یه شبه‌جزیره‌ای به نام کادیس، ساحل.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. ساحل. کادیس. [عکسِ ۳۶۰درجه]


۳ ژانویه ۲۰۲۰. ساحل. کادیس.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. خرامان. کادیس.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. در حالِ پیامبری. کادیس.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. کیف‌دستی که هم برای خودم هم خواهرزاده‌م گرفتم. خرز د لا فرونترا.

خرز پر از درختِ نارنج در سطحِ شهر هست، که تو انگلیسی (و احتمالا اسپانیایی) بهش «پرتقالِ تلخ» میگن، و نمی‌خورن! شاید ازش مارمالاد بسازن گاها.


۳ ژانویه ۲۰۲۰. درختِ نارنج. خرز د لا فرونترا.

همین‌طور که ما می‌گشتیم خبرها هم رسید که ترامپ قاسم سلیمانی رو کُتلِت کرد!

در راهِ برگشت هم سری زده بودیم به لباس‌فروشیِ موردعلاقه‌ی اسپانیایی‌م، دسیگوال.


۴ ژانویه ۲۰۲۰. لاغر. خرز د لا فرونترا.


۴ ژانویه ۲۰۲۰. آرین. خرز د لا فرونترا.

مقصدِ بعدی سِویل بود.


۴ ژانویه ۲۰۲۰. تاپاس. سویل.

بدجوری لنگِ علف بودیم. دیگه طرف‌های غروب عزم‌مون رو جزم کردیم که پیدا کنیم. یه مغازه بود که مثلا فقط «سی‌بی‌دی» (CBD) می‌فروخت. رفتم تو پرسیدم «تی‌اچ‌سی» (THC) داری؟ از زیرِ میز دو تا پاکت آورد بیرون. خریدیم و خوش‌خوشان برگشتیم خونه که بزنیم.


۴ ژانویه ۲۰۲۰. علف. سویل.

دوباره زدیم بیرون و تا پاسی از شب چِت‌گرد زدیم. آخرشم کره کردیم و من همون‌‌جور با پاستیل خوابیدم.


۴ ژانویه ۲۰۲۰. خوابِ بعد از علف. سویل.

لیسبون

وقتِ برگشت به لیسبون بود. شب برای جمع شامِ آخر پختم.


۵ ژانویه ۲۰۲۰. شام. ماهیِ دورادو. لیسبون.

شبش رو برای خودم بیدار موندم و تو آشپزخونه قهوه خوردم و آهنگ گوش کردم و وصل شدم با بالا! 🤣


۵ ژانویه ۲۰۲۰. خلوت. لیسبون.

به خاطرِ کتلت، همسرم اصرار داشت نرم ایران. گفتم من که آمریکایی هم نیستم. گفتم: «از چی می‌ترسی؟» گفت: «از این که برنگردی.» گفتم: «خیالت راحت، برمی‌گردم…»

استانبول

۶ ژانویه ۲۰۲۰ پرواز کردم به استانبول. برنامه این بود که یه شب اونجا باشم و فرداش برم تهران. با دو تا از بچه‌های لینوکسی رفتیم شام که لطف کردن و مهمون کردند. فردا صبح به سمتِ تهران راه افتادم.



۶ ژانویه ۲۰۲۰. شام. استانبول.

تهران

۷ ژانویه ۲۰۲۰ رسیدم تهران. صاف با خواهرم‌اینا رفتیم «عمو هوشنگ» ناهار.


۷ ژانویه ۲۰۲۰. وقتی خواهرزاده می‌طلبد. تهران.


۷ ژانویه ۲۰۲۰. قیمه‌ی عمو هوشنگ یه چیزِ دیگه‌س. تهران.


۷ ژانویه ۲۰۲۰. دیزی‌سنگیِ عمو هوشنگ. تهران.

باقیِ روز رو با بچه‌ی خواهرم بازی کردم و همه که خوابیدن من، جت‌لگ، شب‌زنده‌داری. ساعت دوِ شب بود که دوستم از آمریکا پیغام داد که ایران مقرِّ «عین‌الاسد»ِ آمریکا تو عراق رو زده. دیگه رو توئیتر اخبار می‌خوندم، به هر کی بیدار بود می‌گفتم، و گه‌گاه میرفتم رو بالکن آسمون رو چک می‌کردم. از این غلط‌ها جاعش خیلی وقت بود نکرده بود. حالا جنگ میشه؟ تا ۷ بیدار موندم و اخبار رو نشخوار کردم. دیگه دیدم خبری نشد گرفتم وسطِ هال خوابیدم.

صبح یازده بیدار شدم. پرستارِ بچه رو دیدم، از تو همون رخت‌خواب پرسیدم: «جنگ نشد، نه؟» گفت: «هواپیمای مسافربری رو زدن!» یخ کردم.

پاشدم. اخبار رو خوندم. سیاه بود. رفتم دانشگاه. ۱۳ نفر از فارغ‌التحصیلای شریف مرده بودن، به قتل رسیده بودن. دانشگاه مرده بود. حتی علی‌آقا («سگ‌پز») هم بسته بود…


۸ ژانویه ۲۰۲۰. کلبه‌ی خوراک. تهران.

گفتم برم یه سر انقلاب. اون موقع خیلی تو کارِ «مدرسه‌ی زندگی» بودم و کتاب‌هاشون رو می‌گرفتم. تو انقلاب ترجمه‌ی بیشترشون رو پیدا کردم که برام جالب بود.


۸ ژانویه ۲۰۲۰. کتابی از «مدرسه‌ی زندگی». تهران

با سینا حرف زدم. چندتا از بچه‌ها رو از نزدیک می‌شناخت. هنوز هیچ‌کی نمی‌دونست چی شده. کی از کجا خورده.

ساری

فرداش راه افتادیم به سمتِ ساری و تو راه آش زدیم.


۹ ژانویه ۲۰۲۰. آشِ سرِ راه. جاده‌ی فیروزکوه.

رسیدیم خونه‌ی دخترخاله‌م. وضعِ عجیبی بود. همه سعی می‌کردن روی باز نشون بدن. ولی سایه‌ی هواپیما بالای سرمون بود. کلِ شب رو پای تلویزیون چسبیده بودیم و اخبارِ «بی‌بی‌سی‌فارسی» و «ایران اینترنشنال» رو دنبال می‌کردیم.

منم از حالِ داغون با اسباب‌بازی‌های پسرِ دخترخاله‌م بازی می‌کردم. حدودای ۳ صبح بود گمونم، که ترودو گفت هواپیما رو ایران خودش با موشک زده. باورش دردناک بود. 💔 گیج‌تر از قبل شدیم.


۹ ژانویه ۲۰۲۰. اتاق مثِ خودِ آیکیا. ساری.

فردا صبح رفتیم از باغِ بسیار پربارِ پرتقالِ یکی از دوستان دیدن کردیم.


۱۰ ژانویه ۲۰۲۰. باغِ پرتقال. ساری.

برگشتنه دورِ میدونِ امام، یا همون میدونِ اسب (!!)، یه قهوه‌خونه گیر آوردیم و املت زدیم.


۱۰ ژانویه ۲۰۲۰. املتِ قهوه‌خونه‌ای. ساری.

ظهر چهلمِ بابابزرگم بود.


۱۰ ژانویه ۲۰۲۰. قبرستانِ «ملا مجدالدین». ساری.

شب همه خاله‌ها خونه خاله‌جون جمع بودن. گریه بود که می‌کردن. یه پسرخاله‌ای دارم که ۲۵ سال بود ندیده بودمش. رابطه‌ی خانوادگی نداشتیم. مونده بود خونه از پدرِ بیمارش مراقبت کنه. رفتم یه سر ببینمش. با این که از من چند سال کوچیک‌تره، راحت به چهره‌ش ۵۰ می‌خورد. دیدم حالِ روحانی‌ای داره. گفتم: «تو چند وقته تو این فازی؟»، گفت: «یه ده‌سالی میشه.» خیلی کنجکاو شدم. منو برد بالا تو اتاقش. موکت بود و دو تا پشتی، با یه دیوار که پارچه کشیده بود. پارچه رو زد کنار، کلِّ دیوار کتابِ فقه و فلسفه‌ی اسلامی بود. برام دیوانِ «حسن‌زاده آملی» آورد و کمی خوند، و بعد پرسید اگه برام دردسر نمیشه کتاب رو تقدیم کنه به من. پذیرفتم.

پرسیدم چیکار می‌کنی؟ گفت مهندسی سخت‌افزارِ کامپیوتر خونده و چندین سال اطرافِ استان می‌رفته و شبکه نصب می‌کرده. از این کار خسته میشه، میگه چیکار کنیم. با دوست‌ش ماست‌بندی می‌زنن! صب میره پای دکون، شب میاد خونه.

خواستم عکس بگیرم. گفت لاقل بذار لباس بپوشم. گفتم نه همین‌جوری اتفاقا خوبه. اون موقع متوجه نشدم. ولی بعدا «سیّد» بهم گفت پسرخاله‌م معمّم هست و منظورش از لباس اون بوده!


۱۰ ژانویه ۲۰۲۰. اوس موسی. ساری.

شب رو خونه‌ی خاله موندیم. صب برامون سفره‌ی صبونه چید.


۱۱ ژانویه ۲۰۲۰. صبونه. ساری.

شب هم خاله‌جون برامون آبگوشت پخت.


۱۱ ژانویه ۲۰۲۰. آبگوشت. ساری.

تهران

فرداش برگشتیم تهران. تنها کاری که کردیم این بود که رفتیم پیشِ علی‌آقا یه ساندویچِ بهداد زدیم.


۱۲ ژانویه ۲۰۲۰. ساندویچ بهداد. کلبه‌ی خوراک. تهران.

فرداش رفتم کافه‌بازار. عکسِ پونه و آرش رو گذاشته بودن تو لابی.


۱۳ ژانویه ۲۰۲۰. پونه گرجی و آرش پورضرابی، از کشته‌شدگانِ هواپیمای اوکراینی. کافه‌بازار. تهران.

فرداش ناهار رو با دوستِ جدیدی در رستورانِ مس‌توران خوردیم.


۱۴ ژانویه ۲۰۲۰. خوراکِ گردن. مس‌توران. تهران.

اطلاعاتِ سپاه

شب رو با ایمان و پدرام و آرین رفتیم کافه شوکا پیش زنده‌یاد یارعلی پورمقدم. این وسط می‌خواستم با بابام قرار بذارم فردا ببینمش. رو تلگرام جوابِ درست نمی‌داد که کجا هم رو ببینیم. اصرار داشت برم خونه‌ش. من ولی می‌خواستم بیرون همو ببینیم. آخر تلفن رو برداشتم بهش زنگ زدم و برای فردا ساعتِ ۱۰ صبح کافه‌ی تو هایپرمارکتِ قرار گذاشتم. اشتباهی که البته نهایتا به نفع‌م تموم شد. چون اینا دو شب بود درِ خونه‌ی خواهرم کمین کرده بودن که دارم میرم خونه منو بدزدن که هیچ‌کی نفهمه و مفقود شم. یا نهایتا تو فرودگاه دست‌گیرم می‌کردن.

شب رو خونه‌ی پدرام موندم. صبحِ ۱۵ ژانویه ۲۰۲۰ جمع کردم و رفتم سرِ قرار. یه ربع زود رسیده بودم. رفتم تو سوپرمارکت یه چیزی خریدم و اومدم بیرون. با چهار نفر حراست‌طور چشم‌توچشم شدم که مشکوک من رو نگاه می‌کردند. راه‌مو کج کردم و رفتم کافه. بابا اومد. گپ زدیم. ۴۵ دقه شد. پاشدیم خدافظی کردیم. اسنپ گرفتم برم کافه‌بازار، با چند تا از بچه‌های فونت‌باز قرار داشتم. تو خیابون که می‌رفتم به سمتِ اسنپ، یک نفر از پشت صدا زد: «آقای میرحسین‌زاده؟» با این که هیچ کس با این قسمت از فامیلی‌م صدام نمی‌کنه، برگشتم. بعدا دوزاری‌م افتاد که اینا همون چهارتا بودن.

نزدیک شدیم. گفتن ما حکمِ بازداشت‌ت رو داریم و یه کاغذ نشون‌م دادن. چشمم افتاد به شاکی: «اطلاعاتِ سپاه». یخ کردم. بالاخره اتّفاقی که نباید می‌افتاد افتاده بود. ازم خواستن سوار شم. یکی‌شون نشست عقب، بعد منو داشتن می‌کردن تو. همین وسط هم موبایل‌م رو خاموش کردم. تو ماشین نرفته دوباره پیاده شدم و خواستم که حکم رو ببینم. اتهام‌های همیشگی: «اقدام علیه امنیتِ نظام»، لابد «تشویشِ اذهانِ عمومی»، «همکاری با گروه‌های معاند»، و نمی‌دونم یکی / دو موردِ دیگه.

دیدم راهی ندارم. سوار شدم. چهارتاشون سوار شدن و راه‌افتادیم که بریم خونه‌ی خواهرم وسایلم رو بردارن. سمتِ چپی‌م سگ بود. موبایلم رو ازم گرفت. رمزش رو خواست. اول ندادم. بعد دیدم مقاومت جلو اینا فایده نداره، دادم. داد می‌زد که چرا گوشی‌تو خاموش کردی؟! گفت: «تو با کدوم گروه کار می‌کنی؟» گفتم: «من عضوِ هیچ حزب، گروه، یا سازمانی نیستم.» حالا داد میزد که همین رو هم بهتون یاد دادن که چی بگین!

خلاصه منم داشتم عصبانی می‌شدم که نفرِ سمتِ راستی که آروم بود دستم رو گرفت. نفرِ جلوئی که خودش رو بعدا «سیّد» معرفی کرد برگشت و گفت: «ببین بهداد. من کارشناسِ تو هستم. هر کاری که میگه انجام بده، به نفعِ خودته…»

با بی‌سیم یا تلفن بود، یادم نیست، اطلاع می‌داد که مظنون رو گرفتن و دارن میرن خونه‌ی بهارک. اون‌جا که رسیدیم پرسیدن: «کسی خونه هست؟» گفتم: «پرستارِ بچّه.» گفتن: «وانمود کن که دوستاتیم.» اون هم با اون قیافه‌هاشون! با آقای رارنده رفتیم تو اوّل. از پرستار خواستم بره تو اتاقِ بچّه. یهو از اون اتاق پیمان، شوهرخواهرم، با تی‌شرت و شلوارک سر و کلّه‌ش پیدا شد. سلام کرد و گفت: «عصر میای شرکت جلسه رو؟» گفتم: «سعی می‌کنم.» دوزاری‌ش افتاده بود، در نتیجه زود پوشید و از درِ عقبِ ساختمون زد بیرون. می‌گفت چهار تا ماشینِ سپاه‌طور دمِ درِ اصلیِ خونه بودن.

سیّد اومد بالا. رارنده بهش گفت یه آقایی اینجا بود رفت. پخمه بود بنده‌خدا. سیّد گفت: «ئه، اون پیمان بود. نباید می‌ذاشتی بره!» زنگ زد به شماره‌ی پیمان. بهش گفت: «آقا شما یه چیزی رو خونه جا گذاشتی، برگرد.» پیمان هم گفت: «من خر که نیستم، دیدم چیکار دارین می‌کنین.» خلاصه پیمان زنگ زد به بهارک و اوضاع رو گفت. بهارک از رو گوشی‌ش می‌تونست دوربین‌های توی خونه رو چک کنه.

سیّد و یکی دیگه‌شون شروع کردن دوربین‌ها رو از کار انداختن. رارنده هم منو اوّل بازرسیِ بدنی کرد، بعد برد تو اتاق که وسایلم بود. لپتاپ و پاسپورتِ ایرانی و کانادائی و کوله‌پشتی و همه رو ورداشتن که ببرن؛ ببریم. صورت‌جلسه کردن و راه افتادیم.

پایین که رفتیم انداختنم تو ماشین، همون‌طور که اومده بودیم. این بار چشم‌بند زدن بهم. راه افتادیم. مسیر رو دنبال کردم. انداختن تا ولنجک، بعد دیگه بیخیال شدم. فکر نکردم، مهم نبود دقیقا کجا می‌برن. ولی اگه فکر می‌کردم می‌فهمیدم که داریم میریم اِوین.

به اِوین که رسیدیم از درِ پشتیِ یکی از ساختمون‌های اداری بردنم تو، پیشِ بازپرس. موبایلم دستش بود. گفت «سبزپروکسی» چیه؟ منم خودم رو زدم به اون کوچه گفتم: «نمیدونم، چیه؟» گفت: «ایناها خودت گفتی، به محمود عنایت». گفتم: «کِی گفتم؟»، نگاه کرد گفت: «۲۰۱۰»! دیگه یه کم گوشی‌مو بالاپائین کرد و من رو برگردوندن که ببرن تو زندان. دیگه یادم نمیاد که موقعِ ورود چه مراحلی رو گذروندم، ولی بردنم بندِ ۲-الف، که مخصوصِ اطلاعاتِ سپاه‌س. حاجی که منو برد تو انفرادی چشم‌بند رو برداشت. یه دست لباسِ زندان داد، سه تا پتو که یکی‌شو زیرم بندازم، یکی رو روم، یکی هم جای بالش. یه بطری برای آب، یه لیوان برای شیر و چایی، و یه مسواک و خمیردندون و صابون. گفت لباساتو عوض کن بذار تو این کیسه. رفت و برگشت اونارم برد.

من هم سیستمِ دفاعی‌م بهم گفت صاف بگیرم بخوابم. نیم‌ساعت نشده بود که اومد در رو باز کرد گفت پاشو بیا باید بری بازجویی. قاعدتا از این کلمه استفاده نکرد البته.

حالا اون «سیّد» این وسط رفته بود اداره‌ی بهارک، فیلم‌های خونه رو از رو موبایلِ بهارک پاک کنه. دستگاهِ ضبطِ ویدئوی خونه رو هم صورت‌جلسه کردن و بردن که هاردش رو تمیز کنن.

انفرادی یه اتاق حدودا دو متر در چهار متر بود. گوشه‌ش توالت و دست‌شوئی بود و یه نیم‌دیواره داشت کنارِ توالت. رو سقف دوربین نصب بود، و یه پنجره‌ای بالای یکی از دیوارها بود که جلوش رو با ایرانیت بسته بودن. فقط در این حد از لای درزش نور می‌اومد که بشه فهمید خورشید روشنه یا خاموش. یه تلفن بود. یه قرآن و یه نهج‌الالاغه. روزی هم نیم‌ساعت هواخوری.

بازجویی

خلاصه، برای عبور و مرور خارج از انفرادی بهم چشم‌بند می‌زدن. من کسی رو تو اون روزهایی که اونجا بودم ندیدم. صدایی هم نشنیدم. بازجوئی طبقه‌ی بالای همون ساختمون تو یه اتاقِ کوچیک انجام میشد. یه میزِ کامپیوتر و پرینتر بود و دو تا صندلی. اونور هم یه میز و صندلی رو به دیوار، که من رو اونجا می‌نشوندن. سیّد بهم می‌گفت: «من اگه از کسی خیلی خوشم بیاد روم رو بهش نشون میدم.» خلاصه من فقط گاهی سیّد رو می‌دیدم. باقیِ کسایی که تو شش روزِ آینده اومدن و رفتن رو ندیدم، ولی باهام حرف می‌زدن گاهن.

بازجویی شش روز طول کشید. پنج‌شنبه جمعه هم اومدن. یه روز فقط نیومدن به خاطرِ برفِ سنگین. اون روز هواخوری هم نبردن. خیلی تحملِ اون ۴۰ ساعتِ پیاپی تو اون سلّول سخت بود. ولی کلا به طورِ عجیبی تو سلّول آروم بودم. می‌دونستم که باید تمرکز کنم رو نقشه‌م و نقش‌ام که بتونم از اونجا در بیام. روزهای اوّل برای اینکه حوصله‌م تو سلّول سر نره راه می‌رفتم دورِ خودم، و رو زمین شنا می‌رفتم. ولی کم‌کم گذاشتم کنار شنا رو، چون می‌خواستم نماز رو نشسته مثلا بخونم. گفتم نماز. روزِ اوّلی که اذانِ‌صبح گفتن، طرف پشتِ بلندگوی سلّول گفت پاشو نمازتو بخون! منم دیدم ادای خوندن در بیارم بهتره برای نقشه‌م تا نخونم. پشتِ تلفن پرسیدم قبله کدوم وره؟ گفت همون‌جور یه‌کم بچرخ به سمتِ راست. اینجا بود که مطمئن شدم اتاق دوربین داره. (مرتیکه جرجندی بعدا می‌گفت من کلا دروغ میگم دستگیر شدم و سلّول‌های اِوین اصلا دوربین نداره و فلان.) از روزِ دوم به بعد حوصله‌ی ایستادن نداشتم، پس نشسته مثلا نماز می‌خوندم.

یکی‌دو بار هم برای رفعِ استرس، وسطِ شب سرِ خِلا استمنا کردم. گمونم فهمیدن، چون فرداش سلّولم رو بی‌دلیل عوض کردن به یه سلّولِ دیگه که شب‌ها یه سری لامپِ کوچیک روشن می‌موند. این سلّول قرآن با ترجمه‌ی فارسی داشت. گفتم از بیکاری بهتره، پس شروع کردم از اوّل خوندن! چه چیزها که تو این لامصب نیست! واقعا اگه مردم این رو خونده بودن…

حالا تو بازجویی چی بود. بازجویی این‌جوری بود که از تو ایمیل‌هام و عکس‌هام و چت‌های تلگرام و فیس‌بوک و توئیتر و غیره یه چیز پیدا می‌کردن، پرینت می‌گرفتن می‌آوردن می‌ذاشتن جلوم می‌گفتن توضیح بده. یه شانسی که من داشتم این بود که شاید بالای صدهزارتا ایمیل داشتم تو حسابم، و بالای ۵۰۰۰ نفر «دوست» تو فیس‌بوک. در نتیجه اینا فرصت نداشتن همه رو بگردن. فقط دنبالِ اسم‌های خاص، مثل asl19، علی بانگی، مهدی یحیی‌نژاد، محمود عنایت، United for Iran، و غیره می‌گشتن. خودِ سیّد هم گفت ما هیچ کاری نداریم هرچی رفتین عرق خوردین، سکس کردین، …

تقریبا هر چیز رو دو یا سه بار تو روزهای مختلف می‌پرسیدن، که ببینن دارم دروغ می‌گم یا نه. بعد کاغذ می‌دادن می‌گفتن حالا بنویس. شاید حدودِ ۳۰ تا ۵۰ صفحه کلا نوشتم. تمامِ چیزایی که نوشتم عمومی بود، یا رو فیس‌بوکِ خودم، یا رو وبسایتِ همین گروه‌ها، یا تو لینکداین. با این حال می‌پرسیدن. من حافظه‌ی عجیبی دارم. در نتیجه دقیقا می‌دونستم تو داده‌هام چیا هست و چیا نیست. اینه که بیش از حدِّ لازم هیچی نمی‌گفتم. یه کاری که من می‌کنم، ایمیل‌های خیلی خطرناک رو درجا پاک می‌کنم. مثلا یک بار رفته بودم این کنفرانسِ Iran Cyber Dialogue که همه‌ی معاندین و نماینده‌ی وزارتِ خارجه‌ی آمریکا و همه جمع بودن. بعد برگزارکننده‌های کنفرانس گرفته بودن ایمیلِ همه‌ی شرکت‌کننده‌ها رو به همه فرستاده بودن، که «آدم‌ها بتونن به هم وصل شن.» این ایمیل رو تا دیدم پاک کردم که تو آرشیوم نمونه.

روز دوّم گذاشتن به خواهرم و همسرم زنگ بزنم رو همون تلگرام. اصرار داشتن که به کسی نگین. که خب البته خواهرم اینا قاعدتا انقدر عقل‌شون می‌رسید که گوش ندن. بچه‌هایی که کافه‌بازار باهاشون قرار داشتم خب دیده بودن غیب شدم و دیگه پیام هم جواب نمی‌دم. مشکوک شده بودن. یه نفر که نمی‌شناختم رو توئیتر نوشته بود که انگار منو گرفتن، گمونم از روی این که از شبکه‌های اجتماعی غیب شدم. ولی بعد پاک کرد فکر کنم.

بازجوهای مختلف می‌آوردن. خودِ بازپرس یه بار اومد، خیلی تند حرف زد. می‌گفت: «خواهرت زنگ زده داد و بیداد کرده. می‌خوای بگم از کارِش اخراجِش کنن؟» من گفتم: «والا چی بگم. من که نشنیدم چی گفته.» بعد گفت: «می‌دونی اینجا کجاس؟» گفتم: «نه.» گفت: «اینجا اِوینه!» می‌خواست مثلا منو بترسونه، ولی بیشتر خیالم راحت شد که جای دیگه نیستم. اون سگه میومد تند حرف می‌زد. یه بار گفت: «تو داداشت آمریکاس. خودت اینجایی.» بعد هم گفت: «خطای انسانی یادت هست؟» اشاره به موشک‌زدن به هواپیما… بعد سیّد گفت: «اینم اون روی سکّه‌س»، یعنی اگه بخوای همکاری نکنی یه جورِ دیگه برخورد می‌کنیم. یه بازجوی دیگه از قم آورده بودن، که اون رو پایین‌تر تعریف می‌کنم.

سیّد گفت ما فکر می‌کنیم کارهای فارسی‌سازیِ اندرویدِ asl19 رو تو انجام دادی. گفتم: «ما تو گوگل کاری کردیم که هر کسی بتونه اپلیکیشنِ فارسی بسازه. کمک نمی‌خواد.» اون سگه هم کلا گیر داده بود می‌گفت این لپتاپِ اصلی‌ت نیست. مثِ سگ هم از فیس‌بوک می‌ترسیدن. فکر می‌کردن الان لپتاپ رو باز کنن، فیس‌بوک می‌شنوه چی دارن میگن! ازم هم نخواستن که به شبکه‌ی شرکت وصل بشم.

روزهای اوّل می‌گفتن کارِت رو زود تموم می‌کنیم اگه قانع بشیم کاری نکردی آزادت می‌کنیم بری، به پروازت هم برسی. روزِ سوّم که شد دیدم نه بابا از این خبرا نیست. گفتم وکیل می‌خوام. سیّد خندید. گفت اینجا از وکیل خبری نیست. روزِ چهارم که دیگه تقریبا داده‌ها رو وارسی کرده بودند، سناریو عوض شد: سیّد گفت: «ما قانع شدیم که تو با هیچ گروهی کار نمی‌کنی الان. ولی بالاخره راهنمایی دادی، آدم معرفی کردی، تجمع رفتی، خلاصه یه کارهایی کردی دیگه. ما این چیزهایی که نوشتی رو با گزارش خودمون می‌فرستیم دادگاه، قاضی تصمیم می‌گیره برات چقدر ببُرّه. شاید دو ماه ببره، شاید ده سال!»

بعد رفت سرِ نقشه‌ی اصلی‌شون. پرسید: «پول نقد داری؟» گفتم «نه.» گفت: «خونه داری؟» گفتم: «آره. همون که خواهرم اینا توش می‌شینن.» گفت: «یا این که می‌تونی سند بذاری وثیقه، ما پرونده رو معلّق نگه می‌داریم، هر قدر که لازم باشه، ۱۰ سال، ۲۰ سال. تو برگرد برو با همین رفیقات عرق و کباب بزن، فقط اخبارشون رو برا ما بفرست.» منم بدونِ درنگی گفتم: «قبوله.» صبح‌ها معمولا بهم بربری با خامه و عسل می‌دادن سرِ بازجویی. روزِ آخر برام سلطانی سفارش دادن از بیرون و قرار و مدارها رو گذاشتیم. اینا از آمریکا مثِّ سگ می‌ترسن! گفتن: «هر وقت از آمریکا مهاجرت کردی به پرتغال، یه عکس بذار رو اینستاگرم به عنوانِ نشونه، که بعدش تماس بگیریم». بهم هم گفتن الان که رفتی بیرون یه پست بذار که آره موبایل و لپتاپم رو دزدیده بودن و اینا، که نذاشتم.

خلاصه دو روزِ آخر باز به نوشتن گذشت و خواهرم دنبالِ کارهای اداری که سند رو وثیقه بذاره. دیگه انقدر مستاصل شده بودن که همین‌جوری اسمم رو تو اینترنت جستجو می‌کردن و هر چی گیر می‌آوردن پرینت می‌کردن و گیر می‌دادن. مثلا این که چرا سالِ ۲۰۰۵ پای نامه به شاهرودی رو امضا کردی که اکبر گنجی رو آزاد کنن؟ گفتم: «یادم نمی‌آد.» گفت: «ایناهاش.» گفتم: «این نوشته دانشجوی دکترا، من اصلا دکترا ندارم و هیچ‌وقت چنین چیزی نمی‌نویسم.» بعد هم گفتم: «حالا مگه نامه نوشتن به آقای شاهرودی جرمه؟!» این اون سگه بود. گفت: «همین کارها رو می‌کنین که بعد برامون می‌گن نقضِ حقوقِ بشر!» این سگه یه بار هم که من داشتم در موردِ احمدی‌نژاد و جنبشِ سبز حرف می‌زدم گفت: «مگه احمدی‌نژاد چش بود؟!» گفتم: «احمدی‌نژاد سطحِ گفتمانِ سیاسی رو پایین آورد.»

بالاخره روزِ شش‌ام قرار شد آزادم کنن. بردنم پیشِ همون بازپرسه که اوّل دیده بودم، تو همون ساختمونِ اداری. حالا هر بار می‌بردنم اونجا، اوّل یه دست لباسِ زندانِ تر و تمیز می‌دادن می‌گفتن اینو بپوش، بعد که بَرم می‌گردوندن می‌گفتن حالا اینا رو درآر همون لباسِ زندانِ چرکِ خودتو بپوش! هر بار هم تو اون اداره کلّی دانشجو می‌دیدم که تازه به خاطرِ اعتراض به سرنگونیِ هواپیما دستگیر شده بودن و از درِ اصلی می‌آوردن‌شون تو.

بازپرس دوباره یه نگاهی به گوشی‌م انداخت و به خودم. گفت: «ایران اومدی ریش گذاشتی؟» گفتم: «نخیر. من ۹ماه هست که مشروب نمی‌خورم و ریش می‌ذارم.» حالا من سال‌ها بود ریش رو میذاشتم و ورمی‌داشتم چون حال می‌کردم. بعد تو چشام زل زد و گفت: «چرا ما باید به تو اعتماد کنیم؟» گفتم: «دیگه همکاراتون یه هفته سوال / جواب کردن به این نتیجه رسیدن.» امضا کرد که آزاد شم.

آزادی

فکر می‌کردم همون روز آزاد می‌شم، ولی کارهای ارزیابیِ کارشناسیِ ارزشِ خونه و بعد رفتن ثبت‌احوال طول کشیده بود برا خواهرم و خلاصه افتاد به فردا. این شبِ آخر و انتظار سخت‌تر از کلِّ شب‌های قبل رو هم بود.

دیگه فردا بالاخره اومدن بردنم برای آزادی. اثر انگشت گرفتن و عکس گرفتن و لباس‌هامو عوض کردم. بعد گفتن بشین اینجا این فرم رو پر کن. فرم حالا چی بود! فرمِ درخواستِ بازخورد! نوشتم: «غذا خیلی خوب بود (که بود. قزل‌آلا حتی دادن. نوشابا ولی ندادن!)، ولی خیلی تو سلّول گرم بود، احساسِ خفگی به آدم دست می‌داد.» خودِ طرف هم اونور داشت رو تلویزیون سریالِ ترکی می‌دید. خلاصه این مرحله هم که تموم شد منو از درِ زندان انداختن بیرون. خواهرم دوید اومد بغلم کرد و با ماشینِ ایمان برگشتیم خونه. تو راه فقط بغلم کرده بود و گریه می‌کردیم با هم.

سیّد قرار گذاشت که فردا صبح تماس بگیره یه جا همدیگه رو ببینیم که کوله پشتی و لپتاپ و پاسپورت‌ها و غیره رو تحویل بده. صب زنگ زد گفت ظهر بیا سرِ شهرکِ امید. خلاصه یه گوشیِ نوکیا گرفتم دستم و رفتم. سوارم کردن و گفت می‌رسونیمت. شروع کردیم به صحبت ولی یادم نمی‌آد چی گفتیم. پیاده که شدم کوله‌م رو بهم پس داد، فقط نشونم داد که یه جوینت علف داشتم اون رو برداشته. برا خودش قطعا. گفت: «آره آقا بهداد، بعضی از ماها به فکرِ امنیتِ کشوریم.» منم گفتم: «می‌دونم، ولی اون دوست‌تون خیال می‌کرد اینجا مدینه‌ی فاضله‌س!»، اون سگه رو می‌گفتم. خلاصه بغل کردیم همو (!) و رفتم. چهارشنبه بود گمونم. قرار شد تا فردا، ۵شنبه، خبر بده که ممنوع‌الخروجی‌م رفع شده یا نه. فردا ظهر زنگ زد گفت نتونسته چک کنه و شنبه خبر میده. دیگه شنبه که خبر داد، من همون شب خارج شدم.


آخرین عکسی که تو ایران گرفتم. تهران.

نقشه

حالا من هی می‌گم نقشه. جریان چیه؟

من کلِّ عمرم با الکل مشکل داشتم. زیاد می‌خورم. تو آوریلِ ۲۰۱۹ امّا کلّا الکل رو گذاشتم کنار. هیچ. مدّتی بعدش، تو اوت، شروع کردم مرتّب علف کشیدن. هر شب تقریبا. اثرِ علف، احتمالا چون دوقطبی هستم بیشتر، این بود که ذهنم بسیار تند میشد و از شدّتِ حمله‌ی همزمانِ افکارِ مختلف نمی‌دونستم به کدوم‌شون فکر کنم. تو همین افکار بود که به فازهای عرفان رسیدم. فهمیدم که رفتارام چقدر از نظرِ احساسی خام و بچه‌گونه هستن. شروع کردم در این زمینه‌ها مطالعه کردن. با «اَلِن واتس» آشنا شدم. در موردِ ذن خوندم. وقتی هم که داشتم می‌رفتم ایران تصمیم‌گرفتم اسلام‌ستیزیِ درون‌م رو هم کنار بذارم و به عرفانِ ایرانی / اسلامی هم نگاهی بندازم.

تو ایران قبل از بازداشت دو تا دیدار داشتم که خیلی کمک‌م کرد. یکی‌ش همون دیدار با پسرخاله‌ی معمّم‌م (!) بود، یکی هم با یه خانومی که دکترای فلسفه‌ی اسلامی داره و دانشگاه درس می‌داده (که به خاطرِ چادر نذاشتن اخراجش می‌کنن؟). با ایشون این‌جوری بود که یه جمله اون از عرفانِ اسلامی می‌گفت، من معادلِ ذن‌شو براش می‌گفتم، و بالعکس. کتابِ حسن‌زاده آملی هم که تو بساط‌م بود.

حالا چه ربطی داشت؟ من کلاّ این نقش رو بازی کردم که ۹ماه‌ه که متحوّل شدم و مشروب نمی‌خورم و به عرفان و اسلام روی آوردم و دیگه نگفتم هرچی رسیدم رو علف رسیدم. 😆 به نظرِ خودم این‌جوری بود که اعتمادشون رو جلب کردم که شاید ازم جاسوس دربیاد! اون بازجویی که از قم اومده بود کلی در این موارد باهام بحث کرد. منتها آخرش گفت: «خب برای رسیدن به عرفان باید اوّل از شرع بگذری.» منم گفتم چشم. بهش هم قول دادم که برگشتم آمریکا همسرم رو ببرم عقدِ ایرونی بکنیم!

فرودگاه

وقتی بالاخره رفتم فرودگاه به مقصدِ لیسبون از راهِ دوحه، فرودگاهِ خمینی خالی بود غیر از تک پروازی که به دوحه می‌رفت. صفِ چک‌این دراز بود و به همه گیر می‌دادن. حتی من که پاسپورتِ کانادایی داشتم رو هم کلّی نگه داشتن و بالاپایین کردن. دیگه خروجی رو پرداختم، خدافظی‌هامو کردم و بدونِ مشکل از مرز رد شدم. برای خودم یه اسپرسو زدم و وقتش که شد رفتم سمتِ گِیت.

اگه یادتون باشه یه گروه از سپاه هم هست که دوباره با دستگاه بارهای دستی رو چک می‌کنن قبلِ ورود به محوطه‌ی گِیت‌ها. کیف‌م رو رد کردم از تو دستگاه. طرف (اسمش بهنام بود ظاهرا) ازم پرسید: «مدال داری؟» با تعجّب نگاش کردم. گفت: «ورزشکاری؟» گفتم: «نه، چطور؟» کوله‌مو باز کرد و جواهراتم رو پیدا کرد و درآورد. یکی‌شون یه دایره‌ی بزرگ بود که تو دستگاش مثلِ مدال دیده شده بود. جواهرات که میگم حالا کلا ۳۰یورو خریده بودم از دسیگوال تو اسپانیا. خلاصه، کیسه‌ی جواهرات رو گذاشت روی دستگاه و کوله‌مو دوباره رد کرد از دستگاه. این‌بار گفت: «لپتاپ داری؟»، لپتاپ رو هم درآورد و دوباره از دستگاه رد کرد. این بار گفت حلّه، لپتاپ و کوله رو داد بهم. با دست اشاره کردم به جواهرات و گفتم: «اونا چی؟» با چشم اشاره کرد که برو. خلاصه دزدِ سرِ گردنه که میگن همینه.

رفتم تو صفِ سوار شدن. با اطرافیانم گپی زدم. همه فقط می‌خواستن از اون فرودگاهِ خراب‌شده زودتر بپّرن. سوار شدیم و بلند شد. رسیدیم دوحه. با بدبختی به همسرم زنگ زدم. بعدش هم کل شب رو توقف داشتم، در نتیجه تو همون فرودگاه رفتم اسپا و یه کم استخون‌هامو نرم کردم و همون‌جا یه چرتی زدم تا پروازِ بعد.

لیسبون

لیسبون که رسیدم همسرم حتّی نبود که به استقبال‌م بیاد. دو روز قبل رفته بود سیاتل که به قولِ خودش به یه سری کارهای قانونی برسه. فکر می‌کردم برای من داره کاری انجام میده. معلوم شد که نه، رفته وکالت‌نامه و وصیت‌نامه و غیره برا من تنظیم کنه، که اگه تو آمریکا هم گرفتنم یا فرض خودکشی کردم، بتونه با خیالِ راحت به حساب‌های بانکی‌م دسترسی داشته باشه! تمامِ اثاثیه‌ی خونه که دلش می‌خواست رو هم داده بود جعبه کرده بودن که بفرسته برای خودش لیسبون، که موفّق به پست نشده بود و نهایتا شد وظیفه‌ی من (با نارضایتی) وقتی که برگشتم سیاتل.

فقط یه لپتاپِ تمیز برام گذاشته بود رو میز و پسوردشو، و پسوردِ آدرسِ ایمیلِ جدیدی رو برام نوشته بود رو یه تیکّه کاغذ. و تاکید هم کرده بود که با کسی حرف نزنم.

قصد نداشته فعلا برگرده لیسبون. به اصرارِ من ده روز بعد برگشت. این ده روز، و البته بعدش هم، به من جهنّم گذشت. به ندرت از آپارتمان بیرون می‌رفتم. به بعضی از دوستان زنگ می‌زدم، ولی انرژی نداشتم، و از جزئیاتِ ماجرا چیزی نمی‌گفتم.

پارانوید شده بودم. بیرون که می‌رفتم همش پشتِ سرم رو نگاه می‌کردم که کسی دنبالم نکنه. آپارتمان هم شکنجه‌ی سفید بود برام. علف می‌زدم و می‌خوابیدم.


۲۴ فوریه ۲۰۲۰. شکنجه‌ی سفید. لیسبون.

وقتی بالاخره برگشت، بیشتر نگرانِ خودش بود تا من. بهش جزئیات رو گفتم. گفت به هیچ‌کس نگو. منِ احمق هم گوش کردم.

سعی می‌کردیم زندگی رو به جریان بندازیم، ولی نمی‌شد. پارانویا و افسردگی امون نمیداد.


۸ فوریه ۲۰۲۰. زندگی جریان داشت، ولی نداشت. لیسبون.

لیسبون یه کافه‌ی ایرونی داشت که دو سه بار سر زدم تو تنهایی. دفعه‌ی دوّم یه زوج کنارم نشسته بودن که دختره افغان بود و پسره سفید. سرِ صحبت رو باز کردم. از دستگیریم گفتم. انگار با غریبه حرف‌زدن برام راحت‌تر بود. یا این که لاقل یه نفر بود که بتونم بهش بگم چی شده، با جزئیات.

وقتی بازداشت بودم، خواهرم‌اینا، برخلافِ اصرارِ بازجو، به خواهرم تو کانادا و اون هم به دوستانم گفته بودند. به رئیسم تو فیس‌بوک هم گفتن. همه‌ی اکانت‌هام رو بسته بودن. این کار البته می‌تونه به ضررِ زندانی تموم شه. اون سگه می‌گفت: «وای به حالِت اگه نتونیم داده‌هاتو دانلود کنیم.» ولی قبل از این که اکانت‌ها بسته بشه موفّق شده بودن داده‌های گوگل و فیس‌بوک و توئیترم رو دانلود کنن.

خانواده با وزارتِ امورِ خارجه‌ی کانادا تماس گرفته بودن. اونا گفته بودن چون با پاسپورتِ ایرانی واردِ ایران شده کاری از دستِ ما برنمیاد. فقط گفته بودن آزاد که شدم باهاشون تماس بگیرم. گرفتم، حرفِ خاصّی برای زدن نداشتن. سعی کردم بفهمم آیا سازمان‌های امنیتیِ آمریکا هم با خبر شدن یا نه. نهایتا گفت احتمالا شدن، چون کانادا و آمریکا این جور مسائل رو با هم در میون میذارن.

می‌ترسیدم بدونِ اکانت‌هام واردِ آمریکا شم دمِ مرز بهم گیر بدن. بعد از حمله به عین‌الاسد آمریکا دمِ مرز به ایرونیا خیلی گیر می‌داد. تلفنم رو از اوّل نصب کردم. لپتاپم رو هم دقیق چک کردم. با دوستان و آشنایان تماس گرفتم که اکانت‌ها رو باز کنم. یه ماه طول کشید تا همه رو برگردونم. تلگرامم از دست رفت. منابع‌انسانی‌ِ فیس‌بوک می‌گفت چون اکانتِ فیس‌بوک‌م به اکانتِ کاریم وصله نمی‌تونن اکانت رو باز کنن تا برم سیاتل دفترِ فیس‌بوک و لپتاپِ جدید بگیرم. منم گفتم حاضرم استعفا بدم ولی اکانتم رو می‌خوام قبل از ورود به آمریکا. اوّل می‌گفتن از نظرِ فنّی نمیشه. تا بالاخره شد.

ولنتاین رو به تنهایی گذروندم.


۱۴ فوریه ۲۰۲۰. صبونه. لیسبون.


۱۴ فوریه ۲۰۲۰. تنهایی. لیسبون.

بالاخره بلیط گرفتیم که ۲۵ فوریه ۲۰۲۰ برگردیم آمریکا. به نیویورک. همسرم باز هم می‌خواست تنهام بذاره و نیاد، که با اصرارِ من بالاخره راضی شد بیاد. امّا قبل از اومدن رفت یه ویزای دیگه گرفت که زود بتونه برگرده لیسبون. برنامه‌ش همین بود…

نیویورک

از هواپیما که خارج می‌شدیم ازش خواستم تنهام نذاره. پارانویا ادامه داشت. با این حال تا پیاده شدیم دوید رفت دستشویی و من رو تنها گذشت. صبر کردم تا بیاد. از مرز رد شد و منتظرِ من موند. من رو صاف فرستادن تو سالنِ «بازجویی». بیست‌دقه‌ای نشستم، تا بالاخره یه افسرِ مهاجرت اومد و منو برد تو یه اتاق. یه دسته کاغذ گذاشت جلوش و خودکار به دست گفت: «کجا بودی؟» گفتم: «پرتغال و اسپانیا و ایران.» رفت سرِ اصلِ مطلب: پرسید ایران شب‌ها کجا موندی. منم شروع کردم کلِّ داستان رو تعریف کردن. رفت دو نفر از متخصصینِ سپاه‌شون رو هم صدا کرد که بیان و بشنون. این وسط هم رفتن همسرم رو آوردن تو که منتظر نایسته.

دو ساعتی داشتم تعریف می‌کردم و طرف می‌نوشت. خیلی خوب برخورد کردن باهام و آخرش گفتن شاید از سازمان‌های دیگه‌ی آمریکا باهام تماس بگیرن، که هیچ‌وقت نگرفتن. بهم خوش‌آمد گفت و رفتیم.

با این که می‌تونستیم دوتایی خونه‌ی دوستم تو جرسی بمونیم، همسرم تصمیم گرفت بره اون سرِ شهر خونه‌ی دوستِ خودش تو بروکلین. گرسنه‌ش بود. رفتیم شام همون اطرافِ فرودگاه. دوستم شام منتظرم بود، و این بهم اضطرابِ مضاعف می‌داد. سرِ شام به همسرم این رو گفتم، طبقِ معمول به جای این که به من کمک کنه، از دستم ناراحت شد و شروع کرد به دعوای روانی. از رستوران که اومدیم بیرون هر کدوم یه ماشین گرفتیم که بریم پیشِ دوستِ خودمون. آخرین باری بود که دیدمش.

پورتلند

وقتی که اسباب‌ش رو از نیویورک برده بودیم سیاتل، یه کامیون وسایلی که احتیاج نداشتیم یا براشون جا نداشتیم رو برده بودیم پورتلند خونه‌ی مادرش انبار کرده بودیم. حالا که معلوم شده بود رفته آپارتمانِ سیاتل رو جارو کرده و از مبل و تنها صندلیِ تو خونه بگیر تا مخلوط‌کنِ آشپزخونه رو بسته‌بندی کرده، من بلیط‌م رو به پورتلند گرفتم و یه کامیون گرفتم که یه مبل و میز و دو تا صندلی و یه کم خرت‌و‌پرتِ دیگه وردارم ببرم خونه. یکی از دوستان هم با هواپیما از سیاتل اومد که کمک‌م کنه. بار زدیم، یه علفی زدیم، ناهار رو خوردیم و زدیم به جاده. سه ساعت راه بیشتر نیست.

سیاتل

۲۷ فوریه ۲۰۲۰ شب بالاخره رسیدم سیاتل. کامیون رو خالی کردیم و پارک کردیم که صب من ببرم تحویل بدم.

۲۸ فوریه ۲۰۲۰ صبح ساعتِ ۷ بیدار شدم که برم کامیون رو تحویل بدم. وقتی طبقه‌ی ۲۴ ساختمون منتظرِ آسانسور بودم بیرون رو نگاه کردم. خورشید داشت طلوع می‌کرد ولی آسمون پر از ابرِ سنگین بود. A Perfect Storm. با خودم فکر کردم که چجوری زندگی‌م در عرضِ دو ماه به این کثافت تبدیل شد… How did I end up here?‎


۲۸ فوریه ۲۰۲۰. «A Perfect Storm». سیاتل.

کرونا اوّلین نفر تو آمریکا رو حوالیِ سیاتل مریض کرده بود. همسرم که مونده بود نیویورک یه هفته که مثلا به کاراش برسه، کرونا رو بهانه کرد و بلیط گرفت و برگشت لیسبون. تا جایی که خبر دارم هنوز از اون‌جا تکون نخورده، به دلایلِ ویزایی. سه سال طول کشید تا بالاخره طلاق قطعی شد. هنوز هم نشسته تو آپارتمانِ لیسبون که من خریدم، بلندم نمیشه. دعوای حقوقی. اون داستان هم باشه برای بعد…

خونه رو دوباره چیدم با وسایلی که آورده بودیم. دوستام رو دیدم. سعی کردم زندگی رو دوباره شروع کنم، ولی نمی‌شد.


۲۲ سپتامبر ۲۰۱۹. آپارتمانِ سیاتل اون‌جور که ترکش کردم.


۷ مارس ۲۰۲۰. آپارتمانِ سیاتل جوری که تحویل گرفتم. [عکسِ ۳۶۰درجه]

رفتم دفترِ شرکت که گفته بودن لپتاپ و تلفنِ جدید برام حاضره. ولی از این خبرا نبود. مسئولِ کامپیوترِ شرکت اصلا هیچ اطلاعی نداشت. اکانتِ کاری‌م هم که هنوز بسته بود. یه هفته‌ای کشید تا اکانت رو باز کنن، ولی از لپتاپ خبری نبود. به خاطرِ کرونا دفاترِ شرکت‌ها تعطیل کردن. مرزها بسته شد. یک ماه کشید تا بالاخره لپتاپِ جدید رسید دستم.

به لیسبون که رسیده بودم مرخصیِ پزشکیِ کوتاه‌مدّت گرفته بودم. رو اعصاب بود. همش می‌پرسیدن کِی برمی‌گردم سرِ کار. نمی‌دونستم. نمی‌دونستم به این زودی‌ها بتونم کار کنم. از مرخصی دراومدم و سعی کردم کار کنم ولی نمیشد. دستم نمی‌رفت. به هیچ وجه. حجمِ کاری که انجام دادم تو سالِ ۲۰۲۰ کلا یک‌چهارمِ سالِ قبل یا بعدش بوده.

رئیسم می‌فهمید وضعم رو. با این حال ماه‌ها گذشت و از من کار در نیومد. از اونور همسرم به دروغ همش می‌گفت «اگه تا دو ماه دیگه مرزها باز نشد برمی‌گردم آمریکا.»، ولی چنین قصدی نداشت. به جاش وسیله‌ی خونه‌ی گرون‌قیمت می‌خرید برای آپارتمانِ لیسبون، همه با کردیت‌کاردِ من.

وضعیتِ دوقطبی‌م حالتِ نیمه‌شیدایی و افسردگیِ همزمان بود. کار نمی‌تونستم بکنم. عوضش تا بخوای آشپزیِ جدید یاد گرفتم. نون پختم. پیتزا پختم. رولِت پختم. نون‌خامه‌ای پختم. بستنی درست کردم. با چرم کار کردم. رو ماشین‌م کار کردم. دکوراسیونِ خونه رو عوض کردم… اون داستان هم بمونه برای بعد.

اواخرِ ماهِ مه رفتم پیشِ روان‌پزشکم. رفتم که نه. با کامپیوتر همدیگه رو دیدیم. همون که شیش ماه قبل تو دسامبرِ ۲۰۱۹ بهم گفته بود دوقطبی نیستم (ولی هستم). بهش گفتم: «فکر کنم من ADHD دارم. نمی‌تونم تمرکز و کار کنم. بهم دارو بده.» یه ورق سوالِ تستی داد و جواب دادم و گفت آره، ADHD داری. برام قرصِ آدرال نوشت، روزی سه تا ۲۰میلی‌گرم.

آدرال با دوقطبی اختلال پیدا کرد و بیشتر شیدام کرد. رسما دیوونه شدم. با همکارهام تو مایکروسافت و ادوبی رو توئیتر دعوا کردم. فحش دادم. روابط‌انسانیِ فیس‌بوک خواستنم. گفتن فحش‌دادن‌ت رو توئیتر رو باید قطع کنی. منم همون شب استعفا دادم! دو هفته بعد دوباره جلسه گذاشتیم با روان‌پزشک. گفت: «خب به کارات رسیدی؟» گفتم: «نه! ولی تصمیم‌های خیلی خوبی گرفتم! از کارم استعفا دادم و دارم مهاجرت می‌کنم کانادا پیشِ خواهرم!» احمق نفهمید این اثرِ آدرال هست که تصمیم‌های آنی و بزرگ گرفتم. صبح که بیدار می‌شدم همون آدمِ قبلی بودم. ولی آدرالِ اوّل رو که می‌زدم می‌شدم اون دیوونه. صبح تا شب علف می‌کشیدم و به جای غذا نوشابه‌ی بدونِ شکر می‌نوشیدم. وزنم از اونی که بود هم پائین‌تر اومد. ده کیلو کم کردم. شلوارهای همسرم پام می‌رفت! پوست و استخون شدم.

؛
۱۹ جولای ۲۰۲۰. پوست و استخون. سیاتل.

بالاخره روزی که ازش می‌ترسیدم فرا رسید. ۱۴ ژوئن ۲۰۲۰ سیّد سعی کرد باهام تماس بگیره. رو اینستاگرم. رمزی که با هم قرار گذاشته بودیم رو گفت: «درکه مهمون ما بودید شب سلطانی خوردیم». درکه همون اِوین باشه، روزِ آخر هم ناهار بهم سلطانی داده بودن!

جواب ندادم. می‌دونستم اگه تو این بازیِ کثیف وارد شم می‌کشنم تو و دیگه راهِ برگشت ندارم. دو سه هفته سعی می‌کرد تماس بگیره. جاهای مختلف. یه شب نصفه‌شب یه شماره‌ی ایران رو واتس‌اپ بهم زنگ زد. جواب ندادم. سیّد که دید جواب نمیدم با خواهرم تماس گرفت و گفت: «به بهداد بگو تماس بگیره.» نگرفتم. باز زنگ زد به خواهرم و خواهرم گفت: «من چیکار کنم، خودش تصمیم می‌گیره.» طرف گفت: «پس تماس نمی‌گیره نه؟ باشه.»

۲۱ ژوئن ۲۰۲۰ دوّمین سالگردِ ازدواج‌مون بود. دعوای بدی راه انداخت، مثل همیشه. این روز بود که تصمیم گرفتم باید از این آدمِ مسموم و ازدواجِ لعنتی فرار کنم. از دوست‌هام کمک خواستم. دوباره منو به سمتِ خودش کشوند ولی. این قضیه تا اکتبر ادامه داشت، تا دیگه همه‌جا بلاک‌ش کردم.

ادمونتون

بالاخره وقتش رسید و ۲۰ جولای ۲۰۲۰ با کامیون و ماشین راه افتادم به سمتِ ادمونتون (کانادا). اون خواهرم که کانادا بود با همسرش و دخترِ سه‌ساله‌ش تازه رفته بودن ادمونتون و یه تعارفی زده بود که بیا اینجا با ما زندگی کن. همین شد که این تصمیم رو (در شیدایی!) گرفتم. کسایی که هوای ادمونتون رو می‌شناسن (منفیِ شصت خوبه؟) می‌فهمن چه تصمیمِ اشتباهی گرفتم. 😆

واردِ کانادا که شدم باید دو هفته قرنطینه می‌کردم. تصمیم گرفتم قرنطینه رو تو کمپینگ بگذرونم تو مسیر. بسیار خوش گذشت. اون داستان هم برای بعد. بالاخره ۳ اوت ۲۰۲۰ آخرِ شب رسیدم ادمونتون. تو راه خوش گذشت ولی دیوانگی امونم رو بریده بود. هر شب کامیون رو خالی می‌کردم دوباره می‌چیدم که مرتب‌تر بشه! کرده بودمش مثِ یه استودیو آپارتمانِ خیلی باحال و دیگه بیشتر تو تخت می‌خوابیدم تا تو چادر. داستانِ اون هم برای بعد. یه روز که در حالِ روندن زار زار زدم زیر گریه. حالا گریه نکن کِی بکن! فهمیدم کار کارِ آدرال‌ه!

از همون روز آدرال رو قطع کردم. دیوانگی‌م کم شد، ولی تا حدی ادامه داشت. بیش از یک سال طول کشید. اخیرا در این مورد یه فیلمِ ۵دقیقه‌ای ساختم. متاسفانه فقط به انگلیسی هست. اینجا میشه دید.

سیّد که دید دستش مونده تو حنا، پرونده‌ی قضایی رو فعّال کرد. چند روز بعد احضاریه اومد درِ خونه‌ی خواهرم تو تهران:


پست شده در ۱۰ اوت ۲۰۲۰. احضاریه. تهران.

از وقتی که تماس‌ها شروع شده بود برنامه‌ی ما این بود که یه خبرنگار پیدا کنیم و داستان رو بدیم بنویسه و منتشر بشه تو یه روزنامه‌ی آنلاینی، که خب شیدایی و مهاجرت نذاشته بود هنوز به این کار برسم. دیگه منم که هم‌چنان شیدا بودم، تا خواهرم عکسِ کاغذ رو فرستاد، نشستم به نوشتن و تا صبح کلِّ داستان رو به انگلیسی نوشتم و ۱۷ اوت ۲۰۲۰ گذاشتم رو مدیوم و توئیتر و اینستاگرم. رفتم خوابیدم.

وقتی بیدار شدم توئیتم بیش از ۱۰۰۰ تا ریتوئیت خورده بود. عرزشی‌ها اکانتم رو ریپورت کرده بودن و دسترسی‌م ناقص شده بود. فالوورهام از دوهزار و خوردی رسید به بالای نُه‌هزار. گزارشگرها و تهیه‌کننده‌ها بودن که تماس می‌گرفتن. منم که همچنان انرژیِ شیدایی تو خون‌م بود با همه مصاحبه کردم.

اول رسانه‌های ایرانی کار کردن خبر رو: «رادیو زمانه»، «ایران وایر»، «رادیو فردا»، «بی‌بی‌سی فارسی»، «ایران اینترنشنال»، «دویچه وله». تو انگلیسی‌زبان‌ها هم رفت تو جرایدِ مهمِ دنیا: «گاردیَن» در اومد، بعد «نیویورک‌تایمز». بعد «وایس»، بعد «واشنگتن‌تایمز»، و غیره. بعد به کانادا کشید؛ اخبارِ سراسری، اخبارِ محلی... در نهایت ۱۴جا به انگلیسی، ۷جا به فارسی. حتی به پرتغالی، اسپانیایی، و ایتالیایی.

دیگه از سیّد خبری نشد. خلاص!

تو آوریل ۲۰۲۲ احضاریه اومد برای «اجرای حکم»: ♣️

پست شده در ۱۰ آوریل ۲۰۲۲. احضاریه برای اجرای حکم. ♣️ تهران.

این که اومد دیگه دیدم بد نیست دنبالِ یه وکیلِ خوب بگردم که بتونه اون خونه رو آزاد کنه و با وثیقه‌ی نقدی جایگزین کنه، که پول رو بخورن بره، نه خونه رو. رو توئیتر دیدم که وکیلِ علی یونسی و امیرحسین مرادی آقای مصطفی نیلی هستن. با ایشون تماس گرفتم و قبول کردند که وکیلِ من بشن. چند هفته بعد منتها تماس گرفتن و گفتن که فعلا خودشون بازداشت شدن! من رو معرفی کردند به یکی از همکاران‌شون به نامِ آقای علی شریف‌زاده. ایشون هم لطف کردند و پرونده رو قبول کردند.

استراتژیِ ایشون این بود که تا جای ممکن پرونده رو عقب بندازیم. در نتیجه درخواستِ واخواهی دادن. اوّل قبول نمی‌کردن و می‌گفتن این باید خودش بیاد. آقای وکیل هم گفتن که خودش کاناداس، از مرزِ رسمی با پاسپورتِ معتبر خارج شده و حکم غیابی بوده و باید اجازه‌ی واخواهی داده بشه. خلاصه واخواهی انجام شد و در حکم که خب تغییری حاصل نشد چون ما حتی سعی در دفاع هم نکردیم. ولی چندین ماه قضیه عقب افتاد.

خودِ حکم رو هم پیدا کردند و برامون فرستادن:


حکم. ♣️ تهران.

مجازات:

باحال‌ترین جاش اون‌جاس که میگه: «… و از آنجائیکه رفتار ارتکابی حکایت از انگیزش نادرست، سوء مدیریت باطنی و یک تمایل درونی به اپوزیسیون خارج‌نشین و آسیب رسانی به میهن خود و عدم هدایت کننده و نگهدارنده رفتارش دارد صرفاً مجازات یادشده را کافی ندانسته از حیث مجازات تکمیلی به منع خروج از کشور و …»

باز چندین ماه گذشت، گفتیم انگشت‌ش نکنیم الکی. تا این که ابلاغیه‌ی دستورِ ضبطِ وثیقه رسید به آقای وکیل. ایشون هم آستین رو بالا زد و با هزار بار رفت و آمد و دعوا و غیره، قوّه‌قضائیه راضی شد وثیقه‌ی نقدی رو قبول کنه. حالا وثیقه‌ی یک‌میلیاردی وقتی که من رو آزاد کردن میشد ۷۰هزار دلار. وقتی بالاخره مجبور به پرداخت شدیم، شده بود ۲۰هزار دلار. این هم از وضعِ اقتصادِ مملکت.


پست شده در ۲۸ ژانویه ۲۰۲۴. ابلاغیه‌ی دستورِ ضبطِ وثیقه. تهران.

این هم لینکِ پرونده در سایتِ «عدالتِ ایران» که گروهِ «عدالتِ علی» منتشر کرد. سایت در حالِ حاضر خیلی خوب کار نمیکنه البته. چیزِ جدیدی هم توی سایت پیدا نکردم. همین نامه‌های بالا بود.

پایان

«سپاهِ پاسدارانِ جمهوریِ اسلامی» (Islamic Revolutionary Guards Corps / IRGC) یه کارتلِ تروریستی‌ه و تنها چیزی که براشون اهمیت داره پول‌ه. شکّی ندارم که گرفتنِ من هم در راستای پروژه‌ی داخلی‌ای بوده که مثلا asl19 رو منهدم کنن، که خب پولِ خوبی توش بوده قطعا. وگرنه همون‌طور که به بازجو هم بارها گفتم، گفتم: «من اصلا دلیلِ حسّاسیتِ شما رو این گروه رو نمی‌فهمم. من اومدم ایران یه FreeVPN نصب کردم و داشتم اینترنت‌م رو می‌رسیدم. کسی از ابزارِ فیلترشکنِ asl19 استفاده نمی‌کنه که من بشناسم…»

به نظرِ من این ماجرائیه که اتفاق افتاد: بعد از آبانِ خونینِ ۹۸ (۲۰۱۹) این‌ها پروژه تعریف می‌کنن که مثلا فیلترشکن‌ها رو ساقط کنن. شرکتِ asl19 رو هدف قرار میدن و شروع می‌کنن شبکه‌ی اطرافیانِ علی بانگی رو رصد کردن. تقریبا مطمئنم عکسِ زیر باعث شد من شدیدا برم تو رادارِ اینا. تو این عکس سه نفرِ دیگه به غیرِ من، هر کدوم مسئولِ یک گروهِ فعّالِ اینترنتیِ اپوزیسیون هستن. با دیدنِ این عکس فرض کردن که من هم قطعا کاره‌ای هستم. سگه می‌گفت که چک کرده بودن و پاسپورت‌م منقضی شده بود. خلاصه ظاهرا ساری که عکس از مراسمِ چهل‌م پدربزرگم می‌ذارم اینا می‌فهمن من ایران هستم و میرن حکمِ جلب می‌گیرن. اگه عکسی نمی‌ذاشتم شاید اصلا نمی‌فهمیدن و راحت خارج می‌شدم. ظاهرا سیستم‌هاشون اونقدر به هم وصل نیست پلیسِ مرز و اطلاعاتِ سپاه.


۳۱ مارس ۲۰۱۶. علی بانگی، فیروزه محمودی، محمود عنایت، و من. کنفرانسِ RightsCon. سان‌فرانسیسکو.

این بود از داستانِ من. می‌دونم که شدیدا از کیوووووون آوردم و هزاران نفر شانسِ من رو نداشتن…

بهداد اسفهبد

۲۸ آوریل ۲۰۲۴

ادمونتون

[بازنشر با ذکر منبع آزاد است.]


۳۰ اکتبر ۲۰۲۰. حرصِ هرکی می‌خواد درآد!